سايلنزيا
نوشته ي آلن نلسون
ترجمه ي فرانک محمدپور
منبع: سايت هفتم
??در ابتدا، به هيچ وجه اجازه نداشتم داستان سايلنزيا را بازگو کنم؛ به هيچ شکل و به هيچ کس. اما حالا، انجمن را متقاعد کردهام که از بازگو کردن آن خسارتي وارد نميشود. مردم بالاخره دربارهي سايلنزيا چيزهايي ميشنوند و يقيناً يک داستان مجاز که نام مکانها و شخصيتهايش عوض شده است، بهتر از داستانپردازيهاي افسار گسيخته است.
سايلنزيا
نوشته ي آلن نلسون
ترجمه ي فرانک محمدپور
منبع: سايت هفتم
??در ابتدا، به هيچ وجه اجازه نداشتم داستان سايلنزيا را بازگو کنم؛ به هيچ شکل و به هيچ کس. اما حالا، انجمن را متقاعد کردهام که از بازگو کردن آن خسارتي وارد نميشود. مردم بالاخره دربارهي سايلنزيا چيزهايي ميشنوند و يقيناً يک داستان مجاز که نام مکانها و شخصيتهايش عوض شده است، بهتر از داستانپردازيهاي افسار گسيخته است.
داستان از روزي شروع شد که تصميم گرفتم اديث را ترک کنم. او از اين موضوع خبر نداشت. حتي بو هم نبرده بود. ولي من تصميمم را گرفته بودم.
البته همسر خوبي بود، اما امان از سروصداهايي که راه ميانداخت! ديگر طاقتم طاق شده بود: سرکوفتهايش از اين که من چيزي بيش از يک معلم تندنويسي مدرسهي بازرگاني نيستم؛ خندهي تيزش که مثل صدايي بود که يک نفر با ناخنهاي بلند از روي يک سقف حلبي به پايين ليز بخورد؛ پيانو نوازيِ دائمي، بيرحمانه و شديدش که مثل اين بود که او در يک جنگل، راهش را با چاقوي کندي باز ميکرد و صداي قرچ قورچ تو خاليِ خاراندن باسنش قبل از آمدن به تخت خواب.
کلبهي کوچکي در کوههاي سيسکيو و شغلي در تعميرگاه همان نزديکي پيدا کرده بودم. ميخواستم به آن جا بروم و در مجاورت سنجابها زندگي کنم....
... تا اين که سايلنزيا را پيدا کردم. سايلنزياي زيبا و شگفتانگيز. داشتم در پستوي مغازهي زيگرت، سمساري کوچکي در خيابان سوم، صندوقها را زير و رو ميکردم. دستم را داخل صندوقي آهني بردم و زير چند تا لباس پاره پورهي کهنه، يک بطري خوشبوکنندهي هوا پيدا کردم. يک بطري خوشبو کنندهي هوا، بله، اما با مادهي بسيار خاصي پر شده بود — مايعي شيري رنگ و کدر که به نرمي در اطراف چند سيم مسيِ به هم پيچيده ميجوشيد.
سرش را پيچاندم و فتيله را بالا آوردم. آناً سکوت با شکوهي مرا در بر گرفت. سروصداي خيابان، صداي فروشندههاي زيگرت که بلند بلند حرف ميزدند، صداي دلنگ دلنگ بانجويي که يک مشتري آن را امتحان ميکرد — همهي اين صداها کاملاً ناپديد شدند. فتيله را به داخل بطري برگرداندم. صداها برگشتند.
نگاه مختصري به برچسب بطري کردم. کسي با مداد قرمز و با خط خرچنگ قورباغه روي برچسب خوشبو کنندهي هوا نوشته بود: سايلنزيا. در شگفت بودم که چطور ممکن است کسي جذب کنندهي صدايي اختراع کرده باشد، که با صداهاي ناخوشايند همان کاري را ميکند که خوشبو کنندهي هوا با بوهاي ناخوشايند ميکند؟
با دستپاچگي سر بطري را پيچاندم و آن را در جيب جليقهام قرار دادم، صندوق را خريدم و آن جا را ترک کردم.
تمام راه تا خانه را در ترافيک ساعت پنج، با فتيلهي بالا کشيدهي سايلنزيا، قدم زنان رفتم، در حالي که با خيمهي بسيار مجللي از سکوت احاطه شده بودم. صداي وحشتناکِ جعبههاي گرامافون خودکار، آژيرها، دلينگدلينگ تابلوهاي آگهي، صداي قورباغهايِ روزنامه فروشهاي دورهگرد، سايلنزيا همهي آنها را براي من حذف کرده بود.
زماني که ناشيانه با کليد در مقابلم ور ميرفتم براي اولين بار با مرد خپلي که چهرهاي دلواپس و کلاه هامبورگي خاکستري داشت، مواجه شدم. او سربالايي را پشت سر من بالا آمده بود. کلاهش را برداشت و نفس زنان گفت: «اميدوارم منو ببخشيد آقا، اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد با شما در موردش صحبت کنم.»
هيجانزدهتر از آني بودم که با دورهگردها سر و کله بزنم. او را به کناري هل دادم و به داخل رفتم.
ما در آپارتماني در يک ساختمان سه طبقه در تلگراف هيل زندگي ميکرديم — يک حفرهي تشديد چوبي که اديث آن را به خاطر فضاي هنرمندانهاش انتخاب کرده بود، ولي متاسفانه جمعيت از هر طرف ما را احاطه کرده بود. در سمت چپمان يک نوازندهي زايلوفون زندگي ميکرد که مچهاي قويي داشت. کمالگرايي بود که هفت ماه بود که نواختن «رقص آنيترا» را تمرين ميکرد. در طرف ديگر، يک کابينت ساز بازنشسته ساکن بود که سه سال بود که مشغول ساختن چيزي بود که دائماً به پتکزني و سنبادهي برقي احتياج داشت، طبقهي بالا، نوجوان نامتوازني اقامت داشت که داشت به روش مکاتبهاي تعليم وزنهبرداري ميديد. و درست زير پاي ما، اسنيتلينگ نامي بود که دائماً تلاش ميکرد ديگران را با کوبيدن دسته جارو به سقف ساکت کند.
مبارزهي طولاني من با آنها شکست خورده بود. اما حالا اوضاع فرق ميکرد. امروز، با سايلنزيا، من چيزي نميشنيدم....
... به زحمت ميتوانستم منتظر بمانم تا آن را روي اديث امتحان کنم. پانزده دقيقه بيصبرانه در آشپزخانه نشستم و با سروصداها بازي کردم، صداي آنها را هر چقدر که دلم ميخواست، با بالا و پايين کشيدن فتيله، کم و زياد ميکردم.
سرانجام از روي شانهام او را ديدم که برگشته بود. در راهرو ايستاده بود و کلاهش را برميداشت. در سکوت ديدم که لبهايش به هم ميخورند، دستانش در هفت جهت حرکت ميکردند و عضلات ريز صورتش ميجنبيدند — اديث داشت حرف ميزد.
غريزهي قويي به من ميگفت که هرگز اجازه ندهم اديث از سايلنزيا چيزي بداند. آگاهانه کتم را از طرف جيبي که سايلنزيا در آن قرار داشت، تا کردم و وانمود کردم که ميفهمم او چه ميگويد.
تا حالا به کسي که حرف ميزند و شما صدايش را نميشنويد، نگاه کردهايد؟ مثل گوش کردن از پشت شيشهي پنجره است؛ احساس بسيار خوشايندي را همراه دارد. خيلي راحت ميتوانستم موضوع صحبت او را حدس بزنم: شرح کامل جزئيات کلاس سفالگري بعدازظهرش، چيزهايي که وقتي فروشندهي سوپرمارکت خواسته است به او گران فروشي کند به او گفته، نطقي دوهزار کلمهاي دربارهي اين که من چگونه زندگيم را در کالج تجارت مدرن تلف کردهام. انگار که من از کار کردن براي آموس سي. اشماکبايندرِ کچل و بيلب و شاگردهاي جوشدارش لذت ميبرم.
وقتي لبهاي اديث بالاخره آرام گرفتند، من يک مرتبه فکر کردم آيا صداي من از زير لايهي سکوت به او ميرسد يا نه؟ آيا سايلنزيا يک طرفه بود؟
پرسيدم: «چرا برام پيانو نميزني؟»
نگاه مشکوکي به من کرد، مرا به اتاق جلويي برد و شروع به نواختن کرد، او مانند يک بوکسر سبک وزن که براي گرم کردن به کيسه بوکس حمله ميکند، به کليدها حمله کرد. روي صندلي دسته دار ولو شدم و اجرايش را با لذت تمام تماشا کردم.
در انتهاي اجراي اولش گفتم: «فکر ميکنم به دست چپ فشار کافي نميدي.» با دستپاچگي نگاهي کرد و در اجراي دومش نزديک بود مچش پيچ بخورد. من تقاضاي اجراي ديگري کردم — اصرار کردم! — بعد دوتاي ديگر، و بعد از تمام کردن يکي ديگر، خستهتر از آن بود که ادامه دهد.
شام آن شب يک جشن کوچک و مسحور کننده بود، صداي اديث را کاملاً حذف نکردم، فقط آن قدر کمش کردم که بتوانم موضوع کلي گفتگو را دريابم. چقدر شيرين و دلپذير است که بدين گونه در سکوت زيباي بهاري بنشيني! چقدر هماهنگ کردن کلماتم با انرژي مهارنشدني حرکت لبهاي خستگيناپذير آن طرف ميز لذت بخش بود.
فکر ميکنم هفتههاي بعد از آن، لذتبخشترين لحظات زندگي من بودند. بعضي وقتها شب هنگام در شهر پرسه ميزدم — شهرِ نوربارانِ گنگ — به گلهي مردم و ماشينها که در خيابانهاي شلوغ، بيصدا حرکت ميکردند و نقشهاي چرخان ميساختند زل ميزدم. بالهي خارقالعادهي بدون موسيقيي بود، و من متعجب بودم که تا آن زمان بدون سايلنزيا، سايلنزياي نازنين، چه ميکردم ...
... ممکن است سوال کنيد که اگر من اين قدر نسبت به صدا حساسيت داشتم، چرا مدتها قبل پردهي گوشهايم را پاره نکردم و خودم را از شرش خلاص نکردم؟ مطمئنا جوابش خيلي آسان است. چون هنوز در دنيا چيزهاي خيلي مهمي براي گوش کردن وجود داشت: صداي پاروها در آب، صداي پق بيرون پريدن چوبپنبهي بورگوندي، کنسرتوهاي بتهون، جلز و ولز سرخ شدن بيکن...
گهگاه در حيرت مبهمي فرو ميرفتم که آيا تمام بدبختيهاي دنيا به سادگي از سر و صدا ناشي نشدهاند؟ آيا انفجارهاي خونيني که همواره دنيا را لرزاندهاند — غرش توپخانههاي زميني و بمبهاي اتمي — آيا همگي در اصل، تجمع صداي هزاران منازعهي کوچک، کلمات کثيف و سخنرانيهاي احقمانهي ايراد شده از بالکنها نبودند که در طول سالها متراکم شده و در يک آن با غرشي سر باز کردهاند؟ غرشي که پژواکش هرگز فرو نميميرد.
حالا حتي اديث هم به نظرم متفاوت مينمود. در لحظاتي که آن طرف ميز روبروي او مينشستم، و صدايش را کم ميکردم، مانند روزهاي خيلي وقت پيش به او خيره ميشدم — به موهاي نرم و قهوهايش، به لبخندي که قبلاً قلبم را به تپش وا ميداشت. به خودم ميگفتم که احتمالاً ديگر لازم نيست به آن کلبهي کوهستاني عقبنشيني کنم.
فکر ميکنم اجتناب ناپذير بود. فکر ميکنم اين اتفاق براي هر کسي که از هر چيزي زيادي داشته باشد، مثل قدرت، پول و سکوت، ميافتد. من از خودراضي و متکبر شدم. مانند کسي شده بودم که تفنگ نويي دارد و تا وقتي از آن استفاده نکند آرام نميگيرد، مثل نشانهروي به قوطيهاي حلبي، خرگوشها و حتي انسانها. من شليک به طرف سروصداها و پاکسازي آنها را شروع کردم. عمل نا شنيده گذاشتن آنها، آن طوري که بودند، به من احساس شکوهمند پيروزي ميداد.
من توانستم وقتي بيوکهاي کروکي ميخواستند با بوقهاي ممتد کر کنندهيشان مر از جا بپرانند، سفت و محکم سر جايم بمانم.
در مدرسه کارهاي کوچکي براي دستانداختن رئيسم شروع کردم. اشماکبايندر مردي بود که سخنراني کردن را بيشتر از غذا خوردن دوست داشت و من آن روح شکنجهديدهاي بودم که او کلمات شريرانهاش را با تکرار کردن براي او تمرين ميکرد.
مثلاً ميگفت: «هيلکي، من سخنران مهمان شب روتاري فرايدي هستم.» و مرا در دفترش به دام ميانداخت، «ميشه يه ذره وقت بذاري و گوش بدي چي ميخوام بگم؟»
و بعد بدون اين که منتظر جواب بماند، وارد عمل ميشد. کلماتش کهنه و کسالتآور بودند، مثل رشتهي بيپايان ذرات آشغالي که در لولهي زنگ زدهي فاضلاب آشپزخانه تلق تلق کنان پايين ميروند.
حالا اوضاع فرق ميکرد. حالا من تحريکش ميکردم، روشهايي کشف کردهبودم که هر سخنراني را چهار بار، پنج بار يا حتي بيشتر تکرار کند، تا وقتي که صدايش مثل صداي قورباغه ميشد و آب دهانش مانند چسب به دهانش چسبيد، در حالي که من راحت و آسوده در صندلي دستهدار لم داده بودم و چشمانم را روي ساختمان آن طرف خيابان که هميشه آدمهاي جالبي براي گرفتن حمام آفتاب آن جا ميلوليدند، متمرکز کرده بودم.
من حتي سايلنزيا را براي دوشيزه مکنزي نيز استفاده کردم، شاگردي در کلاس مياني تندنويسي، دختري که به نحو کسل کنندهاي بااستعداد، قوي هيکل و حريص بود. عينکي ضخيم داشت و گويي در حنجرهاش، به جاي تارهاي صوتي، سيمهاي از کوک در رفتهي گيتار کار گذاشته بودند. دختري که هميشه با صداي بم از من سوالات فني ميپرسيد و بحثهاي بيمعنيي مطرح ميکرد که من به خاطر کم حوصلگيم نميتوانستم اميدي به برنده شدن داشته باشم.
روزي که من نتايج امتحان تندنويسي روز قبل را اعلام کردم، او ناله کنان گفت: «نميدونم چرا نبايد نمرهي بالاتري در اين درس بگيرم؟»
جواب دادم: «الان ميگم چرا» به صفحههاي خط خورده و علامتهايي که دورشان دايره کشيده شده بود، نگاه کردم، «خانم مکنزي اجازه بدين چيزي رو که اينجا نوشتين، بخونم. بر طبق علامتهاي تندنويسي شما، ترجمهي تحت اللفظي اون، اينه:
آقايان محترم،
نامهي تاريخ بيست و پنجم شما درياقت گرديد و در باشج مايليم اطهار کنيم که تمام محموليهاي ما شامل جعبهها و قوطيها صدقه ديدهاند. چنانچه يک بار ديگر چنس موردي يا موارد مشابح مساهبه گردد، تمام اجنس عودت داده خواهند شد و صورتحسابها به حالت تعليف در خواهند آمد.
با تقديم احترام.
بعد فتيله را تا جايي که ميشد بالا کشيدم و اجازه دادم صحبت کند. سرانجام وقتي که ديدم لبهايش از حرکت ايستادند، گفتم: «کاملاً دربست ميگين.»
بعد کاغذها را در دست وارفتهاش گذاشتم و در حالي که زير لب آواز ميخواندم خارج شدم....
... قضيه اين طور شروع شد و از آن به بعد هيچ چيز جلو دارم نبود. اديث عاشق چيزهاي پر سر و صدا و پر جنب و جوش بود — به خدا سوگند حاضر بودم همهي آنها را برايش فراهم کنم! مشتاقانه در همهي فعاليتهاي اجتماعي احمقانهي مورد علاقهاش شرکت کردم و چند تايي را هم خودم کشف کردم. او فقط کمي از علايق مرا کشف کرده بود. ما وقت زيادي را در سخنرانيهاي راههاي بهبود شهرنشيني، مهمانيهاي جمعآوري اعانه براي شاعران جوان تهيدست و مجموعهي سخنرانيهاي باشگاه خوش بيني اشماکبايندر گذرانديم. من او را با اصرار به سالن بولينگ، جشنهاي فارغالتحصيلي، بحثهاي سياسي و کوارتتهاي آماتوري ميبردم.
من ديگر، مرد نرمخويِ کم سر و صدا و گوشهنشين نبودم. هرجايي که سرو صدا بود، من در وسط ماجرا بودم. با بيخيالي وحشيانهاي در سر و صدا شرکت ميکردم و همهي سر و صدا را با سايلنزيا جذب ميکردم.
در يکي از اين برنامهها بود — فکر کنم در يک کوکتل پارتي — بود که يک بار ديگر با مردي که کلاه هامبورگ خاکستري داشت برخورد کردم. به طور مبهمي به ياد داشتم که او را در برنامههاي ديگر هم ديده بودم.
او شروع کرد: «اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد با شما در موردش صحبت کنم.»
فتيله کمي بيرون بود، صداي او برايم مبهم بود. نيمه مست بودم. شکل گراز بود. حوصله نداشتم در مورد چيز مهمي صحبت کنم. يواشکي فتيله را تماماً بيرون کشيدم، و صبورانه منتظر ماندم حرفش تمام شود — ابروهايم را هر از گاهي بالا ميبردم تا نشان دهم که در حال گوش کردن هستم — بعد، گيلاسم را خالي کردم و از او جدا شدم.
بعد، در يکي از عصرها که به خانه رسيدم، ديدم اديث بار و بنديلش را جمع کرده است.
پرسيدم: «کجا ميري؟» فتيلهي سايلنزيا را به داخل برگرداندم تا بتوانم صدايش را بشنوم.
با قيافهي عبوسي جواب داد: «مت، دارم از پيشت ميرم.»
خوب، اين حسابي تکانم داد. من در اين چند هفتهي بي سر و صدا به اديث خو گرفته بودم. از زماني که او را خاموش نگه داشته بودم، تصور ميکردم که ما ميتوانيم به خوبي با هم کنار بياييم.
«اما چرا، اديث؟»
او دل پُري داشت. بطور خلاصه، همه چيز به صدا برميگشت: سروصدايي که به پا ميکردم، بلند حرف زدنم، خندههاي تيزم. و اين که من در چند هفتهي گذشته تغيير کردهام و از اين حرفها. کلبهي کوچکي در فلان کوهستان و کاري در رستوراني در همان نزديکي پيدا کرده بود. او داشت ميرفت.
فکر کردم وقت آن رسيده است که قضيهي سايلنزيا را به او بگويم. با بيميلي شروع کردم، اما به جاي اين که او را تسکين دهم، کلماتم فقط او را خشمگين کرد.
او جيغ زد: «يعني تو يک کلمه هم از حرفهايي که توي اين ماه گفتم رو نشنيدي؟»
کلمات اديث به طور ناخوشايندي با اعصاب من ميجنگيدند — تقريباً فراموش کرده بودم صداي او مرا به ياد کسي مياندازد که سيم ظرفشويي ميجود. تمام احساس دلسوزيم نسبت به او بخار شد.
اديث ميگفت: «اگه قول بدي شر اون وسيلهي کوچکِ زشت رو کم کني، ممکنه عقيدهام رو دربارهي رفتن عوض کنم. يا اون بطري يا من. همين الان تصميمتو بگير.» ...
...خوب، بعد از اينکه اديث رفت، من تصميم گرفتم روي همسايهها کار کنم. يک مجموعه طبل و يک جفت توبا به خانه آوردم. ياد گرفتم که نوازندهي زايلوفون را در آهنگ رقص آنيترا با بوق کشتي همراهي کنم.
بعد از اينکه آنها هم رفتند، من به فکر کارهاي بزرگتر افتادم. قبلاً هم فکر ساخت جذبکنندهي صدا براي توزيع عمومي به ذهنم خطور کرده بود و مطمئناً سفارشاتي که فقط از جانب بچهنگهدارها و عشاق موسيقي ميرسيد، رقم عظيمي ميشد. اما تا اين لحظه، هميشه من در برابر تجارت احساس تهوع کرده بودم. سايلنزيا ذاتاً يک دستگاه سِرّي بود. توليد انبوه ميتوانست براي جذبکنندهي صدا کشنده باشد. تبليغ کنندگان راديويي، سخنرانان، توليدکنندگان بوق و ديگر سر و صدا فروشان دنيا به زودي راهي براي بياثر کردن خاصيت سايلنزيا پيدا ميکردند؛ آنها به طريقي نفوذ ميکردند و عشاق سکوت حداکثر فقط چند ماهي براي لذت بردن از آن فرصت داشتند و بعد از آن، جذبکنندهي صدا مثل کيسههاي خوشبو کنندهي جيبي از مد افتاده ميشدند.
اولين کسي که آن را براي فروش عرضه کند، مطمئناً، يک ميليون دلاري به جيب خواهد زد. اما چرا تا حالا براي فروش گذاشته نشده است؟ امکانش هست که کسي مرا در اين کار شکست بدهد؟
اين فکر مرا مصمم کرد. ميتوانستم سايلنزيا را پايين رودخانه در معرض فروش بگذارم، و با آن يک ميليون دلار ميتوانستم براي خودم کلي سکوت و آرامش بخرم ...
سايلنزيا را برداشتم و مهربانانه به او خيره شدم. ناگهان اخم کردم و آن را به خودم نزديکتر کردم. تصور من بود يا بطري واقعاً اين روزها گرمتر شده بود؟ و آيا واقعاً مايع شيري رنگ، ذرهاي بيشتر ميجوشيد؟ شانههايم را بالا انداختم — شايد اين روزها يک خرده زيادي از آن کار کشيدهام. بسيار خوب، اگر ميخواستم تاجر جذبکنندهي صدا باشم، بهتر است از همين الان شروع کنم. مردي که ميخواستم ببينم، چارلي موک، رئيس اينجينيرز اسوسيتز بود. او ميتوانست محتويات بطري را برايم تحليل کند.
کلاهم را به سر گذاشتم و از در خارج شدم. بلافاصله ايستادم. آن طرف خيابان، همان خپلهي کلاه هامبورگي صبورانه منتظر بود. اين کوتولهي لعنتي داشت عصبيم ميکرد. وقت نداشتم با او صحبت کنم. به داخل برگشتم و از در عقبي خارج شدم.
سي. جي موک مردي بلند و لاغر بود که به ندرت حرف ميزد و وقتي هم که حرف ميزد حتي يک ماهيچه در صورتش نميجنبيد. پاچههاي شلوارش روي زانوهايش باد کرده بود و وقتي ميايستاد به نظر ميرسيد ميخواهد خيز تندي بردارد.
داستانم را گفتم و به او اجازه دادم سايلنزيا را امتحان کند. او چند دقيقه نشست و با سر و صداها بازي کرد و آن را حسابي امتحان کرد. گوشهي دهانش پريد و قطرهي عرقي روي ابروي چپش ظاهر شد. او نميخواست آن را آزمايش کند، او ميخواست آن را بخرد.
گفت: «بهت 100000 دلار ميدم، همين الان!» و يک دسته چک بيرون کشيد. «پس 200000 دلار!»
به او پوزخند زدم.
فرياد زد: «ببين، مرد! من اونو براي خودم ميخوام. من چهار تا بچه دو تا يازده ساله دارم. اونا اسباب بازي دارن. اونا به برنامههاي راديو گوش ميدن. اونا دوستايي دارن که تو خونهي من بازي ميکنن، تازه، يه خوانندهي تِنور ايرلندي درست اون طرف راهروي ساختمون زندگي ميکنه، ميفهمي اين يعني چي؟»
باز هم به او خنديدم.
بسيار خوب، سرانجام به اين نتيجه رسيد که نميتواند همان لحظه آن را آزمايش کند، مهندس سرپرست آزمايشگاه براي يک هفته به مسافرت رفته بود و موک از من خواست جذب کنندهي صدا را تا برگشتن او آنجا بگذارم. او قول داد خيلي عالي از آن مراقبت کند! يک بار ديگر به او خنديدم، ميتوانستم يک هفتهي ديگر برگردم، در اين مدت بايد دنبال زمين براي کارخانه ميگشتم ....
... آن عصر من قدم زنان به خانه رفتم. انگار پاهايم پيادهرو را لمس نميکرد. چه دنياي جالبي! چه جذبکنندهي صداي جالبي! هيچ چيز نميتواند خوشي مرا از بين ببرد، هيچ چيز!
اما چيزي اتفاق افتاد. يک گلوله به ديوار آجري کنارم برخورد کرد، و ذرات ريز غبار قرمز را از شش اينچي بالاي سرم به هوا بلند کرد. قوز کردم، اطرافم را با وحشت نگاه کردم — همان لحظه هيکل خپلي را با کلاه هامبورگ خاکستري ديدم که در پيچ خيابان دوردستي فرارکرد.
وقتي به خانه رسيدم اعصابم متشنج بود. اين مرد کوتوله که هميشه مرا تعقيب ميکند چه کسي است و حالا چرا ميخواست مرا بکشد؟ اي کاش قبلاً يک بار به حرفهايش گوش کرده بودم. تقريباً يک ساعت در اتاق قدم زدم تا اين مسئله را حل کنم.
بعد گرمايي را در جلوي سينهام حس کردم. سايلنزيا را از جيبم خارج کردم، وقتي به آن نگاه کردم ترس جديدي به من چنگ زد. مطمئناً بلايي سر سايلنزيا آمده بود. به طرز ناجوري گرم بود، وزوزي از آن شنيده ميشد و وقتي سرش را پيچاندم، فيس کوچکي از آن خارج شد، انگار که فشار داخليش خالي شده باشد.
هيچ وقت فکر نکرده بودم براي سروصداهايي که سايلنزيا ميبلعد چه اتفاقي ميافتد — شايد نقطهي اشباعي وجود داشته باشد؟
دو روز بعدي تيرهترين روزها بودند. اولاً اينکه من هنوز از تيراندازي عصبي بودم و ثانياً اين که واقعاً نگران حال سايلنزيا بودم. گاهي بهتر ميشد، گاهي بدتر... فکر کردم شايد به استراحت نياز دارد. تمام روز او را پيچيده در يک پارچهي خنک، در گنجهاي آرام و تاريک در خانه گذاشتم.
به غير از اين نگرانيها، بدون بطري کوچک من کاملاً از دست رفته بودم. سايلنزيا مانند الکل يا ترياک بود: يا هميشه به آن وابستهايد، يا هيچ وقت. اعصابم حساس شده بود و کمترين صدايي مرا از جا ميپراند.
در غروب روز سوم بود که سوء قصد ديگري به من شد. در پيادهروي بين استاکتون و گرينويچ قدم ميزدم که ماشين سياه و بزرگي ناگهان سر رسيد و در حالي که از لاستيکهايش صداي وحشتناکي برميخاست يک راست به سمت من آمد. براي حفظ جانم خيز برداشتم. گلگير فقط شلوارم را پاره کرد. از جايي که در پيادهرو افتاده بودم، در حالي که ماشين داشت ميپيچيد، براي لحظهاي چشمم به راننده افتاد. او يک کلاه هامبورگ خاکستري به سر داشت.
وقتي که از پلکان بالا آمدم، هنوز داشتم ميلرزيدم. تصميمم را گرفته بودم: سايلنزيا را به قيمت دويست هزار دلار به چارلي موک ميفروشم و مدتي از شهر خارج ميشوم.
دستم را داخل گنجه بردم و جذب کنندهي صدا را به آشپزخانه بردم. حالا ديگر واقعاً احساس خطر کرده بودم. حبابها و فيسفيسها حالا بيشتر و بلندتر شده بودند، خيلي وحشتناک. کف لزجي از لبهي دهانهاش بيرون ميچکيد و بطري داغتر از آن بود که بشود در دست گرفت. با دستپاچگي قالبهاي يخ و پتويي آوردم تا او راز سر و صداي خيابان حفظ کنم. سرش را شل کردم تا فشارش کمتر شود. وقتي سرش را پيچيدم غرش زشتي از آن خارج شد. فوارههاي کوچکي از مايع به بيرون پاشيد.
در همين زمان نوازندهي آکاردئون شروع کرد. او همسايهي جديدي بود که از «بر فراز امواج» تا «لا پالوما» را چنان تيز مينواخت که موهاي گردنم را سيخ ميکرد. با هر غژغژي سايلنزيا محتضرانهتر بالا ميآورد.
فکر کنم مغزم از کار افتاده بود. با عجله از هال گذشتم، در خانهي مرد را کوبيدم و از او خواستم فورا آهنگ زدنش را قطع کند. با هم نزاع سختي داشتيم و داد و بيداد و تهديد کرديم و زماني که او را خفه کردم و به آپارتمانم برگشتم، چيزي شنيدم که تا مغز استخوان يخ کردم.
«... چرا نميتوني براي خودت کسي باشي؟» صداي اديث از آشپزخانه ميآمد، زير و از شکل افتاده بود، مانند صداي يک صفحهي گرامافون قديمي. «... تو خودت رو با کار کردن براي آموس اشماکبايندر ضايع ميکني...»
به اتاق هجوم بردم، کسي آنجا نبود، هيچ کس. «قرچ... قو...ر...چ» به جذبکنندهي صداي روي ميز نگاه کردم، يعني ممکن است؟
«از سر راه برو کنار مرتيکهي احمق» بطري سر من جيغ زد. صداي جيغ ترمز آمد، بوق اخطار، ويژ ويژ چراغ خطر، صداي خرد شدن دندهها. صداي ديگري اضافه شد — صداي اشماکبايندر بود:
«اين که من امروز عصر در جمع شما افراد متشخص هستم افتخاري بزرگ است. و اين پيشکشي است به ايدهها، روياها و اميدها...»
«قرچ... قو...ر...چ...»
«سفيدهي دو تخممرغ را جدا کنيد و آنها را با...»
هراسان در بطري را برداشتم و سعي کردم آن را روي بطري مريض احوال بپيچم. مقداري از مايع داغ بيرون پريد و روي کتم ريخت. صداي مغشوش و زشتي از آن نقطه از آستينم جريان پيدا کرد.
«...و در باشج مايليم اطهار کنيم که تمام محموليهاي ما شامل جعبهها و قوطيها صدقه ديدهاند...» ...
... با نيروي وحشيانهاي در بطري را بستم. صدا به طرز خفهاي هنوز هم بيرون ميآمد. اما من نميتوانستم درش را بسته نگهدارم. تمام مواد داخل بطري بيشتر از قبل تکان ميخورد. فتيله باد کرد و مانند يک زبان قوي به جنبش درآمد. دوباره در بطري را برداشتم.
نتهاي زير رقص آنيترا به بيرون غريد و با صداي صندوق خريد و ماشينهاي تايپي که مانند صندوقي پر از غازهاي ديوانه وزوز و تقتق ميکردند در هم آميخت. مزخرفتر از همه طغيان جيغهاي منقطع خودم بود — صدايي تيز و احمقانه، جيغ جيغو و پيدرپي.
ديگر نميتوانستم يک دقيقه هم طاقت بياورم. وحشيانه در اطرافم دنبال کلاهم گشتم.
«...يعني تو يک کلمه هم از حرفهايي که توي اين ماه گفتم رو نشنيدي؟» صداي اديث وقتي که به جلوي در رسيده بودم به من حمله کرد.
در اولين پاگرد توقف کوتاهي کردم. درست آن طرف خيابان، در سياهي کوچهي خلوت يک نفر سيگاري روشن کرد. باز هم کلاه هامبورگ خاکستري! منتظرم بود. داخل خانه برگشتم، تلفن را قاپيدم و شمارهي چارلي موک را گرفتم.
او پرسيد: «اين هياهو از کجاست؟ از کجا تلفن ميکني؟ مثل اين که وسط بازاري.»
فرياد زدم: «سايلنزياست. داره هر صدايي رو که تا حالا بلعيده بالا مياره.»
چارلي چند لحظه به سروصداها گوش کرد.
سرانجام بريده بريده گفت: «از قرار معلوم زيادي ازش کار کشيدي. فقط خونسرد باش.»
فرياد زدم: «خونسرد باشم؟ اين ميتونه تا يه ماه ديگه همينطور بالا بياره. حتي بيشتر. وقتيم که سعي ميکنم درشو ببندم، ميخواد منفجر بشه. ميخوام از پنجره بندازمش بيرون.»
او ملتمسانه گفت: «اين کارو نکن!»
«خوب پس يه کاري بکن.»
کمي فکر کرد.
گفت: «ببين، ماشينتو بردار. تا ده دقيقهي ديگه بيا دنبالم. جذبکنندهي صدا رو هم بيار. ما اونو ميبريم آزمايشگاه. شايد بتونيم چيزي پيدا کنيم.»
او قطع کرد. چند لحظه تامل کردم، به هامبورگ خاکستري فکر کردم. شايد بتوانم دزدکي خارج شوم.
در حالي که در سياهي کامل از پلههاي پشتي به پايين ميخزيدم صداي اديث فرياد زد: «... فوراً شر اون وسيلهي زشت کوچولو رو کم کن...»
«قرچ... قو...ر...چ»
در را هل دادم.
وقتي از حياط خلوت گذشتم صداي نوجواني باناله گفت: «آقاي رئيس، جناب مدير، اعضاي فارغالتحصيل کلاس، اوليا، مربيان، دوستان و همکلاسيها...»
وقتي از حصار پشتي بالا رفتم صداي آواز تنور ايرلندي بلند شد: «من دوووووباره توووو را به خاااااانه مييييييآوووورم کاااااتليييين...»
داخل ماشين مجبور بودم درِ سايلنزيا را به زور بسته نگاه دارم. کوکتل پارتيي در هوا برپا بود و هامبورگ خاکستري ميتوانست آن را از سه بلوک آن طرفتر بشنود و دنبالم بيايد. بطري را روي صندلي کنارم گذاشتم، پايم را روي گاز گذاشتم و غرش کنان فرار کردم.
از داخل آينه، پشت سر را نگاه کردم. ماشين ديگري، بزرگ و سياه، از جدول کنده شد. داخل گرانت پيچيدم. ماشين هم پيچيد. بعد از دو بلوک، ترديدي نداشتم که تحت تعقيب بودم ...
... چه مدت در خيابانهاي شب به چپ و راست رفتم و پيچيدم، خدا ميداند. يادم ميآيد که سرانجام خودم را در جادهي کوهستاني متروکهي کنار اقيانوس پيدا کردم. فقط يأس عميقي يادم ميآيد که با گذشت هر ثانيه عميقتر ميشد. ترسيده بودم، بله. ترس از مردي که بيرحمانه مرا تعقيب ميکرد. ترس از بطري که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. اما بالاتر از همه از زندگيِ بدون سايلنزيا وحشت داشتم.
بيش از اين نميتوانستم آن را پيش خودم نگاه دارم. هيچ شکي وجود نداشت. چارلي هم نميتوانست به او کمک کند. هيچ کس نميتوانست. او ديگر از دست رفته بود. با تلخي خودم را به باد ناسزا گرفتم که با روشي که اعمال کرده بودم، سايلنزيا را به باد فنا دادم و زندگي او را به خاطر زايلفون و کوکتل پارتي هدر دادم.
به پايين نگاهي کردم. سايلنزيا آنقدر داغ بود که روکش صندلي شروع کرده بود به دود کردن. شعلهي فسفري براقي در داخل بطري در حال سوسو زدن بود. در فلزي به خاطر فشار دروني فزاينده، باد کرده بود. غرش شوم آهستهاي به آرامي تمام بطري را لرزاند.
ميدانستم تا زماني که همه چيز به هوا برود چند ثانيهاي بيشتر فرصت ندارم. به سرعت کنار جاده کشيدم، کتم را درآوردم، سايلنزيا را در آن پيچيدم، محتاطانه او را به آن طرف جاده، کنار لبهي صخرهاي که تا اقيانوس پايينش صدها پا ارتفاع داشت، بردم. از تپش دروني بطري، صداي خفه و نامفهومي خارج ميشد. او را نزديک گوشم نگه داشتم:
«...اسم من امت دوگانگ... موضوع مهم... با شما صحبت کنم...»
اين صداي مرد کلاه هامبورگي خاکستري بود. تشنجي به بطري دست داد. جز اينکه آن را به طرف صخره پرتاب کنم...
«... آقا، شما بايد جذبکنندهي صدا رو به من برگردونيد... راه ديگهاي وجود نداره آقا. شما نميتونيد اونو نگه داريد. هرگز... ما براي اين که نگذاريم... هر کاري ميکنيم.»
براي لحظهاي غرش وحشتناکي بر صداي او غلبه کرد. وقتي نزديکتر شدم گرماي بطري موهايم را سوزاند. صدا برگشت:
«... در حقيقت به انجمن تعلق داره... منو مامور کردن تا رد وسيلهي گمشده رو پيگيري کنم... قبل از اين که شما اتفاقي اونو پيدا کنين، من رد اونو تا مغازهي سمساري دنبال کرده بودم... بايد برگرده...» ...
... نميتوانستم يک لحظهي ديگر تحمل کنم. کتم شروع به دود کردن کرده بود. دوباره روي نردهي محافظ خم شدم تا آن را بياندازم. دوباره مردد ماندم.
«... يقيناً نميتونن اجازه بدن يک جذبکنندهي صداي يک طرفه دست افرادي خارج از انجمن بيفته... خطر سو استفاده... خطر خريد و فروش... خطر... خطر...»
بطري تکان شديدي خورد. کت در حال دود کردنم آتش گرفت. بطري را پرتاب کردم. وقتي بطري به پايين سقوط ميکرد سکوت مرگباري حاکم شد.
بعد صداي انفجار آمد.
آيا ميتوانيد انفجاري را تصور کنيد که هوا را با سوتها، واقواق سگها، بوق تاکسيها، جيرينگ جيرينگ گيلاسها، آژيرها، زنگهاي ساعت و غرش هزاران خنده، فرياد و زمزمه بشکافد؟ اين چيزي است که اتفاق افتاد. و وقتي که پژواک آن هم از بين رفت، من بيحس به محافظ جاده تکيه دادم و به تاريکي زير پايم خيره شدم. در قلبم بيماري و خستگي حس ميکردم.
سرانجام خودم را جدا کردم و برگشتم. يک مرد کوتاه و خپل راهم را سد کرد — مردي با کلاه هامبورگ خاکستري.
گفت: «اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد در موردش با شما صحبت کنم.»
***
ديگر چيز زيادي نيست که بخواهم و اجازه داشته باشم دربارهي جذبکنندهي صدا بگويم، به جز اين که ناراحتي من به خاطر از دست دادن سايلنزيا با دانستن اين که آن تنها جذبکنندهي صداي موجود نبوده است تسکين يافت — دقيقا هزاروهشتصدو هفتادو شش تا — که همه توسط انجمن بينالمللي دوستداران سکوت توزيع شده و تحت نظر بودند.
اما نبايد بيشتر بگويم. دورهي آزمايشي عضويت من در حال حاضر به اندازهي کافي متزلزل است. در سه سال آينده، پس از طي دورهي کامل آزمايشي، اگر کارها خوب پيش برود، من يک عضو کامل خواهم شد و يک جذب کنندهي صداي ثبت شده براي استفادهي شخصي خواهم داشت.
شما چطور ميتوانيد عضو شويد؟ متاسفانه من اجازه ندارم به اين سوال هم جواب بدهم. هيچ انجمني تا حالا اين قدر در مورد حفظ سکوت تعصب به خرج نداده است. هيچ انجمني تا حالا اين قدر با دقت اعضاي آيندهاش را انتخاب نکرده است و متعصبانه از اختراعاتش محافظت نکرده است. البته من آنها را تحت فشار گذاشتم — آنها مجبور بودند مرا بگيرند — بديهي است که من هنوز توسط مردي با کلاه هامبورگ خاکستري و چهرهاي دلواپس تحت نظر هستم و اگر باز هم براي تجاري کردن جذب کنندهي صدا اقدام کنم، در کمال خونسردي کشته خواهم شد.
نه، نميتوانم به شما بگويم چگونه تماس بگيريد. اگر خوشبخت باشيد، با شما تماس برقرار خواهند کرد. دنبال مردي با چشماني سرزنده باشيد، مردي که برآمدگي کوچکي در جيب بغلش دارد. مردي که گاهي حرفهاي شما را ميشنود و گاهي نه. دنبال يک مرد خاموش بگرديد....
پايان