<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://nursery.loxblog.com</title>
<link>https://nursery.loxblog.com</link>
<description>نقد و بررسی و انتشار آثار ادبی</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>آثاری منتخب از مجموعه شعر ققنوس در آتش - شاملو</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/آثاری-منتخب-از-مجموعه-شعر-ققنوس-در-آتش---شاملو</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/آثاری-منتخب-از-مجموعه-شعر-ققنوس-در-آتش---شاملو</guid>

<description><![CDATA[
مرگ ناصری
 با آوازی یكدست،
یكدست
دنباله چوبین بار
در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاك می كشید.
((-تاج خاری برسرش بگذارید!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار
در هذیان ِ دردش
یكدست
رشته ئی آتشین می رشت.
((- شتاب كن ناصری، شتاب كن!))
از رحمتی كه در جان خویش یافت
سبك شد
و چونان قوئی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
((- تازیانه اش بزنید!)) ...
&nbsp;
&nbsp;
مرگ ناصری
با آوازی یكدست،
یكدست
دنباله چوبین بار
در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاك می كشید.
((-تاج خاری برسرش بگذارید!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار
در هذیان ِ دردش
یكدست رشته ئی آتشین
می رشت.
((- شتاب كن ناصری، شتاب كن!))
از رحمتی كه در جان خویش یافت
سبك شد
و چونان قوئی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
((- تازیانه اش بزنید!))
رشته چر مباف
فرود آمد.
و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ
در طول ِ خویش
از گروهی بزرگ.
بر گذشت.
((- شتاب كن ناصری، شتاب كن!))
***
از صف غوغای تماشا ئیان
العارز
گام زنان راه خود را گرفت
دست ها
در پس ِ پشت
به هم در افكنده،
و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده
آزاد یافت:
((- مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!))
***
آسمان كوتاه
به سنگینی
بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران، به خاكپشته بر شدند
و خورشید و ماه &nbsp;
به هم
بر آمد. &nbsp;
سفر
خدای را
مسجد من كجاست
ای ناخدای من؟
در كدامین جزیره آن آبگی ایمن است
كه راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
كه مزرعه سبز آبگینه بود.
و با كاهش شب
- كه پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ كوتاهش -
كه موج و باد را
به سكونی جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابی رطوبت زده &nbsp;
- كه در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می كشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری یله بود-.
***
ما به سختی در هوای كندیده طاعونی &zwj;&zwj;&zwj;&zwj;&lrm;&rlm;َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می كشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
كه سراسر
پوشیده ز اجسادی ست كه چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی كه به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شكن شكن تندر
جستن می كند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
كه خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینك دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی كه مدام
پنداری
نام گلی
تكرار می كنند.
و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتیم
اینك كلام تو بود از لبانی
كه تكرار بهار و باغ است.
و كلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
كلماتی كه عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ -
كه آب گندیده دود كنان
بر تابه های تفته ی سنگ می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یكان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
كشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و كشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- كه از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوك ِ پیچان
به كابوسی می مانست
كه در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان كه روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی كوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
كه پاكی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در كاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما كدامین جزیره، كدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جست و جوی جزیره را
از فراز كشتی
كبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- كه در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره كدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بكری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، كه با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاك نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟
- آن جا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من كجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا كن!
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سنگ قبرها</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/سنگ-قبرها-1</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/سنگ-قبرها-1</guid>

<description><![CDATA[
سنگ قبرها
Les tombales
داستانی از : گی دوموپاسان ؛&nbsp; Guy de Maupassant
برگردان:&nbsp; مهدی رجبی
پنج دوست شام را تمام کرده بودند، پنج نفری که بالغ و ثروتمند بودند،سه تا&nbsp; از آنها متاهل ودو نفرشان مجرد.آنها هرماه دور هم جمع میشدندبه یاد جوانیشان، وبعد از خوردن شام تا ساعت دو صبح با هم به گفتگو می پرداختند. با هم صمیمی بودند و از در کنار هم بودشان خوشحال. دوستان صمیمیشان را به یاد می آوردند و از معاشرات با یکدیگر لذت می بردند و با این مسایل شبهای دلپذیر زنگیشان را تجربه می کردند. درباره همه چیز،هرچیزی که که پاریسیها را سرگرم میکند ، چانه زنی و پرحرفی می کردند؛مانند بحث هایی درباره آنچه که در روزنامه های صبح خوانده بودند
&nbsp;
سنگ قبرها
Les tombales
داستانی از : گی دوموپاسان ؛&nbsp; Guy de Maupassant
برگردان:&nbsp; مهدی رجبی
پنج دوست شام را تمام کرده بودند، پنج نفری که بالغ و ثروتمند بودند،سه تا&nbsp; از آنها متاهل ودو نفرشان مجرد.آنها هرماه دور هم جمع میشدندبه یاد جوانیشان، وبعد از خوردن شام تا ساعت دو صبح با هم به گفتگو می پرداختند. با هم صمیمی بودند و از در کنار هم بودشان خوشحال. دوستان صمیمیشان را به یاد می آوردند و از معاشرات با یکدیگر لذت می بردند و با این مسایل شبهای دلپذیر زنگیشان را تجربه می کردند. درباره همه چیز،هرچیزی که که پاریسیها را سرگرم میکند ، چانه زنی و پرحرفی می کردند؛مانند بحث هایی درباره آنچه که در روزنامه های صبح خوانده بودند
یکی از شادترین آنها "جوزف دو باردن" بود،وی مجرد بود و زندگی پاریسی را به شکل کاملترین وخیالی ترین آن انجام می داد.انسان هرزه وفاسدی نبود اما جوان کنجکاو و شادی بود و سنش به سختی به چهل سال می رسید.مردی با احساس،با هوش سرشار ، اما نه ژرف اندیش ،مراقب ، با آگاهی متنوع ،بدون دانش واقعی ، همراه بافهم مستمر بدون درک واقعی بود،او مشاهدات و اتفاقات و آنچه را که می دید بیان می کرد،حکایت های کمدی&nbsp; و فلسفی را با هم تعریف می کرد و عبارات فکاهانه که حکایت از زیرکی وی در سطح جامعه بود را نقل می نمود .
پس از شام حالا او سخن می گفت و بر اساس نوبتی که برآن توافق داشتند داستان خویش را مهیا می ساخت.
درحال کشیدن سیگار،آرنج ها یش روی میز،یک جام شامپانی نیمه پر درمقابل بشقاب،بی حس و کرخت در یک فضای پر از دود که با یک قهوه گرم معطر شده،او به نظر می رسید که کاملا در خانه است.
بین دو پک سیگار گفت:
مدتی پیش برای من یک اتفاق نادری رخ داد
همه افراد تقریبا باتفاق گفتند:"بگو"
-با کمال میل.شما می دانید که من در پاریس خیلی گردش می کنم،شبیه جویندگان کتاب که مجموعه های کتاب را جستجو می کنند من دقیقا به منظره ها، آدم ها،هرکسی که عبور می کند و هر آنچه که اتفاق می افتد توجه می کنم.
در اواسط سپتامبر هوای بسیار خوبی بود، ومن بدون اینکه بدانم کجا می خواهم بروم از خانه خارج شدم.انسان همیشه یک میل مبهم دارد تا با بعضی زنان زیبا&nbsp; یا دیگران ملاقات کند.شخص آنها را در گالری تصویری ذهن خود انتخاب می کند،علاقه را با آنچه که آنها به شما الهام می کند می سنجد، مقایسه شان می فریبد و سر انجام تصمیم می گیرد.اما هنگامی که خورشید بسیار زیباست و هوا معتدل است،آنها همه آرزوهایی را که داشته اید به باد می دهند.
خورشید زیبا و هوا معتدل بود؛یک سیگار روشن کردم وبه سمت بلوار بیرونی بدون هدف پرسه زدم.سپس در حالیکه قدم می زدم به ذهنم خطور کرد که تا قبرستان مونت مارتر پیش بروم و داخل قبرستان شدم .
من قبرستانها را خیلی دوست دارم،انها به من نوعی آرامش و غم می دهند :چیزهایی که به آنها احتیاج دارم.به علاوه دوستان خوبی در آنجا دارم،کسانیکه که دیگر کسی به دیدارشان نمی رود؛ومن هر از چند گاهی هنوز به آنجا می روم.
در این قبرستان مونت مارتر است که یک افسانه زندگیم به خاک سپرده شد یک دلبری که تاثیر بزرگی روی من داشت،بسیار احساساتی،زن کوچک جذابی که خاطره اش اگر چه مرا اندوهگین می سازد، مرا آکنده از افسوس و حسرت می نماید،افسوس برای همه محبت ها.ومن در کنار قبرش به خواب رفتم ،او زندگیش تمام شده است.
و من قبرستان ها را دوست دارم چون آنها شهرهای وسیعی هستند که از سکنه لبریز شده اند.فکر کنید چه تعداد افراد مرده در این فضای کوچک وجود دارد و همه نسل های پاریسی که اینجا برای همیشه سکنی گزیده&shy;اند،انسان&shy;های غارنشین واقعی که در غارهای کوچکشان محبوس شده&shy;اند،در قبرهای کوچکشان که بوسیله تکه سنگی پوشیده شده یا بوسیله صلیبی مشخص گردیده است،در حالیکه زندگان فضاهای زیادی را اشغال کرده و سرو صدای زیادی نیز ایجاد کرده اند.
&nbsp;
همچنین در قبرستان ها بناهای یادبودی به جذابیت بناهای موزه&shy;ها وجود دارد.مقبره کاونیاک به من یاد آوری کرد که بدون هیچ گونه مقایسه ای بایستی به شاهکار ادبی ژان گوژون اعتراف کنم: حالت خوابیده لویی دو برزه درکلیسای کوچک زیر زمینی کلیسای جامع روآن. همه هنر مدرن و واقع گرا از آنجا ناشی شده است . این مرد متوفی،لویی دو برزه،واقعی تر،وحشتناک تر،و شبیه تر به جسم بی جانی می ماند که هنوز بواسطه سکرات مرگ تکان می خورد نسبت به همه جسد های رنج دید ه ای که تا به امروز در بناهای یادبود تغییر یافته اند.
اما در مونت مارتر هنوز می شود بنای یادبود بودن را تحسین نمود،که مقام عظیمی دارد از گوتیه ازمورگر، روزهای دیگری من دسته گل کوچک و ساده ای دیدم، گل های زرد، بوسیله چه کسی به آنجا آورده شده بود؟احتمالا بوسیله آخرین دختر کارگر فرانسوی،خیلی قدیمی و حالا فراشی در همسایگی. آن یک تندیس زیبای کوچکی از گندم است ،اما بواسطه خاک و غفلت از بین رفته است. سرودجوانی، مورگر!
خوب ،آنجا من در قبرستان مونت مارتر بودم،وهمه جا پراز غم و اندوه بود، یک غمی که همه اش درد نیست،یک نوع غمی که شما را وادار میکند به اندیشیدن در مورد اینکه هنگامی که در سلامتی هستی،اینجا مکان جذابی نیست اما هنوزنوبت من فرا نرسیده است.
&nbsp;
احساس پاییز،احساس رطوبت گرمی که حاکی از مرگ برگ هاست،و خورشید نحیف وخسته و زرد چهره بالا می رود،واین تعبیر شاعرانه همراه است با احساس تنهایی و قطعیتی که ناظر به مرگ انسانی است.
من در فاصله میان قبرها به آرامی قدم می زدم،جائیکه همسایگان یکدیگر را نمی بینند،با هم معاشرتی ندارند وروزنامه نمی خوانند.ومن شروع کردم به خواندن نوشته های روی قبر.این سرگرم کننده ترین چیز در دنیا است.آنقدر که من به سنگ نوشته خنده دار قبرها خندیدم، لابیش یا میاک مرا نخنداندو.....
اما من از میان همه اینها بخش مخروبه و حاشیه ای قبرستان را دوست دارم ،پر از گیاهان و درختان سرو،بخش قدیمی متعلق به کسانی است که سال ها پیش درگذشته اند و بزودی مورد استفاده دوباره قرار خواهد گرفت؛دفن افراد تازه متوفی در زیر سنگ های مرمر رشد درختانی که از اجساد تغذیه می کردند را تقلیل داده است.
&nbsp;
هنگامیکه به اندازه کافی پرسه زدم تا فکرم نو وتازه شود احساس کردم که برای این مسئله وقت خواهم داشت و بایستی عهد وفاداریم را نسبت به آرامگاه ابدی دوست کوچکم به جا آورم. هنگامی که به قبرش رسیدم فشاری را در قلبم احساس کردم.عزیز بیچاره،او خیلی عالی،با محبت و دوست داشتنی بود و حالا کاشکی کسی قبر را می گشود...
درحالیکه روی چارچوب آهنی تکیه داده بودم،غم واندوهم را به آهستگی به او گفتم،که بی تردید نشنید.&nbsp; وبه کناری حرکت می کرد هنگامیکه من یک زن سیاهپوشی را دیدم،در حال سوگواری شدید،روی قبر کناری زانو زده بود.نقاب سیاهش می چرخید و تا حدودی از سرش را آشکار می ساخت،موهایش شبیه پرتوطلوع خورشید در زیر روسری سیاهش بودند. منتظر ماندم.
مسلما او می بایست در اندوه عمیقی باشد. صورتش را با دستانش پوشانده بود،ایستاده در تفکر،با حالتی جدی،تسلیم اندوهش،ذکر مصیبتی می گوید ازخاطراتش درون سایه چشمان بسته و مخفی اش،او خودش بسان انسان مرده ای می ماند که مرده حقیقی برایش سوگواری می کند. ناگهان یک حرکت کوتاهی از پشتش،شبیه لرزش باد در میان درخت بید،مرا به این نتیجه رساند که او در حال گریه است. در ابتدا به آهستگی گریه می کرد،سپس بلندتر با حرکات سریع گردن و شانه ها یش گریه اش را ادامه داد. ناگهان چشمهایش را آشکار ساخت. آنها پر از اشک وجذابیت بودند،چشمان یک زن گیج، نگاه مختصری به اطرافش انداخت مثل اینکه از یک کابوس بیدار شده است.نگاهی به من انداخت،خجالت زده به نظر می رسید و صورتش را کاملا در دستانش پنهان کرد. سپس هق هق کنان بدنش لرزید،و سرش به آرامی به سمت سنگ قبر خم شد. پیشانی&shy;اش را روی آن گذاشت، و سرپوشش دراطرافش گسترد، گوشه&shy;های سفید قبرمحبوب را پوشاند،شبیه یک نشان تازه سوگواری. آه کشیدنش را شنیدم،سپس گونه اش را روی لوح قبر نهاد و بی حرکت و بیهوش باقی ماند.
به سرعت به سمتش حرکت کردم،روی دستانش زدم،در پلکهایش فوت کردم، درحالیکه این نوشته ساده روی سنگ قبر را می خواندم:"اینجا لویی تئودور کارل دفن است، فرمانده پیاده نظام نیروی دریایی،قربانی به دست دشمن در تونگن،برایش دعا کنید"
او چند ماه قبل فوت کرده بود، نسبت به اشک ها متاثر شدم و حواسم دو چندان شد. آنها موفق و خوشبخت بودند. او هوشیاریش را دوباره به دست آورد. به نظر می رسید که خیلی حرکت کردم.آدم زشت منظری نیستم وسنم هم چهل سال نیست. با اولین نگاهش فهمیدم که شخص مودب و حق شناسی است. همراه با اشک های فراوان آن اندازه که نفس منقطعش اجازه می داد سرگذشتش را در بخش های جدا برایم تعریف کرد، چگونه افسر در تونگن کشته شد در حالیکه آنها یک سال ازدواج کرده بودند، چگونه همسرش را برای زندگی برگزیده بود در حالیکه یتیم بود و تنها یک جهیزیه معمولی داشت.
من او را دلداری و آرامش دادم، بلندش کردم و روی پاهایش قرار دادم.
سپس گفتم:
اینجا نمان ،بیا.
با ناله گفت، من نمیتوانم قدم بزنم
من تو را همراهی می کنم.
ممنون آقا؛شما آدم خوبی هستید.آیا شما هم برای گریستن برای کسی به اینجا آمدید؟
بله مادام.
یک دوست؟
بله مادام.
همسرتان؟
یک دوست.
و ما همدیگر را در مسیرهای قبرستان همراهی می کردیم. هنگامیکه به بیرون رفتیم با لکنت گفت:
احساس می کنم مثل اینکه ناخوش می شوم.
آیا تمایل دارید به جایی بروید ،چیزی بگیرید؟
بله موسیو.
یک رستورانی دیدم،یکی از مکان هایی که عزاداران برای مراسم به آنجا می روند. ما داخل شدیم. یک فنجان چایی داغ به او دادم، که به نظر می رسید نیروی دوباره به او داد. لبخند ضعیفی بر لبانش پدیدار شد. درباره خودش شروع به صحبت کرد. او غمگین بود، آنقدر غمگین که همیشه در زندگی تنها است،تنها در خانه اش،شب و روز، هیچ کسی را ندارد که به او محبت،اطمینان و صمیمیت را ارزانی دارد.
او از آنچه که می گفت صادق و دلپذیر به نظر می رسید. خیلی جوان بود شاید بیست سال داشت.به حکایت هایش که به خوبی بیان می کرد گوش دادم.از آنجا که وقت می گذشت ،به او پیشنهاد دادم تا با وسیله حمل و نقل او را به خانه اش برسانم. قبول کرد.
هنگامیکه تاکسی درب منزلش توقف کرد ناله آسا گفت: توانایی رفتن به طبقه بالا را ندارم چون در طبقه چهارم زندگی میکنم.شما مرد خوبی هستید.مرا تا جلو راهروام کمک می کنید؟
من با خوشرویی مواففت کردم. او پله ها را با آرامی به بالا رفت،در حالیکه به سختی نفس می کشید.سپس هنگامیکه جلو درب اتاقش رسیدیم،گفت:
چند لحظه ای بفرمایید داخل تا از شما تشکر کنم.
و من داخل شدم. همه چیز معمولی بود، حتی تا اندازه ای فقیرانه، اما با سلیقه ای ساده و خوب.
او دوباره درباره تنهاییش شروع به صحبت کرد.به مستخدمش زنگ زد تا نوشیدنی برایم بیاورد.
خیلی مراقب بودم و ،بعد ازمدتی گفتگو، گفتم:
چه مکانی شام می خورید؟
در یک رستوران کوچک در همین نزدیکی:
تک و تنها؟
بله
آیا با من شام می خورید؟
کجا؟
در یک رستوران خوب در بلوار.
کمی درنگ کرد و من اصرار کردم. سرانجام قبول کرد ، در حالیکه با خود می گفت من خبلی تنها هستم- خیلی تنها. سپس اضافه کرد:
بایستی لباس روشن تری بپوشم، و به اتاق خوابش رفت. هنگامیکه بیرون آمد یک لباس جذاب ،ظریف، و بلند خاکستری خیلی ساده پوشیده بود. ظاهرا یک لباس مخصوص قبرستان و یک لباس مخصوص درون شهر داشت.
شام خیلی لذت بخش بود. مقداری نوشیدنی نوشید، خوشحال و شادان شد و همراه با او به خانه رفتم.
این دوستی در میان قبرها شروع شد، و در حدود سه هفته طول کشید. اما نوعی دلزدگی و خستگی از همه چیز، بخصوص زنان مرا فرا گرفت.او را به بهانه یک سفر ضروری تنها گذاشتم. از من قول گرفت که در برگشت از سفر به ملاقاتش بروم. به نظر می رسید که تا حدودی به من وابسته شده است.
چیزهای دیگری ذهنم را مشغول کرده بود،و در حدود یک ماه پیش بود که درباره این دوست قبرستانی کوچک بسیار می اندیشیدم. با این وجود او را فراموش نکردم. یاد آوری دیدو بازدید ها با او برایم شبیه یک راز و مسئله روانی بود، یکی از مسائل غیر قابل حلی که حلش ما را گیج و مبهوت می کند.
نمی دانم چرا، اما یک روز فکر کردم که ممکن است او را در قبرستان مونت مارتر ببینم،و به آنجا رفتم.
مدت زمانی طولانی بدون اینکه کسی را ببینم قدم زدم به غیر ازبازدید کنندگان معمولی، کسانی که هنوز ارتباطشان را با اقوام متوفشان قطع نکرده اند. قبر کاپیتان کشته شده در تونگن نه عزاداری داشت و نه تاج گلی.
اما در حالیکه در جهت دیگری از این شهر بزرگ اموات می رفتم، در انتهای خیابان باریک صلیب ها ناگهان زوجی را دیدم که در حال عزاداری شدید به سمت من می آمدند، یک مرد و یک زن.هنگامیکه رسیدند او را شناختم. او خودش بود!
او مرا دید،صورتش سرخ شد،و من در حالیکه گذشته او را مرور می کردم یک علامت کوچکی به من داد، یک علامت کوچک با چشمش، که معنی می داد:"مرا نشناس!" و همچنین به نظر می رسید که می گفت، "برای دیدن دوباره ام برگرد!"
آن مرد شخص محترم&nbsp; ،متشخص و خوش پوشی بود.وی مامور هنگ احترامات بود و در حدود پنجاه سال سن داشت. او در حال محافظت از آن زن بود همانطور که من از او محافظت کرده بودم هنگامیکه که ما قبرستان را ترک می کردیم.
من راه خودم را رفتم، مملو از حیرت و شگفتی،در حالیکه از خودم می پرسیدم همه این مسایل چه معنی می دهد؟ این زن شکارچی قبرها به چه نسلی از موجودات تعلق دارد؟ آیا او فقط یک دختر معمولی بود، کسی که در میان قبرها به دنبال مردان می گشت، مردانی که در اندوه بودند، و خاطره بعضی زنان را از جمله همسرانشان را به یاد می آوردند، و هنوز هم با خاطره محبت محو شده آنان آزرده خاطر می شدند؟ آیا او یک شخص منحصربفرد بود؟ آیا چنین مسایلی وجود دارند؟ آیا آن یک شغل است؟ آیا آنها همچنانکه در خیابان گذر می کنند در قبرستان هم قدم می زنند؟ در غیر اینصورت آیا او تنها متاثر بود از یک ایده فلسفی عمیق قابل تحسین در بکار گیری خاطرات دوستی، که در این مکان های غم انگیز احیا می شوند؟
و من دوست دارم که بدانم او در آن روز خاص بیوه چه کسی بود.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کتاب شناسی منوچهر آتشی</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/کتاب-شناسی-منوچهر-آتشی</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/کتاب-شناسی-منوچهر-آتشی</guid>

<description><![CDATA[
کارنامه 40 ساله 
اميد پارسايي فر
بي گمان بسياري ، با اسب سفيد &laquo;شعر&raquo; منوچهر آتشي ، دشت هاي رنگ به رنگي را به دنبال &laquo;عبدوي جط&raquo; اش در نور ديده اند . انبوهي و چشم نوازي يال هايِ يله در بادِ اين &laquo;شعر اسبِ&raquo; بي قرار ، مجال ديده شدن آثار منثورِ &laquo;صاحب اسب&raquo; را که بسي پر و پيمان از &laquo;داستان ، نقد کتاب ، مصاحبه ، سفرنامه و گزارش و . . . &raquo; است را کمتر ممکن ساخته ، غريب مي نمايد اين همه نهان ماندن ! . . . آنچه که در زير آمده &laquo;قطعه&raquo;اي است از کارنامة تقريباً 40 سالة اين شخصيت ادبي در بازة زماني &laquo;تير ماه 39 تا فروردين ماه 78&raquo; که اين ويژه نامه ، درج همة آثار ايشان را ممکن نساخت . اميد که بتوانيم در آينده اي نزديک ، مجموعه نوشتارهاي اين &laquo;بزرگ&raquo; را به علاقه مندانش عرضه بدارم . 
&nbsp;
کارنامه 40 ساله 
اميد پارسايي فر
بي گمان بسياري ، با اسب سفيد &laquo;شعر&raquo; منوچهر آتشي ، دشت هاي رنگ به رنگي را به دنبال &laquo;عبدوي جط&raquo; اش در نور ديده اند . انبوهي و چشم نوازي يال هايِ يله در بادِ اين &laquo;شعر اسبِ&raquo; بي قرار ، مجال ديده شدن آثار منثورِ &laquo;صاحب اسب&raquo; را که بسي پر و پيمان از &laquo;داستان ، نقد کتاب ، مصاحبه ، سفرنامه و گزارش و . . . &raquo; است را کمتر ممکن ساخته ، غريب مي نمايد اين همه نهان ماندن ! . . . آنچه که در زير آمده &laquo;قطعه&raquo;اي است از کارنامة تقريباً 40 سالة اين شخصيت ادبي در بازة زماني &laquo;تير ماه 39 تا فروردين ماه 78&raquo; که اين ويژه نامه ، درج همة آثار ايشان را ممکن نساخت . اميد که بتوانيم در آينده اي نزديک ، مجموعه نوشتارهاي اين &laquo;بزرگ&raquo; را به علاقه مندانش عرضه بدارم . 
کتاب شناسي منوچهر آتشي
1 ـ آهنگ ديگر (مجموعه اشعار) . چاپ اول : رضا سيد حسيني ، تهران 1338 ـ چاپ دوم : نيل ـ چاپ سوم : شروه (بوشهر)
2 ـ آغاز خاک (مجموعه اشعار) . چاپ اول : نيل، تهران 1346 (ناياب)
3 ـ ديدار در فلق (مجموعه اشعار) . چاپ دوم : امير کبير ، تهران 1348 (برندة جايزة راديو و تلويزيون سال 48)
4 ـ بر انتهاي آغاز (مجموعه اشعار) . چاپ اول : دنيا ، تهران 1350 (ناياب)
5 ـ گزينة اشعار . چاپ سوم : مرواريد ، تهران 1365
6 ـ وصف گل سوري (مجموعه اشعار) . چاپ اول : مرواريد ، تهران 1367
7 ـ گندم و گيلاس (مجموعه اشعار) . چاپ اول :قطره ، تهران 1368
8 ـ زيباتر از شکل قديم جهان (مجموعه اشعار) . چاپ اول : نشانه ، تهران 1376
9 ـ چه تلخ است اين سيب (مجموعه اشعار) . چاپ اول : انتشارات آگه ، تهران 78
مجموعه اشعار زير چاپ
ــ ديوان غزليات ، انتشارات دشتستان
ــ آهنگ ديگر ، تجديد چاپ ، انتشارات نگاه
ــ آواز خاک ، تجديد چاپ ، انتشارات نگاه
ــ ديدار در فلق ، تجديد چاپ ، انتشارات نگاه
ــ اتفاق آخر ، انتشارات نگاه
ــ حادثه در بامداد ، انتشارات نگاه
ترجمه
1 ـ فونتا مارا (ترجمه از انگليسي) . ايگناز يوسيلونه . چاپ اول : تهران 1346 ، چهار چاپ
2 ـ جزيرة دلفين هاي آبي رنگ . نويسنده : ؟ ناشر : کتاب هاي جيبي ، تهران 1350 ، برندة جايزة بهترين ترجمه براي نوجوانان (ناياب)
3 ـ مهاجران . زيگمون لاوين . ناشر : کتاب هاي جيبي ، تهران 1350 (ناياب)
4 ـ دلاله (نمايشنامه) تورنتون وايلدر . ناشر : حميد مصدق ، تهران 1352
5 ـ لنين (شعرِ ماياکوفسکي) ناشر : نويد ، تهران 1357
داستان براي کودکان
1 ـ کشور کوچک . نويسنده : ؟ ناشر : کانون فکري و پرورشي کودکان و نوجوانان
مجموعه هاي آمادة چاپ
1 ـ سه منظومه
2 ـ ريشه هاي شب
گفتگوهاي آتشي با ديگران
ــ گفتگو با حقوقي ، شاعر جستجوگر هميشه ها ـ تماشا ـ ش 78 ـ 30 شهريور 51 ـ ص 14
ــ گفتگو با جومالي ، شاعر ترک از ديار نزديک از همسايه اي هم پيمان ـ تماشا ـ ش 79 ـ6 مهر 51 ـ ص 13
ــ گفتگو با احمدرضا احمدي ، شاعري بيرون جسته از بتن جنجال ها ـ ش 80 ـ 13 مهر 51 ـ ص 82
ــ گفتگو با يدالله رويايي ، از عمق جستجوهاي فرساينده ، تماشا ـ ش 82 و 27 مهر 51 ـ ص ؟
ــ گفتگو با محمد زهري ، شاعر واقعي ترين حقيقت ها ـ ش 84 ـ 11 آبان 51 ـ ص 16
ــ گفتگو با منشي زاده ، شاعري که با غوغا آمد و در آرامش سرودن ادامه داد . تماشا ـ ش 83 ـ 14 آبان 51 ـ ص 68
ــ گفتگو با اسماعيل خويي ، چند و چوني با شعر شاعر انديشة انسان خويش ـ ش 85 ـ18 آبان 51 ـ ص 16
ــ گفتگو با بيژن جلالي ، شاعر لحظه هاي کوتاه و بي خويشتني ـ ش 87 ـ 2 آذر 51 ، ص 18
ــ گفتگو با جواد مجابي ، شاعري که باريکه اي احساس و . . . ـ ش 88 ـ 9 آذر 51 ـ ص 24
ــ گفتگو با اسلام پور ، شاعر پرش تند از اعماق ـ ش 91 ـ 30 آذر 51 ـ ص 34
ــ گفتگو با مشفقي ، شاعر و زمزمه گر حماسي دور دست ـ ش 97 ، 19 بهمن 51 ـ ص 16
ــ گفتگو با حسين منزوي ، شاعري در ساية تغزل و در موج سار . . . ـ ش 114 ـ 24 خرداد 52 ـ ص 22 
ــ گفتگو با اردشير محصص ، &laquo;محصص طراحي و شعور عميق و گسترده&raquo; ـ ش 124 ـ 10 آبان 52 ـ ص 30
ــ گفتگو با پرويز خائفي ، شاعر لحظه هاي طولاني اندود و انديشه ـ ش 124 ـ 2 شهريور 52 ـ ص 80 
ــ گفتگو با رعدي و سايه ـ در حاشية نويسندگان آسيايي ـ آفريقايي ـ ش 137 ـ 3 آذر 52 ـ ص 6 
ــ گفتگو با خانوادة کمال الملک &laquo;صورت گر سحر آفرين احساس ها و انديشه ها&raquo; ـ ش 186 ـ 18 آبان 53 ـ ص 12 
ــ گفتگو با استاد ني داود و طالع همداني ، دربارة قمرالملوک وزيري ـ ش 210 ـ 20 ارديبهشت 54 ـ ص 17
ــ گفتگو با همسر رئيس علي دلواري ـ ش 218 ـ 14 تير 54 ـ ص 18
ــ گفتگو با رسام عرب زاده (1) ـ سروش ـ ش 9 ـ 7 تير 58 ـ ص 22
ــ گفتگو با رسام عرب زاده (2) ـ سروش ـ ش 10 ـ 16 تير 58 ـ ص 56
ــ گفتگو با اصغر واقدي ، شاعري از ديار تغزل ـ ش 107 ـ ؟ ارديبهشت 52 ـ ص 26
ــ گفتگو با ابوالقاسم مسعودي دربارة هوشنگ ايراني ـ ش 109 ـ 19 ارديبهشت 52 ـ ص 6
ــ گفتگوي آتشي با جعفر حميدي و علي بابا چاهي ؛ ديدار با سرايندگان عرصة خورشيد . . . گرم دلان و گرم دمان ـ ش 111 ـ 3 خرداد 52 ـ ص 28
مصاحبه
1 ـ گفتگو با آتشي ـ صدا : فصل نامة هنر و ادبيات معاصر جنوب ـ سال 52 ـ ش ؟
2 ـ گفتگو با آتشي ـ جوانان رستاخيز ـ ش ؟ 
3 ـ گفتگو با آتشي ـ دنياي سخن ـ ش 19 ـ تير 67 ـ ص 10
4 ـ شاعري بر پشت برگان نارنج (1) ـ (گفتگو کننده : فرامرز سليماني) دنياي سخن ـ ش 30 ـ بهمن و اسفند 68 
5 ـ شاعري بر پشت برگان نارنج (2) ـ (گفتگو کننده : فرامرز سليماني) دنياي سخن ـ ش 31 ـ فروردين و ارديبهشت 69 ـ ص 25
6 ـ گفتگو با آتشي (گفتگو کننده : سيامک برازجاني) ـ هفته نامة روزان ـ ش ؟ 
7 ـ گفتگو با آتشي (گفتگو کننده : رضا عامري) ـ روزگار وصل ـ ش 29 و 30 ـ بهار و تابستان 77 ـ ص 28
نگاه و نقد دربارة آثار آتشي
ــ نادر نادرپور ـ نقدي بر &laquo;آهنگ ديگر&raquo; ـ مجلة سخن ـ تير 1339 ـ ص 125
ــ حميد ميرمطهري ـ آزنگ جمعه ـ سال 39
ــ سخنرانيِ مفصل رويايي دربارة &laquo;آهنگ ديگر&raquo; ـ سال 39
ــ س . ط ـ سادگي و سخن گونگي ـ کتاب سال کيهان ـ سال 45 ـ ص 45
ــ ج ـ 1 ـ معرفي و نقد نمايشنامه دلاله به ترجمة آتشي اثر تورنتون وايلدر ـ تماشا ـ 19 ارديبهشت 52 ـ ش 109 ـ ص 102
ــ فراز سليماني ـ بهترين کتابي که در سال 66 خوانده ام ـ آدينه ـ ش 5 ـ مرداد 66 ـ ص 20
ــ باباچاهي ـ جريان هاي شعري از دهة 40 تا امروز ـ آدينه ـ ش 26 ـ مرداد 67 ـ ص 30
ــ باباچاهي ـ ذهنيت فئودالي و شعر مدرن ـ دنياي سخن ـ ش 49 ـ ارديبهشت و خرداد 71
ــ سيد علي صالحي ـ اندوه خوش باوري اقليمي ـ تکاپو ـ ش 4 و 5 ـ آذر 71 ـ ص 22
ــ باباچاهي ـ جوهر شعر و شگردهاي رو شده ـ گردون ـ ش 4 ـ ص 23
ــ باباچاهي ـ شعر مدرن وزن يا موسيقي ـ آدينه ـ ش 83 ـ مرداد و شهريور 72 ـ ص 32
ــ محمد حقوقي ـ تا سمفوني دهم آتشي ـ فرهنگ و توسعه ـ سال 6 ـ ش 31 ـ بهمن 76 ـ ص 38
ــ اظهار نظر هاي فروغ در مصاحبه با دفترهاي زمانه 
بخشي از کتاب
طلا در مس ، رضا براهني
شعر معاصر از آغاز تا امروز ، محمد حقوقي 
گزاره هاي منفرد ، علي باباچاهي 
شناختنامة آتشي
1 ـ پلنگ درة ديزاشکن ، فرخ تميمي ، چاپ اول : تهران 1378 ، نشر ثالث
2 ـ منوچهر آتشي ، محمد مختاري ، نشر توس ، 79
3 ـ آتشي در مسير زندگي ، سيد قاسم يا حسيني (در دست چاپ)
مقاله شناسي
آدينه
ــ نقدي بر چهار دفتر شعر ـ ش 59 ـ خرداد 70 ـ ص 34 
ــ ارفان محض کلمه ـ ش 68 و 69 ـ نوروز 71 ـ ص 60
ــ هياهو براي پذيرش چارچوب ـ ش 99 ـ ارديبهشت 73 ـ ص 38
ــ سايه ي شب نيمايي بر جهان (نگاهي به &laquo;آس نحس&raquo; محسن شريف) ـ ش 131 ـ 16 شهريور 77 ـ ص 37
آيينة جنوب
(نشرية محلي منتشره در بوشهر)
ــ نقدي بر دو کتاب ـ پيش شمارة 5 ـ 2 مهر 77 ـ ص 5
ــ جنوب شعر ، جنوب انسان (انديشه هاي شتاب آميز دربارة شعر) ـ ش 30 ـ مرداد 74 ـ ص 9
ــ قناري به چه لحجه اي مي خواند : دشتي و دشتستاني ؟ ـ ش 50 ـ آذر 74 ـ ص 5
ــ نيماي نام آور ، بزرگترين و کامل ترين انقلابي و ادبيات معاصر ايران ـ ش 59 ـ دي 74 ـ ص 4
ــ شعر و انديشه ، شهر انديشه ؟ ـ ش 62 ـ بهمن 74
ــ لهجة بومي يا زبان بومي ـ شمارة 64 ـ بهمن 74 ـ ص 4
ــ يادها و يادواره هاي پراکنده از شادروان محمد رضا نعمتي زاده عزيز از دست رفته و شاعر پيشکسوت ديارم ـ ش 73 ـ اسفند 74 ـ ص 7
ــ سخني با سرايندگان جوان ـ ش 86 ـ خرداد 75 ـ ص 5 
ــ سخني با سرايندگان جوان ـ ش 87 ـ تير 75 ـ ص 7
ــ سخني با شاعران ـ ش 84 ـ خرداد 75 ـ ص 6
ــ پاسخ نو سرايان ـ ش 92 ـ مرداد 75 ـ ص 5
ــ سخني با سرايندگان ـ ش 94 ـ مرداد 75 ـ ص 5
ــ نگاهي به کتاب &laquo;پايکوپي&raquo; محمد کشاورز ـ ش 95 ـ مرداد 75 ـ ص 5
ــ سخني با نويسندگان و سرايندگان جوان ـ ش 97 ـ شهريور 75 ـ ص 7
ــ سخني با نويسندگان و سرايندگان جوان ـ ش 98 ـ شهريور 75 ـ ص 6
ــ سخني با نويسندگان و سرايندگان جوان ـ ش 99 ـ شهريور 75 ـ ص 4
ــ سخني با نويسندگان و سرايندگان جوان ـ ش 101 ـ مهر 75 ـ ص 4
ــ شعر دشتي ـ ش 102 ـ مهر 75 ـ ص 6
ــ سه قصه ، سه درون مايه ، سه ساختار ـ ش 103 ـ 21 مهر 75 ـ ص 4
ــ سخني با نويسندگان و سرايندگان جوان ـ ش 106 ـ آبان 75 ـ ص 5
ــ به ياد شايان حامدي ـ ش 122 ـ اسفند 75 ـ ص 5
ــ نگاهي گزرا به سير موسيقي در بوشهر ـ از شارة 133 تا 140 (خرداد و تير 76) ـ ص 4 و 7
ــ شعر معاصر ـ موج ها و نسل ها ـ ش 136 ـ خرداد 76 ـ ص 6 [...]
تکاپو
ــ نگاهي به چند شعر ـ ش 1 ـ ارديبهشت 72 ـ ص 56
ــ دموکراسي و موانع آن ـ ش 2 ـ خرداد 72 ـ ص 18
ــ خاطره در خاطره ـ ش 3 ـ تير 72 ـ ص 62چ
ــ فراتر از وظيفه (گزارش سفر آلمان ، آمريکا) ـ ش 4 ـ مرداد 72 ـ ص 66
ــ فراتر از وظيفه (سفر آمريکا) ـ ش 5 ـ شهريور 72 ـ ص 60 
ــ هويت ، خودآگاه يا ناخودآگاه ـ ش 8 ـ فروردين 73 ـ ص 12
ــ به سوي استقلال (نقدي بر مجموعة شعر احمد فريدمند) ـ ش 10 ـ خرداد 73 ـ ص 80
ــ داستانهايي با اوج (نگاهي به &laquo;هشتمين روز زمين&raquo; شهريار مندني پور) ـ ش 13 ـ آبان و آذر 73 ـ ص 44
تماشا
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo;زمين انسان ها&raquo;ي سنت اگزوپري ـ ش 78 ـ 30 شهريور 51 ـ ص 86
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo;جامعه جوانان دانشگاه&raquo; احسان نراقي ـ شمارة 78 ـ 30 شهريور 51 ـص 86
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo;رشد رواني کودک&raquo; پال اچ موسن ـ ش 78 ـ 30 شهريور 51 ـ ص 87
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo;درست و نادرستي در روان شناسي&raquo; تأليف هاسن يورگن ـ ش 87 ـ ش 51 ـ ص 87
ــ پاييز در شعر امروز ايران ـ ش 79 ـ 6 مهر 51 ـ ص 18
ــ معرفي و نقد &laquo;تيمائوس و کيريتياس&raquo; نوشتة افلاتون ـ ش 79 ـ 6 مهر 51 ـ ص 84
ــ معرفي و نقد &laquo;زندگي زرتشت&raquo; نوشتة فروغ ارباب ـ ش 79 ـ 6 مهر 51 ـ ص 84
ــ معرفي و نقد &laquo; افسانه هاي باران &raquo; نوشتة نادر ابراهيمي ـ ش 79 ـ 6 مهر 51 ـ ص 85
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; شايد ديروز يا اوت 1914&raquo; سولژ نيستين ـ ش 80 ـ 13 مهر 51 ـ ص 98
ــ معرفي و نقد کتاب&laquo;رسالتي در نمايش&raquo; اوژن يونسکو ـ ش 80 ـ 13 مهر 51 ـ ص 98
ــ مايا کوفسکي ، شاعر عشق و آتش ـ ش 81 ـ 20 مهر 51 ـ ص 12
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; نخستين فيلسوفان يونان &raquo; شرف الدين خراساني ـ تماشا ـ ش 81 ـ20 مهر 51 ـ ص 90
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; شعر نو از آغاز تا امروز&raquo; محمد حقوقي ـ ش 83 ـ 14 آبان 51 ـ ص 78
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; مردي در قفس&raquo; تنکابني ـ ش 83 ـ 14 آبان 51 ـ ص 79
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; ده داستان کوتاه&raquo; نادر ابراهيمي ـ ش 83 ـ 14 آبان 51 ـ ص 79
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; سراب آرزو&raquo; عباس چليپا ـ ش 84 ـ 11 آبان 51 ـ ص 86
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; شعر مقاومت فلسطين اشغالي&raquo; ـ ش 84 ـ 11 آبان 51 ـ ص 86
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; مطلق زدگي &raquo; عيسي جلالي ـ ش 84 ـ 11 آبان 51 ـ ص 87
ــ معرفي و نقد سه نمايش نامه &laquo; ميسيس ـ قطاري به نام&laquo; هياواتا&raquo; ـ مردي که گلي در دهان داشت &raquo; 
نوشتة ژان آنوي ـ تورنتون وايلدر ـ پيراندللو ـ ش 85 ـ 18 آبان 51 ـ ص 90
ــ معرفي و نقد &laquo; مي خواهم يهو بزرگ شم &raquo; احسان ـ ش 85 ـ 18 آبان 51 ـ ص 91
ــ معرفي و نقد &laquo; فصل غليظ گيسو &raquo; شهرام شاهرختاش ـ ش 85 ـ 18 آبان 51 ـ ص 91 
ــ معرفي و نقد &laquo; نانگاپارت &raquo; هر سيخ کوفر ـ ش 86 ـ 25 آبان 51 ـ ص 88
ــ معرفي و نقد &laquo; شعر جنوبي &raquo; محمود سجادي ـ ش 86 ـ 25 آبان 51 ـ ص 89
ــ معرفي و نقد &laquo; در کوچه باغ هاي نيشابور&raquo; شفيعي کدکني ـ ش 86 ـ 25 آبان 51 ـ ص 89
ــ معرفي و نقد &laquo; سي ديدار &raquo; پرويز مرزبان ـ ش 87 ـ 2 آذر 51 ـ ص 86
ــ معرفي و بررسي &laquo; مشكل نيما&raquo; ـ نوشتة آل احمد ـ ش 87 ـ 2 آذر 51 ـ ص 76
ــ معرفي و نقد &laquo;هيهات&raquo; دکتر محمد صدري ـ ش 87 ـ 2 آذر 51 ـ ص 87
ــ معرفي و نقد &laquo; تب بلوغ&raquo; سعيد وزيري ـ ش 87 ـ 2 آذر 51 ـ ص 86 
ــ معرفي ونقد &laquo; ديوار&raquo; سارتر ترجم? هدايت ـ ش 88 ـ 9 آ ذر51 ـ ص94 
ــ معرفي و نقد &laquo; ترانه هاي شمشا د&raquo; ـ علي مقيمي ـ ش88 ـ 9 آذر 51 ـ ص 94
ــ معرفي و نقد &laquo;هست هاي ناگزير&raquo; در کار طراحان کوستاو دور? تااستاين برگ ـ ش88 ـ 9 آذر51 ـ ص95 
ــ معرفي و نقد &laquo;بکت&raquo; ترجم? اواسيان ـ ش89 ـ 16 آذر51 ـ ص
ــ معرفي و نقد &laquo;سيري در تاريخ باستان ايران &raquo; شايان ـ ش89 ـ 16 آذر 51 ـ ص93
ــ معرفي و نقد &laquo;تربيت فرزندان &raquo; ماکارنکو ـ ش89 ـ 16 آذر51 ـ ص93
ــ فصلي در تحرک عبور شعر امروز ـ ش90 ـ 23 آذر 51 ـ ص 39
ــ شکفتن زير منقار خورشيد (داستان ) ـ ش 90 ـ 23 آذر 51 ـ ص 85
ــ معرفي و نقد &laquo; بالاتر از سياهي &raquo; تقي شب پر ـ ش 90 ـ 23 آذر 51 ـ ص 108
ــ معرفي و نقد &laquo;روانشناسي و فضا&raquo; و لادميرلبدف ـ ش 90 ـ 23 آذر 51 ـ ص 109 
ــ معرفي و نقد &laquo;چه بايد کرد؟ &raquo; تولستوي ـ ش 90 ـ 23 آذر 51 ـ ص109
ــ معرفي و نقد &laquo; يک سؤال انور ـ شکي &raquo; ـ ش 91 ـ 30 آذر 51 ـ ص98
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; خانواده بزرگ افتخار &raquo; فريدون دوستدار ـ 30 آذر 51 ـ ص 98
ــ نقدي بر نمايشنامه &laquo; عاقبت کار دکتر دمنه &raquo; ابوالقاسم پرتواعظم ـ 30 آذر 51 ـ ص99
ــ فصلي در تحرک عبور شعر از گردنه هاي وزن ـ ش92 ـ 7 دي 51 ـ ص39
- معرفي کتاب &laquo; 50 نامه از نيما، کشتي و توفان &raquo; ش92 ـ 7 دي 51 ـ ص98 - - معرفي و نقد مجموعه اشعار خرمشاهي &laquo; کتيرايي بر باد&raquo; ش 92 ـ 7 دي 51 ـ ص 98
- از يک شاعر درباره يک شاعر نقاش ـ ش93 ـ 14 دي 51 ـ ص 90 
- معرفي و نقد &laquo; با تشنگي پير مي شويم &raquo; م ـ شهرزاد ـ ش 93 ـ 14 دي 51 ـ ص 98 
- فصلي در تحرک عبور شعر از ديوار? زمان ـ ش94 ـ 21 دي 51 ـ ص15 
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; راهنماي معلم &raquo; روث استرانگ ـ ش94 ـ 21 دي 51 ـ ص94
ــ نگاهي به &laquo; تيمون &raquo; اَتني شيکر ـ ش95 ـ 28 دي 51 ـ ص 92
ــ معرفي و نقد &laquo; جغرافياي کامل جهان &raquo; ش95 ـ 28 دي 51 ـ ص93
- نگاهي به دفتر شعرهاي پرويز کريمي ـ ش96 ـ 5 بهمن 51 ـ ص108
- بهترين کتابهاي جهان در 1972 ـ ش96 ـ 5 بهمن 51 ـ ص 108
- فصلي در تحرک ـ شعر بومي، فرهنگ بومي يا ديد بومي (5) ـ ش96 ـ 5 بهمن 51 ـ ص13
ــ معرفي و نقد &laquo;روانکاوي و روانشناسي هنرمند &raquo; يوزس هترر ـ ش97 ـ 12 بهمن 51 ـ ص96
ــ معرفي &laquo;بريدالسعاده &raquo; نوشته محمد بن غازي مسطيوي ـ ش97 ـ 12 بهمن 51 ـ ص 97 
ــ معرفي و نقد &laquo;وضعيت در ادبيات ايران &raquo; نوشت? ميخائيل . اي . زند ـ ش98 ـ 19 بهمن 51 ـ ص102 
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; شهر طلا وسرب &raquo; جان کريستوفر ـ ش98 ـ 19 بهمن 51 ـ ص102 
- نگاهي به &laquo; فلسفه يا پژوهش حقيقت &raquo; پروفسور لوين ـ ش 98 ـ 19 بهمن 51 ـ ص 103 
- شعر فروغ، رساترين فرياد از دورترين ژرفاي دهليز زمان ـ ش98 ـ 26 بهمن 51 ـ ص12
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; سيمون بوليوار &raquo; آرنولد وايت ريج ـ ش99 ـ 26 بهمن 51 ـ ص12
- سير کلامي و تصويري شعر فارسي ـ ش100 ـ 3 اسفند 51 ـ ص42
ــ معرفي و بررسي &laquo; اگزنفون &raquo; نوشت? جفري هاوس هولدر ـ ش100 ـ 3 اسفند 51 ـ ص42
- سير کلامي و تصويري شعر فارسي(2) ـ ش101 ـ 10 اسفند 51 ـ ص26
ــ معرفي و بررسي &laquo; خداحافظ گاري کوپر &raquo; نوشته رومن گاري ـ ش101 ـ 10 اسفند 51 ـ ص 91 
- نگاهي به &laquo; چنين کنند بزرگان &raquo; ـ نوشت? ويل کاپي ـ ش101 ـ 10 اسفند 51 ـ ص93 
- وصف و توصيف بهار در سبکهاي شعر فارسي ـ ش103 ـ 24 اسفند 51 ـ ص62
- نقد بر &laquo; هنر عشق ورزيدن &raquo; اريش فروم ـ ش 105 ـ 23 فروردين 52 ـ ص 104
- نگاهي به &laquo; هنر اسلامي &raquo; تأليف ارنست کونل ـ ش106 ـ 30 فروردين 52 ـ ص96
- بيست غزلواره و يک غم آواي نرودا ـ ش106 ـ 30 فروردين 52 ـ ص96 
- معرفي و بررسي &laquo; دو نمايشنامه وايلدر : شام طولاني کريسمس &raquo; ـ ش107 ـ 6 ارديبهشت 52 ـ ص94
- نگاهي به دفتر شعر احمد رفيعي ـ ش108 ـ 12 ارديبهشت 52 ـ ص98
- نقد دفتر شعر شاپور بنياد ( عشق و چشم ) ـ ش108 ـ 12 ارديبهشت 52 ـ ص98
- معرفي کتاب سينمايي : دربار? چشمه ـ ش108 ـ 12 ارديبهشت 52 ـ ص 98
- نقد &laquo;گرگها و آدمها &raquo; چخوف ـ ش110 ـ 26 ارديبهشت 52 ـ ص 88
- هوشنگ ايراني زنده است : من منگ شده ام ! ـ ش110 ـ 26 ارديبهشت 52 ـ ص118
- ديداري از سرزمين بزرگان و بازرگانان ( سيراف مسافر خست? اعماق قرون ) ـ ش111 ـ 3 خرداد 52 ـ ص12 
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; دجال &raquo; نيچه ـ ش111 ـ 3 خرداد 52 ـ ص86
- نگاهي به &laquo; معني هنر &raquo; هربرت ريد ـ ش111 ـ 3 خرداد 52 ـ ص 86
- بررسي کتاب &laquo; ابراهام لينکلن &raquo; استرلينگ نورت ـ ش111 ـ 3 خرداد 52 ـ ص87
- نقد کتاب &laquo;ساس &raquo; مايا کوفسکي ـ ش112 ـ 10 خرداد 52 ـ ص83
ــ معرفي و نقد &laquo; قدرت معجزه گر &raquo; مجموعه شعر گالوست خاننس ـ ش112 ـ 10 خرداد 52 ـ ص82
- بررسي &laquo; سنگ آفتاب &raquo; اوکتاويوپاز ـ ش113 ـ 17 خرداد 52 ـ ص 96
- نگاهي به &laquo; در انتظار بربرها &raquo; ي کنستانتين کاوافي ـ ش 113 ـ 17 خرداد 52 ـ ص97
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; غم هاي کوچک &raquo; 34 طرح از امين فقيري ـ ش114 ـ 24 خرداد 52 ـ ص85
ــ معرفي کتابهاي تاز? جهان ـ ش114 ـ 24 خرداد 52 ـ ص84
- نگاهي به &laquo; سرود مردي که به خليج پيوست &raquo; دفتر شعر حسن حاتمي ـ ش115 ـ 31 خرداد 52 ـ ص88
- نقد &laquo; سندباد و غائب &raquo; سپانلو ـ ش115 ـ 31 خرداد 52 ـ ص 89 
ــ معرفي &laquo; الف و داستانهاي ديگر &raquo; بورخس ـ ش116 ـ 7 تير 52 ـ ص101 
ــ معرفي و بررسي دفتر شعر بتول عزيزپور ـ ش116 ـ 7 تير 52 ـ ص100
- بررسي &laquo; دربار? سينما &raquo; جمشيد ارجمند ـ ش117 ـ 14 تير 52 ـ ص89
- نقد و بررسي &laquo; سنگر و قمقمه هاي خالي &raquo; صادقي ـ ش119 ـ 28 تير 52 ـ ص98
- عرفان از نظرگاه تازه، عارف، ابرمرد مولوي، حافظ ـ ش120 ـ 4 مرداد 52 ـ ص28
ــ معرفي و بررسي &laquo; هوراتي ها و کوراتي ها &raquo; برشت ـ ش120 ـ 4 مرداد 52 ـ ص 96
- نگاهي به &laquo; کتاب رنگ &raquo; ش120 ـ 4 مرداد 52 ـ ص96 
- عرفان از نظرگاهي تازه ـ ش121 ـ 11 مرداد 52 ـ ص12 
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; شعر معاصر ايران &raquo; ـ ش121 ـ 11 مرداد 52 ـ ص84
- بررسي دفتر شعر يدالله قائدي ـ ش121 ـ 11 مرداد 52 ـ ص85
- مشروطيت فصل پردوام خلاقيت ذهن و زبان ـ ش121 ـ 11 مرداد 52 ـ ص35
- تازه هاي کتاب جهان (بکت در نخستين لحظه هاي اوج ) ـ ش121 ـ 11 مرداد 52 ـ ص85
- عرفان از ديدگاهي تازه ـ ش122 ـ 18 مرداد 52 ـ ص4
- نقد و بررسي &laquo; صدايي در راه &raquo; محمد قاروني ـ ش122 ـ 18 مرداد 52 ـ ص90 
- نگاهي به &laquo; آوازي براي آنها که مي دانند &raquo; انزسبرگر ـ ش122 ـ 18 مرداد 52 ـ ص90 
- عرفان از ديدگاهي تازه ـ ش123 ـ 25 مرداد 52 ـ ص35
- نقد &laquo; ترانه هاي فايز &raquo; زنگويي ـ ش123 ـ 25 مرداد 52 ـ ص96
ــ معرفي و نقد &laquo; لويي استروس &raquo; ادموند ليچ ـ ش 122 ـ 25 مرداد 52 ـ ص97
ــ معرفي و نقد &laquo; ابراهيم در آتش &raquo; شاملو ـ ش 134 ـ 2 شهريور 52 ـ ص94 
- بررسي &laquo; مشت در جيب &raquo; محمد زهري ـ ش124 ـ 2 شهريور 52 ـ ص95 
- عرفان از ديدگاه تازه و بازتاب مقال? آتشي ـ ش126 ـ 15 شهريور 52 ـ ص21
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; باشبيرو &raquo; دولت آبادي ـ ش126 ـ 15 شهريور 52 ـ ص91 
- نگاهي به &laquo; تپش ها &raquo; دفتر شعر احمدرضا کوتي ـ ش126 ـ 15 شهريور 52 ـ ص92 
ــ معرفي و نقد &laquo; از نسل آفتاب &raquo; باباچاهي ـ ش127 ـ 22 شهريور 52 ـ ص99
- ابوريحان بيروني سر خط دفتر دانايي ها ـ ش128 ـ 29 شهريور 52 ـ ص32 
- نگاهي به &laquo; ارباب بونتيلا &raquo; برشت ـ ش128 ـ 29 شهريور 52 ـ ص96 
- نگاهي به نمايشنامه &laquo; براند&raquo; ايبسن ـ ش128 ـ 29 شهريور 52 ـ ص97
- بررسي و نقد کتاب &laquo; شعر معاصر فارسي &raquo; ترجمه فرخي ـ ش130 ـ 12 مهر 52 ـ ص92 
ــ معرفي و نقد کتاب &laquo; رقص در انبار &raquo; ناصر مؤذن ـ ش132 ـ 26 مهر 52 ـ ص82
- معرفي و بررسي &laquo; افسانه هاي ايراني &raquo; صادق همايوني ـ ش132 ـ 26 مهر 52 ـ ص83
- نقد و معرفي &laquo; هربرت مارکوزه &raquo; ترجمه عنايت ـ ش131 ـ 17 مهر 52 ـ ص92 
- بررسي &laquo; آوازه خوان طاس &raquo; اوژن يونسکو ـ ش135 ـ 19 آبان 52 ـ ص 88
نگاهي به &laquo; چخوف از نظر گورکي &raquo; ترجمه بريري ـ ش135 ـ 19 آبان 52 ـ ص88
ــ معرفي و نقد &laquo; مشکلات جهان کنوني &raquo; ش135 ـ 19 آبان 52 ـ ص89 
- بررسي&laquo; تمثيل و مثل &raquo; سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي ـ ش135 ـ 19 آبان 52 ـ ص89 
- نگاهي به &laquo; داستانهاي کوتاه از نويسندگان بلغار &raquo; ترجم? احمد فروزان ـ ش136 ـ 26 آبان 52 ـ ص72
- نقد و بررسي کتاب &laquo; وايکينگها در هل گلاند&raquo; هنريک ايبسن ـ ش136 ـ 26 آبان 52 ـ ص 73
ــ معرفي و نقد &laquo; برگزيد? شعرهاي لورکا &raquo; حفظ بريري ـ ش137 ـ 3 آذر 52 ـ ص73
- نگاهي به &laquo; دريا و دلاوران &raquo; صديقه موسوي همداني ـ ش137 ـ 3 آذر 52 ـ ص72 
- تازه هاي کتاب جهان حيّ بن يقظان ـ ش137 ـ 3 آذر 52 ـ ص72 
- قصه گو (ترجمه داستان ) ش135 ـ 19 آبان 52 ـ ص7 
ــ معرفي و نقد &laquo; درست پيش از جنگ با اسکيموها &raquo; سالينجر ـ ش138 ـ 10 آذر 52 ـ ص68
- بررسي &laquo; سنگ رو يخ &raquo; پرتو اعظم ـ ش138 ـ 10 آذر 52 ـ ص69
- نگاهي به &laquo; جامعه شناسي معاصر &raquo; دکتر صالحي ـ ش139 ـ 17 آذر 52 ـ ص69
- بررسي و نقد &laquo; شيطان در بهشت &raquo; هنري ميلر ـ ش139 ـ 17 آذر 52 ـ ص71 
- حماسه هاي تازه اي از سرزمين حماسه ها، (گزارش سفر آتشي به سيستان و بلوچستان ) ش140 ـ 24 آذر 52 ـ ص6
ــ معرفي کتاب &laquo; سبز انگشتي &raquo; ـ ش140 ـ 24 آذر 52 ـ ص6 
ــ معرفي و بررسي روحانيت در هنر و نقاشي به ويژه &laquo; کاندينسکي &raquo; ـ ش140 ـ 24 آذر 52 ـ ص75
- شعر کانادا. ش141 ـ 1 دي ماه 52 ـ ص15 
- بدر پيش از کسوف (داستان ) ـ ش141 ـ 1 دي 52 ـ ص26 
ــ معرفي و نقد &laquo; زهر خند &raquo; ترجم? شاملو ـ ش141 ـ 1 دي ماه 52 ـ ص74 
- شکفتن امروز به شکوهمندي ديروز ( ديدار آتشي از فارس به مناسبت هفت? فارس) ـ ش143 ـ 15 دي ماه 52 ـ ص8
- نقد و معرفي &laquo; پرنده يي به نام آذر &raquo; ـ ش144 ـ 22 دي 52 ـ ص82 
- &laquo; فرهنگ بومي، کتاب زمستان &raquo; انجوي شيرازي ـ ش144 ـ 22 دي 52 ـ ص83
- معرفي و نقد &laquo; فاسق &raquo; چخوف ـ ش146ـ 6 بهمن 52 ـ ص80 
- بررسي &laquo; ما بسياريم &raquo; نرودا ـ ش148 ـ 20 بهمن 52 ـ ص77 
- معرفي &laquo; طرحهاي اردشير محصص با پيش گفتار شاملو &raquo; ـ ش148 ـ 20 بهمن 52 ـ ص76 
- بررسي &laquo; ماندراگولا &raquo; ماکياولي ـ ش148 ـ 20 بهمن 52 ـ ص77
- فروغ و عشق فروغ و اصالت احساس ـ ش149 ـ 27 بهمن 52 ـ ص78 
- تازه هاي کتاب جهان &laquo; پدراگزيستانسياليسم &raquo; ـ ش151 ـ 11 اسفند 52 ـ ص76 
- بهار و سرود گران بهاري ـ ش154 ـ 12 فروردين 53 ـ ص6
- کتاب در سال 52 و سال 52 در کتاب ـ ش154 ـ 12 فروردين 53 ـ ص20 
- تجربه هاي آزاد ـ ش154 ـ 12 فروردين 53 ـ ص8 
- معرفي و بررسي &laquo; دربار? رمان و داستان کوتاه &raquo; نوشت? موام ـ ش154 ـ 12 فروردين 53 ـ ص71 
- معرفي ونقد &laquo; گزيد? اشعار لورکا &raquo; بيژن الهي ـ ش155 ـ 17 فروردين 73 ـ ص78 
- عارف قزويني، شعر آشفته و صادق... ـ ش156 ـ 24 فروردين 53 ـ ص9
- معرفي و نقد کتاب &laquo; متد تصويري در تلويزيون &raquo; ـ ش156 ـ 24 فروردين 53 
- معرفي و نقد &laquo; سربازي اريک دوران سپري شده &raquo; ترجمه احمد شاملو ـ ش158 ـ 7 فروردين 53 ـ ص76
- معرفي و نقد &laquo; گفتگو با کافکا &raquo; ـ ش159 ـ 14 فروردين 53 ـ ص74 
- نامه هاي شالياپين به دخترش و ماکسيم گورکي ـ ش161 ـ 28 ارديبهشت 53 ـ ص24
- معرفي و نقد &laquo;پابلونرودا بيست شعر عاشقانه &raquo; ـ ش161 ـ 28 ارديبهشت 53 ـ ص72 
- بررسي &laquo; بابام خروسي مرد بود &raquo; نيکروش ـ ش161 ـ 28 ارديبهشت 53 ـ ص72
- نامه هاي شالياپين به دخترش ـ ش162 ـ 4 خرداد 53 ـ ص27
- معرفي &laquo; خار در گلدان &raquo; عبدالرسول حامدي ـ ش162 ـ 4 خرداد 53 ـ ص76 
- تازه ترين کتابي که خوانده ام ( يادداشتهاي کافکا ) ـ ش163 ـ 11 خرداد 53 ـ ص7
- نامه هاي ژوزف روشا ـ ش163 ـ 11 خرداد 53 ـ ص18 
- نفد و بررسي &laquo; شراب خانگي ترس محتسب خورده و شعر &raquo; اوستا ـ ش163 ـ 11 خرداد 53 ـ ص72 
- معرفي و بررسي &laquo; مرزهاي نو در روانشناسي &raquo; ـ ش163 ـ 11 خرداد 53 ـ ص73 
- معرفي و نقد &laquo; گفت و شنودي فلسفي در زندان ابوالعلاء معري &raquo; طه حسين ـ ش164 ـ 18 خرداد 52 ـ ص72 
- ترجمه مصاحبه با گروچومارکس ـ ش166 ـ تير 53 ـ ص60 
- بررسي کتاب &laquo; تاريخ سمنان &raquo; ـ ش166 ـ 1 تير 53 ـ ص65
- بررسي و نقد &laquo; گريه در آب &raquo; عمرا صلاحي ـ ش167 ـ 8 تير 53 ـ ص63 
- معرفي کتاب &laquo; هنر و اجتماع &raquo; هربرت ريد ـ ش169 ـ 22 تير 53 ـ ص59
- معرفي و بررسي &laquo; تئاتر و اضطراب بشر &raquo; نوشر ـ ش170 ـ 29 تير 53 ـ ص64
- معرفي و نقد &laquo; انسان و سمبولهايش &raquo; يونگ ـ ش172 ـ 12 مرداد 53 ـ ص60
- ديدار از اردوگاه رامسر، جلوه گاه هنر و هنرمند شرقي ـ ش173 ـ 19مرداد 53 ـ ص8
- بررسي &laquo; هنر جنگ &raquo; سون تزو ـ ش177 ـ 16 شهريور 53 ـ ص66
- معرفي &laquo; سيري در ادبيات غرب &raquo; اپرسيتي ـ ش178 ـ ش23 شهريور 53 ـ ص61 
- معرفي &laquo; عبادتي چون تفکر نيست&raquo; سخنان حضرت محمد (ص) ـ ش178 ـ 23 شهريور ـ ص61
- از ياد رفته اي درديار آوازها ( در مورد شيدا ) ش 179 ـ 30 شهريور 53 ـ ص12 
- نقد و معرفي کتاب &laquo; افسانه هاي يونان و روم &raquo; هـ کوپر ـ ش179 ـ 30 شهريور 53 ـ ص64 
- نقد و بررسي &laquo; همسايه ها &raquo; احمد محمود ـ ش179 ـ 30 شهريور 53 ـ ص65 
- خورشيد از غرب آسيا ( دربار? سنگاپور و استراليا... ) ش180 ـ 6 مهر 53 ـ ص6
- نقد و معرفي &laquo; با من طلوع کن &raquo; م. آزاد. ش180 ـ 6 مهر 53 ـ ص78 
- تابستان و آب (داستان ) ـ ش183 ـ 27 مهر 53 ـ ص68
- نقد و معرفي کتاب &laquo; مانلي و سريويلي &raquo; نيما ـ ش186 ـ 18 آبان 53 ـ ص62 
- بررسي &laquo; آندره ژيد و ادبيات فارسي &raquo; هنرمندي ـ ش 188 ـ 2 آذر 53 ـ ص72 
- نقد و معرض &laquo; نقد تفسيري &raquo; رولان بارت ـ ش190 ـ 16 آذر 53 ـ ص66
- معرفي &laquo; خسرو و شيرين &raquo; نظامي به به کوشش آيتي ـ ش192 ـ 30 آذر 53 ـ ص60
- بررسي &laquo; حماس? بابک خرّمدين &raquo; نادعلي همداني ـ ش192 ـ 30 آذر 53 ـ ص61 
- نگاهي به &laquo; آخرين روزهاي لطفعلي خان زند &raquo; هارفورد جونه ـ ش193 ـ 7 دي 53 ـ ص68 
- نقد و معرفي &laquo; شهرياران گمنام&raquo; احمد کسروي ـ ش194 ـ 14 دي 53 ـ ص70
- نقد کتاب &laquo; شهر ما &raquo; پرويز رجبي ـ ش195 ـ 21 دي 53 ـ ص62 
- از دو پنجره &laquo; داستان &raquo; ـ ش196 ـ 28 دي 53 ـ ص56 
- نقد و معرفي &laquo; پيشاهنگان شهر پارسي &raquo; محمد دبير سياقي ـ ش199 ـ 9 بهمن 53 ـ ص66
- شورش و شعر فروغ ـ ش201 ـ 3 اسفند 53 ـ ص18
- دليران تنگستان پيش زمينه هاي تاريخي ـ ش201 ـ 3 اسفند 53 ـ ص16 
- نقد کتاب &laquo; در رهگذر کوير &raquo; ـ ش201 ـ 3 اسفند 53 ـ ص16
- دليران تنگستان ـ ش202 ـ 10 اسفند 53 ـ ص16
- دهخدا، مردي سترگ با کاري کارستان ـ ش203 ـ 7 اسفند 53 ـ ص14 
- دليران تنگستان ـ ش203 ـ 7 اسفند 53 ـ ص14
- نقد و معرفي کتاب &laquo; حافظ در اوج &raquo; پرويز خائقي ـ ش203 ـ 7 اسفند 53 ـ ص74
- هفتم فروردين بود (د
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فلسفه رباعیات خیام</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/فلسفه-رباعیات-خیام</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/فلسفه-رباعیات-خیام</guid>

<description><![CDATA[
فلسفه ي رباعيات خیام
علي پرنديان
در اين مقاله سعي بر آن است كه گوشه هايي از انديشه خيام با كمترين ارزشگذاري&nbsp; شخصي مورد نقد و بررسي قرار گيرند .حوزة مورد بررسي صرفاً رباعيات خيام است و اين كه نتيجه گيري مغاير با محتويات ديگر رسالات خيام باشد يا نباشد خود مبحثي جداگانه دارد .ديگر اينكه ميزان تنوع در تعداد رباعياتي كه به او نسبت مي دهند آنقدرزياد است كه هر يك مي تواند مثال نقص ديگري شود . بنابراين ناگزير ميدان تحقيق را باز هم تنگ تر كرده و آنره به بيست و پنچ رباعي برگزيده از مجوعة هدايت محدود ميكنيم .مطالب در نهايت ايجاز نوشته شده است زيرا كه دراز گويي آن هم در قالب مقاله بسيار دلگزا و ناشايست است .اين جهان بيني[1] با توجه به رباعيات از نظر خيام تفكر دربارة مابعدالطبيعه و پرداختن به آن بيهوده است و مارا از زندگي خود دور مي سازد . او عقل ما بعدالطبيعي را مطرود مي شمارد و انديشه&zwnj;ي اين جهان بين را در مقابل آن مطرح مي كند .در رباعي زير تركيب زير كان دانا بسيار كنايه آميز است و بهشت نيز دنيوي و قابل دسترسي است.
اي دل تو به ادراك معما نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اينجا به مي جام بهشتي مي ساز
&nbsp;&nbsp; در نكته ي زيركان دانا نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; .
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
فلسفه ي رباعيات خیام
علي پرنديان
در اين مقاله سعي بر آن است كه گوشه هايي از انديشه خيام با كمترين ارزشگذاري&nbsp; شخصي مورد نقد و بررسي قرار گيرند .حوزة مورد بررسي صرفاً رباعيات خيام است و اين كه نتيجه گيري مغاير با محتويات ديگر رسالات خيام باشد يا نباشد خود مبحثي جداگانه دارد .ديگر اينكه ميزان تنوع در تعداد رباعياتي كه به او نسبت مي دهند آنقدرزياد است كه هر يك مي تواند مثال نقص ديگري شود . بنابراين ناگزير ميدان تحقيق را باز هم تنگ تر كرده و آنره به بيست و پنچ رباعي برگزيده از مجوعة هدايت محدود ميكنيم .مطالب در نهايت ايجاز نوشته شده است زيرا كه دراز گويي آن هم در قالب مقاله بسيار دلگزا و ناشايست است .اين جهان بيني[1] با توجه به رباعيات از نظر خيام تفكر دربارة مابعدالطبيعه و پرداختن به آن بيهوده است و مارا از زندگي خود دور مي سازد . او عقل ما بعدالطبيعي را مطرود مي شمارد و انديشه&zwnj;ي اين جهان بين را در مقابل آن مطرح مي كند .در رباعي زير تركيب زير كان دانا بسيار كنايه آميز است و بهشت نيز دنيوي و قابل دسترسي است.
اي دل تو به ادراك معما نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اينجا به مي جام بهشتي مي ساز
&nbsp;&nbsp; در نكته ي زيركان دانا نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; .
&nbsp;
&nbsp;
در جايي ديگر بحث درباره ي مقولاتي چون حدوث و قدم جهان كه از مهمترين مسائل فلسفه ي مابعدالطبيعي هستند را بيهوده مي داند .
&nbsp;
&nbsp;تا كي زقديم ومحدث اميدم و بيم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم
&nbsp;
در رباعي ديگري تفكر دربارة قضا و قدر را بي فايده مي داند و به اين نكته اشاره مي كند كه آنچه معلوم است را نبايد فداي مجهولات كرد .
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اين هر سه مرا نقد و تو را نسيه بهشت
رويكرد خيام نسبت به عقل مابعدالطبيعي به هيچ وجه شبيه عرفا نيست، زيرا كه عرفا در برابر اين عقل از عشق و راه دل سخن مي گويند و خيام از عقلي ديگر . درحقيقت تفاوت خيام و عرفا مربوط به هدفي است كه آنها در نظام تفكر خود دنبال مي كنند .براي خيام هدف زندگي انسان در همين جهان عيني است و براي عرفا چيزي فراسوي اين جهان .
ديدگاه خيام تا حدودي شبيه عقايد سوفيستها ،پراگماتيستها و ماركسيستها است .سوفيستها حرف و فنون عملي را آموزش مي دادند و يكي از اهداف مباحثات آنها تخريب تفكر مابعدالطبيعي رايج درزمانشان بود. آنها به همين انسان عيني زميني كار داشته و آنچه در آنسوي او امكان وجود داشت بر ايشان مطرح نبود ،به همين لحاظ سوفسطائيان اولين انسانشناساني هستند كه پاية مطالعات خود را بر واقعيات نهادند. آنها با بيان استدلال خاصي ارتباط انسان را با عالم بالا بكلي منقطع دانستند .
&nbsp;
در مكتب پراگماتيسم آنگلوساكسون و عقايد شيلر، جمس و ديويي ، عقل از زندگي واقعي انسان سرچشمه مي گيرد و اين زندگي است كه به عقل الهام مي دهد . حقايق آنهايي هستند كه برا ي زندگي اهميت داشته باشند ،نه چيزهايي كه داراي ارزش مجرد از زندگي مي باشند ،مهم چيزي است كه براي زندگي مهم&nbsp; باشد (2)خيام به گونه&zwnj;ي ماركس، مقولات مذهب را انعكاس پندارآميز مقولات&nbsp;&nbsp; واقعيت مي داند(3)&nbsp;&nbsp; و بر ماده بنيادي بودن اين مقولات تاكيد دارد . او در رباعي زير مي گويد: مي بهشتي و حور همان شراب و معشوقه اند كه چون افراد به راحتي به آنها دسترسي ندارند آنها را براي تسكين وارضاي خود در جهاني تخيلي باز آفريني مي كنند
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; گويند بهشت وحور عين خواهد بود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و انجا مي ناب و انگبين خواهد بود
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گرمامي و معشوقه گزينيم چه باك&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون عاقبت كار چنين خواهد بود
&nbsp;علاوه بر اين خيام ـ به نوعي ـ انسان را به عصيان عليه نظام بيدادگر فرا مي خواند . زيرا تا آن هنگام كه نظام فريب و تزوير سرنگون نگردد،مردم شادي را فقط مي توانند د رعالم بالا بجويند و شادي مورد نظر خيام كه ناشي از روند زندگي عادي است، تحقق نمي پذيرد .
&nbsp;
فراخوان انديشه
&nbsp;
انسان را مي توان به تعبيري حيوان ناطق و يا به بياني هگلي تضاد انديشه دانست .انديشه فرآيندي است كه بر ميناي سه حركت و ديا لكتيكي تحقق مي پذيرد؛ يعني انسان نيازمند ايده ايست كه با ايده مورد قبول اودر تضاد باشد،تا بتواند از مسير اين دوايده كه اولي درمقام تزاست ودومي درمقام آنتي تز، سنتز كه ايده ي جديد و برتري است را خلق كند. تنها در اين صورت است كه انديشه از اصالت برخوردار است و در ژرفاي وجود جاي دارد، زيرا كه فرد خود آنرا برگزيده است .
&nbsp;
&nbsp;
از تعريفي كه براي انديشه اصيل ارائه شد به اين نتيجه مي رسيم كه اگر تفكر از مسيري غير از اين بدست آمده باشد ،بي ارزش است و چنين كسي اصولاً به آنچه مي گويند معتقد نيست، زيرا كه خود خالق آن نبوده است و آنرا به او تزريق كرده اند .او دچار از خودبيگانگي شده است و او را نمي توان انسان ناميد، چونكه تضاد انديشه در او شكل نگرفته است .
&nbsp;
خيام انسان را به انديشه دعوت مي كند و ذهن او را با رباعيات خود كه آنتي تز بسياري ا زپندارهاي رايج هستند به فعاليت وا ميدارد .دو نمونه از اين گونه رباعيات را با هم مي خوانيم .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از آمدنم نبود گردون را سود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وز هيچ كس نيز دو گوشم نشنود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كين آمدن و رفتن از بهر چه بود
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دارنده چو تركيب طبايع آراست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ازبهرچه اوفكندش اندركم وكاست
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; گر نيك آمد،شكستن از بهر چه بود؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ورنيك نيامد اين صور، عيب كراست؟
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
پوشيده نيست كه قوانين ديالكتيك در خود اين رباعيات مطرح نشده است ولي اين رباعيات در تقابل با پندارهاي متضاد خوانندگان ،جرياني ديالكتيكي ، را به وجود مي&zwnj;آورند.
&nbsp;
كسي كه انديشگر باشد، نه تنها از خيام نمي&zwnj;هراسد بلكه با آغوش باز از او استقبال مي&zwnj;كند. او مي&zwnj;داند كه انديشه روندي تكاملي دارد و بر مبناي قواعد ديالكتيك، نتيجه هر چه باشد، در نهايت او به سوي حقيقت سوق داده مي&zwnj;شود.
&nbsp;
جبرو اختيار
احسان طبري مي گويد :خيام انسان را بازيچه ي بي اراده ي تقدير مي داند 4 او رباعي زيربراي نمونه مي آورد .
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بر لوح نشان بودنيها بودست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پيوسته قلم زنيك و به فرسو دست&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در روز ازل هر آنچه بايست بداد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; غم خوردن وكوشيدن ما بيهوده ست
&nbsp;
اما، آيا همچنان كه در رباعي زير آمده دردنيايي جبري مي توان حساب كساني كه خون كسان مي خورند را از آنهايي كه خون رزان را مي خورندجدا كرد ؟اگر تمامي رويدادهاي زندگي ورفتار افراد جبري باشد ،ديگر ارزشگذاري اخلاقي بي معني مي&zwnj;شود زيرا افراد تنها در صورتي مسئول اعمال خود هستند كه از اختيار برخوردار باشند .خيام در رباعي زيردربارةدو گروه قضاوت مي كند و به اين نتيجه&zwnj;ي ارزشي مي رسد كه صاحب فتوي خونخوار است .
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اي صاحب فتوي زتو پركارتريم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با اينهمه مستي زتو هوشيارتريم&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; توخون كسان خوري وماخون رزان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; انصاف بده كدام خونخوار تريم؟
&nbsp;
مشاهده مي شود كه خيام درجايي از جبرمي گويد و در جاي ديگر به اختيار اشاره مي&zwnj;كند و دچار تناقضي مهم است. اين تناقص را نمي توان حل كرد، مگر اينكه آنرا رويكردي ديالكتيكي دانست . اين امكان وجود دارد كه او بروش سقراطي در ابتدا براي مخاطب انديشه&zwnj;ي جبر را در مقام تز مطرح كرده باشد و بعد نقيض آنرا كه اشاره به اختيار دارد به او بدهد، تا از چالش اين دو،سنتز و نتيجه خلق گردد و در اين صورت ،خيام در اينجا نيز انسان را به انديشيدن دعوت مي كند .
&nbsp;
خيام ابتدا و انتهاي زندگي؛ يعني تولد و مرگ را مبتني بر جبر طبيعت مي داند وخارج از اراده ي انسان، اما خود زندگي را مبتني بر اختيار ؛اختياري براي شادي درفاصله ي دو امر جبري. د ردو مصرع اول رباعي زير صحبت از اين است كه آمدن و رفتن انسان تحت اراده ي او نيست ودر دو مصرع بعدي سخن از زندگي است و انسان به شادي امرمي شود&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون آمدنم به من نبد روز نخست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وين رفتن بي&zwnj;مراد عزميست درست؟!
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; برخيز و ميان ببند اي ساقي چست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كاندوه جهان به مي فروخواهم شست
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
مرگ
مي دانيم كه خيام به مرگ پادشاهان و زوال سلطنت آنان اشاره مي كند
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن قصر كه بهرام در و جام گرفت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بهرام كه گورمي گرفتي همه عمر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت!
&nbsp;
هدايت در مقدمه ترانه هاي خيام مي گويد((خيام نماينده ي ذوق خفه شده ،روح شكنجه ديده و ترجمان ناله ها و شورش يك ايران بزرگ،با شكوه و آباد قديم است كه د رزير فشار فكرزمخت سامي
&nbsp;
و استيلاي عرب كم كم مسموم و ويران مي شده)) خلاصة كلام او خيام را نژادپرست و پان ايرانيست مي داند .
&nbsp;
اين در حالي است كه خيام هيچگاه به سامي و ساميگري&nbsp; اشاره ا ي نكرده است و انديشه او بسي فراتر از اين تعصبات كور و بچه گانه است.اوانسان را جداي ا ز نژاد&nbsp; ،قوم و مليت مورد خطاب قرار مي&zwnj;دهد. هدف خيام اين بوده است كه نشان دهد حتي پادشاهان كه داراي فرّه ايزدي وجاويدان پنداشته مي&zwnj;شدندتا چه حد در برابر مرگ ناتوان بوده اند و شوكت و دولت آنها چقدر زودگذر و بي معني بوده است .او در رباعي زير بالحني بسيار تند وانقلابي آنها را به مسخره مي گيرد و همطرا زگدايان مي&zwnj;داند.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
دركار گه كوزه گري كردم راي،&nbsp; ميكرد دلير كوزه را دسته و سر&nbsp;&nbsp;&nbsp; .
&nbsp;
&nbsp;بر پلةچرخ ديدم استاد بپاي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; . ازكله پادشاه و از دست گداي!&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
انسان، ارزش اين دم، يعني زندگي را نمي تواند درك كند زيرا پيوسته در حال زيستن است؛مانند ماهي كه پيوسته در آب است و از ارزش و حتي وجود آب بي خبر. خيام در اين راستا متوصل به حكايت پادشاهان مي شود تا مگر عبرت گيريم و به خود آييم .
&nbsp;
ديالكتيسين ها معتقدند كه رابطه ي زندگي و مرگ رابطه اي آنتاگونيستي است.انسان با تولد خويش مرگ را نيز به صورت بالقوه متولد مي سازد . هر نفس درحكم گامي است بسوي مرگ و نيستي .در انتهاي زندگي يكي از ضدين يعني هستي به نفع ديگري كه نيستي باشد كنار مي رود و تنها نيستي باقي مي ماند .خيام نيز در رباعي زير با ديدي ديالكتيكي هستي و نيستي را توام مي داند
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
تن زن چوبزير فلك بي باكي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
چون اول وآخرت بجز خاكي نيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; .
&nbsp;
&nbsp;مي نوش چودر جهان آفت ناكي
&nbsp;
.انگار كه بر خاك نه اي،در خاكي
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
دم خيام
دم خيام را نمي توان صرفاً به معناي لحظة حال دانست بلكه اين مفهوم به كل عمر كه حاصل پيوستن تك تك اين لحظات است، نيز اشاره دارد.
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; اين يك نفس عزيز را خوش ميدار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كزحاصل عمرما همين يك نفس است
&nbsp;
د رجايي ديگر به مرگ اشاره ميكند تا دم كه چون خوابي زودگذر است را دريابيم .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; شاد ي بطلب كه حاصل عمر دمي است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هرذره زخاك كي قباد ي و جمي است&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; احوال جهان و اصل اين عمر كه هست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوابي و خيالي و فريبي و دمي است
&nbsp;
از ديدگاه فلسفي ،زمان و عمر به معناي استمرار لحظه ي حال است و آينده لحظةحالي است كه هنوز فرا نرسيده ،روشن است كه در اينجا توجه به لحظة حال و آينده نگري با هم جمع شده اند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
مي خيام
متاسفانه بسيارند كساني كه گمان مي&zwnj;كنند، مقصود خيام از مي صرفاًآب انگور است . سيماي خيام در نزد ايشان سيماي فردي دائم الخمر است. د رحالي كه اواز&nbsp; كاربرد واژه&zwnj;ي مي مقصودي فلسفي دارد و همواره درآنجايي كه اين واژه آمده انديشه اي ژرف بيان شده است. تاكنون راه تشخيص رباعيات اصيل خيام هم همين بوده است .مي خيام را ميتوان نمادي از شادي دانست كه به هر چه انسان را شاد كند تعميم پذير است.
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; مي خوردن و شاد بودن آيين منست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فازغ بودن زكفرو دين ،دين منست
&nbsp;
&nbsp; گفتم به عروس دهر كابين تو چيست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گفتا كه دل خرم تو كابين منست&nbsp;
&nbsp;
شايد بتوان گفت كه در كنار دو مفهوم رايج مي در ادب پارسي كه يكي تعبير عرفاني و ديگري تعبير عاميانه دارد ، خيام مفهوم سومي را مطرح كرده است .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
پوچي و عصيان
هدايت در مقدمة ترانه ها خيام را نيهليست مي داند . به گمان او خيام زندگي را ذاتاً پوچ مي داند و براي گريز از پوچي به ما پيشنهاد مي كند كه به مسكرات روي آوريم ،شادخوار باشيم و چون كبك سردربرف&nbsp; فرو بريم .
&nbsp;
او با اشاره به خيام مي گويد: &laquo;خوش باشيم ، چه منظره غمناكي !كيف؟زن،معشوق،دمدمي بزنيم، بخوانيم ، بنوشيم . كه فراموش بكنيم . پيش از آنكه اين ساية ترسناك گلوي ما را درچنگال استخوانيش بفشارد(5) اگر خيام را نيهليست بدانيم به چند مشگل بر مي خوريم .
&nbsp;
برا ي كسي كه زندگي را ذاتاً پوچ مي داند، مرگ چيز دردناكي&nbsp; نيست .زيرا درين صورت تغيير در مدت زمان عمر و حتي جاويدان ساختن آن چيزي را عوض نمي كند . پوچي مربوط به كيفيت زندگي است،نه كميت آن . در اين راستا مي دانيم كه مرگ همواره خيام را غمگين مي كند و در حقيقت اين مهمترين دغد&lrm;غة اوست .
&nbsp;
خيام تا بدانجا زندگي را دوست ميدارد كه حتي پس از صد هزار سال هم مي خواهد دوباره زنده شود.
&nbsp;
&nbsp; كاش پس ا زصد هزار سال از دل خاك&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون سبزه اميد بردميدن بودي.
&nbsp;
ديگر،اينكه در دنيايي كه ذاتاً پوچ است تمامي اشياء(6)به يك درجه پوچ هستند و هيچكدام بر ديگري برتري ندارند .
&nbsp;
در اين حالت اقدام به هر عملي حتي خودكشي بي معني مي شود زيرا كه اختيار يك عمل به معناي برتر دانستن آن نسبت به ديگر اعمال است. پوشيده نيست كه خيام پيوسته ما را به شادي امر مي كند
&nbsp;
در حقيقت هدايت خيام را از روي شخصيت خودش گرته برداري كرده است و متاسفانه بسيارند كساني كه اينگونه مي انديشند .
&nbsp;
مصطفي رحيمي در كتاب نگاه ،هنگام توضيح فلسفه كامو گمان مي برد كه دست به كشف بزرگي زده&nbsp; وكسي را يافته است كه براي اولين بار در تاريخ مسئله عصيان در برابر بيهودگي دنيا را بيان كرده است .
&nbsp;
همچنان كه كامو دنيا را بخاطر زشتيهايش بيهوده مي داند و معتقد است كه بايد با عشق و شرافت عليه آن عصيان كرد،خيام نيز ما را به عصيان فرامي خواند. اگر كامو مي گويد &laquo;من فريادمي زنم،پس هستم&raquo;
&nbsp;
خيام نيز در رباعي زير بطور ضمني ميگويد:&laquo;من شادم،پس هستم&raquo;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بنگر زصبا دامن گل چاك&nbsp; شدست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بلبل ز جمال گل طربناك شدست
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; در ساية گل نشين كه بسيار اين گل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از خاك برآمده است و در خاك شدست
&nbsp;
در رباعي ديگري در ابتدا دو مصرع اول پوچي را بيان مي كند و بعد عصيان را.
&nbsp;
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيچ،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ
&nbsp;
شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
كامو معتقد بود كه &laquo; تنها يك كار مفيد وجود دارد: دوباره ساختن انسان و جهان&raquo; خيام همين مطلب را اما با لحني بسيار انقلابيتر، در رباعي زير آورده است.
&nbsp;
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; برداشتمي من اين فلك را زميان
&nbsp;
از نو فلك گر چنان ساختمي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كازاده به كام دل رسيدي آسان
&nbsp;
خيام ماهيت زندگي را وابسته به عمل مي داند. اگر شاد باشيم جهان بيهوده را بهشت كرده ايم.
&nbsp;
گردون نگري زقد فرسوده ماست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جيحون اثري ز اشك پالودة&zwnj;ماست
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
دوزخ شرري ز رنج بيهودة&zwnj;ماست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فردوس دمي ز بخت آسودة ماست.
&nbsp;
مرد سالاري نزد خيام
ابتدا مرد سالاري را در فرهنگ سنتي بررسي كنيم. در سراسر تاريخ سنتي ايران به دليل روابط خاص جامعه ي فئودالي، زن از قدرت اقتصادي محروم بوده است و چون اين قدرت زمينه ساز رشد فرهنگي است، او نتوانسته است در سلسله مراتب اجتماعي تحرك صعودي كند و كم منزلت شده است. از طرف ديگر مي دانيم كه نحوة تفكر در جامعه ي سنتي به گونه ايست كه اكثر افراد آنچه مكرراً مشاهده كنند را واقعيتي لايتغير مي پندارند. بنابراين زن در فرهنگ ما جبراً به عنوان موجودي پست در نظر گرفته شده است.
&nbsp;
در آثار برخي از بزرگان فرهنگ و ادب گذشته عباراتي دال بر مرد سالاري مشاهده مي شود . سعدي در گلستان مي گويد: مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه(7). او زنان را ناقص العقل مي&lrm;داند. عبيد زاكاني تحت عنوان لطيفه مي گويد: دختر ده ساله چون بادام پوست كنده ايست بينندگان را پانزده ساله لعبتي است لعبت بازان را و بيست ساله نرم و لطيف و فربه است و سي ساله مادر دختران و پسران است و چهل ساله زالي است و پنجاه ساله را با كارد بايد كشت و بر شصت ساله نفرين مردمان و فرشتگان باد.(8)
&nbsp;
او در سراسر ديوان خود نسبت به زن ديدي ابزاري دارد و او را وسيله اي مي داند جهت ارضاي تمايلات جنسي مردان.
&nbsp;
علي رغم گذشت زماني بسيار طولاني در شعر كساني چون رهي معيري فرهمگ مرد سالاري مشاهده مي شود. اين خود نشانة ژرفناكي و دير پايي اين طرز فكر است. به بيتي از او بسنده مي كنيم.
&nbsp;
اگر زن زينت باغ جهان است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چرا چون خار سرتا پا زبان است
&nbsp;
با كمال تعجب در رباعيات خيام سخني نمي يابيم كه مبتني بر برتري مردان نسبت به زنان باشد. اگر نيك بنگريم خواهيم ديد كه يار در نزد خيام نه ضعيفه اي ناقص العقل و &hellip; بلكه انساني است شايسته توجه.
&nbsp;
هر ذره كه بر روي زميني بوده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;خورشيد رخي زهره جبيني بوده است
&nbsp;
گرد از زخ آستين به آزرم فشان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كان هم رخ خوب نازنيني بوده است.
&nbsp;
در رباعي زير او زني فاحشه امام صادق را برتر از مردي روحاني اما دورو مي داند.
&nbsp;
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;هر لحظه به دام دگري پا بستي
&nbsp;
گفتا شيخا، هر آنچه گويي هستم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آيا تو چنانچه مي نمايي هستي؟
&nbsp;
مشاهده مي كنيم كه در انديشه خيام آنچه ماية برتري است نه تفاوت جنسي، بلكه فضايل اخلاقي است. او از مكاني بس رفيع به جهان مي نگرد و روي سخنش با انسان است؛ انساني فرا جنسي. واژگاني چون كوزه، نمادي از انسان هستند جداي از جنسيت او.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در كارگه كوزه گري بودم دوش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش،
&nbsp;
هر يك به زبان حال با من گفتند:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش؟&raquo;
&nbsp;
البته ما نمي خواهيم كه بر خيام برچسب فمنيسم بزنيم، بلكه هدف اين بوده كه نشان داده شود رباعيات او بار مردسالاري ندارند، و بنابراين نسبت به گفته هاي ديگران حتي معاصرين چون رهي، با شرايط اجتماعي و انسان زمان بسيار سازگارترند و بهتر مي توانند ما را مخاطب خود كنند.
&nbsp;
دليل مهم ماندگاري رباعيات
آثار ادباي پيشين ايران به دو دليل عمده ماندگار شده است. عده اي چون سنايي دست به تمجيد زده اند تا ديوانشان در كتابخانه ي پادشاهان نگه داري شود و گروهي ديگر چون عطار بعد از مرگ، مريدان و سلسله اي داشتند كه ديوان آنها را حفظ كرده اند. اما خيام كه نه مدحي گفت و نه مريدان و سلسله اي داشت، دليل ماندگاري شعر او چيست؟
&nbsp;
هر عنصر فرهنگي تا زماني كه متناسب با شرايط اجتماعي كاركرد و فايده داشته باشد ماندگار است زيرا كه بر طرف كنندة&zwnj;نياز جامعه است. با تغيير شرايط اجتماعي،&zwnj;نياز جامعه هم دستخوش تغيير مي شود و عنصر فرهنگي كاركرد خود را از دست مي دهد و تا حدود زيادي بوسيله ي جامعه به فراموشي سپرده مي شود. ملت ايران در طول تاريخ خود،&nbsp; بر اثر جنگ و تجاوز و خفقان حكومتها دچار افسردگي، غم و سرخوردگي شده است.
&nbsp;
چنين مردمي نياز شديدي به شادي دارند و شعر خيام منادي شادي است. اين نكته دليلي مهم براي ماندگاري شعر اوست. آنچه موجب شده است كه شعر او بتواند كاركرد خود را ايفا كند لحن ساده و بي پيراية آن و در عين حال ژرفناكي انديشة آن بوده است. هنر او در اين است كه شعرهايش هم فلسفي هستند و هم توده اي. به همين دليل خاص و عام هريك به نوبة خود از او بهره برده اند. هم اخوان و هم عماد خراساني از او تاثير پذيرفته اند و هم مردم كوچه و بازار. دو نمونه از رباعيات او را مي&lrm;خوانيم.
&nbsp;
ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; درياب كه هفته دگر خاك شده است
&nbsp;
مي نوش و گل بچين كه تا در نگري&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وين يك دم عمر را غنيمت شمريم
&nbsp;
فردا كه ازين دير كهن در گذريم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;با هفت هزار سالگان سر به سريم
&nbsp;
علاوه بر اينكه ماندگاري شعر او بيانگر كاركرد آن است، از طرفي تا حدودي نشاندهندة بقاي بعضي عناصر شرايط اجتماعي نامبرده نيز مي باشد. زيرا در صورت تغيير بنيادين اين شرايط شعر او كاركرد و رواج خود را از دست مي داد.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
--------------------------------------------------------------------------------
&nbsp;
و1- مقصود اعتقاد به اين نكته است كه آنچه شايسته&zwnj;ي توجه انسان است، صرفاً زندگي اين جهاني اوست
&nbsp;
و2-انسانشناسي فلسفي ترجمه و نگارش دكترصدر نبوي
&nbsp;
و3-انتقادازفلسفه ي حق هگل.كادل ماركس
&nbsp;
و4-بررسي برخي جهان بيني هاوجنبشهاي اجتماعي در ايران
&nbsp;
و5-ايضاً صفحات 30و 37
&nbsp;
و6-شي،در فلسفه بر همه چيز تعميم پذير است مانند كتاب،عقل ،ميهن ،زندگي،نيك و &hellip;و
&nbsp;
و7-گلستان، باب هشتم، در آداب صحبت
&nbsp;
و8-كليات عبيد ترجمه حكايات عزي
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مولوی و فروید</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/مولوی-و-فروید</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/مولوی-و-فروید</guid>

<description><![CDATA[
مولوي و فرويد، 
عباس احمدي
در اين مقاله مي خواهيم نشان بدهيم که آراي جلال الدين محمد بلخي، شاعر ايراني، در مورد طبيعت بشر با فرضيه هاي سيگموند فرويد، روان شناس اطريشي، قابل مقايسه است.يعني جدال بين فرشتـه و حيوان و کشتن نفس اماره در عرفان ايراني قابل مقايسه با جنگ بين "سوپرايگو" و "ايد" و سرکوب "اروس" در فرويديسم اروپايي است، با اين تفاوت که سرکوب کامل "ايد" و کشتن "نفس اماره"، از نظر فرويد، نه مايه ي رستگاري، بلکه، سرچشمه ي بيماري است.
مولوي و فرويد، 
عباس احمدي
در اين مقاله مي خواهيم نشان بدهيم که آراي جلال الدين محمد بلخي، شاعر ايراني، در مورد طبيعت بشر با فرضيه هاي سيگموند فرويد، روان شناس اطريشي، قابل مقايسه است.يعني جدال بين فرشتـه و حيوان و کشتن نفس اماره در عرفان ايراني قابل مقايسه با جنگ بين "سوپرايگو" و "ايد" و سرکوب "اروس" در فرويديسم اروپايي است، با اين تفاوت که سرکوب کامل "ايد" و کشتن "نفس اماره"، از نظر فرويد، نه مايه ي رستگاري، بلکه، سرچشمه ي بيماري است. 
مقدمه
يکي از اصول مهم دستگاه فکري مولوي و عرفان ايراني، دو پاره بودن شخصيت آدمي است. طبق آراي مولوي، انسان از دو نيمه درست شده است: يک نيمه فرشتـه و يک نيمه حيوان. اين دو نيمه، همواره باهم در حال جنگ اند. نيمه ي حيواني شخصيت آدمي، قابل مقايسه با مفهوم "ايد" يا "نفس اماره" در دستگاه فکري فرويد است. آن نيمه ي ديگر، يعني نيمه ي فرشتـه آساي شخصيت آدمي، مي تواند معادل مفهوم "سوپرايگو" يا "قاضي وجدان" در مکتب فرويديسم باشد.جدال بين فرشتـه و حيوان در عرفان ايراني قابل مقايسه با جنگ بين "سوپرايگو" و "ايد" در فرويديسم اروپايي است. هدف اصلي مولوي، کشتن نفس اماره و مبارزه با نيمه ي حيواني شخصيت آدمي است. مولوي معتقد است که آدمي مي تواند با سرکوب و نابود کردن نيمه ي حيواني خويش، نيمه ي فرشته آساي خود را، رهبر بلامنازع شخصيت خود کند. وباعث شود که جنگ بين فرشته و حيوان، با پيروزي فرشته، به پايان رسد. در حالي که اين مبارزه، از نظرفرويد چيزي نيست جز سرکوب "ايد" و راندن آن به ضمير ناخودآگاه. فرويد معتقد است که سرکوب "ايد" و کشتن "نفس اماره"، نه مايه ي رستگاري، بلکه، منشا و سرچشمه ي انواع و اقسام بيماري هاي روحي و رواني است. براي آن که بتوانيم اين مقايسه را به نحو دقيق تري ادامه دهيم، ابتدا آراي فرويد را در اين زمينه مي آوريم و سپس به شرح نظريات مولوي مي پردازيم.
آراي فرويد:از نظر فرويد، شخصيت آدمي از سه بخش درست شده است: "ايد"، "سوپرايگو"، و "ايگو" 
ايد Id يا "نفس اماره":"ايد" يا "نفس اماره" در ضميرناخودآگاه قرار دارد و از غريزه هاي حيواني تشکيل شده است. "ايد" بر اساس "اصل لذت" عمل مي کند. در "ايد" دو نوع غريزه وجود دارد: يکي غريزه ي زندگي يا "اروس" Eros و ديگري غريزه ي مرگ يا "تاناتوس" Thanatos &ldquo;غريزه ي زندگي" موتور محرکه ي سکس و "غريزه ي مرگ" موتور محرکه ي خشونت است. "ايد" همان چيزي است که در عرفان از آن يه عنوان "نفس اماره" و در مذهب از آن به عنوان "وسوسه هاي شيطاني" و يا "شهوات اهريمني" نام مي برند. هدف اصلي عرفان و مذهب، کشتن "نفس اماره" و سرکوب "اروس" و "تاناتوس" است. 
سوپرايگو SuperEgo يا "قاضي وجدان":"سوپرايگو" ازقوانين اجتماعي و اخلاقي تشکيل شده است که از محيط خارج يه درون ذهن انسان وارد شده است. "سوپرايگو"، غرايز حيواني را کنترل و سانسور مي کند تا شخص بتواند در جامعه زندگي کند. قسمت اعظم "سوپرايگو" در ضمير خودِآگاه قرار دارد. اما قسمت کمي از آن در ضمير ناخودآگاه نفوذکرده است و ياعث مي شود که آدمي ازبعضي ار اعمال خود ، به طور ناخودآگاه، احساس گناه کند. "ايد" براي فرار از دست "سوپرايگو" از مکانيسم هاي مختلفي استفاده مي کند. يکي ار اين ترفندها، تغيير قياقه و تغيير شکل است. 
ايگو Ego يا "ميانجي":"ايگو" يا "ميانجي" عبارت است از نيرويي که بين "نفس اماره" و "قاضي وجدان" قرار دارد و سعي مي کند تا غرايز حيوانيي ي "نفس اماره" را با رعايت قوانين اخلاقي ي "قاضي وجدان" ارضا کند. قسمت اعظم "ايگو" در ضمير خودِآگاه قرار دارد. کار "ايگو" بسيلر دشوار است. زيرا از يک طرف با هوس ها و وسوسه هاي شهواني و خشن "ايد" دست و پنجه نرم مي کند و از سوي ديگر با احکام اخلاقي و اجتماعي ي "سوپرايگو" سروکار دارد.
از نظر فرويد، در درون انسان هميشه جنگي بين "سوپرايگو" و "ايد" در کار است. "ايگو" ي بينوا، در اين ميان، سعي مي کند به نحوي اين جنگ رواني و کشاکش روحي را اداره کند. تا زماني که شخص بيدار و هشيار است، "ايگو" بهتر مي تواند جلوي غرايز حيواني "ايد" را بگيرد. اما همين که شخص به خواب يرود، "ايد" با استفاده از مکانيسم هاي دفاعي از چنگ سانسور "سوپرايگو" مي گريزد و آزادانه عرض اندام مي کند.
آراي مولوي:از ديدگاه مولوي، مخلوقات عالم بر سه گونه اند:" در حديث آمد که يزدان مجيد / خلق عالم را سه گونه آفريد"
گروه اول فرشتگان اند که در ذات آن ها، حرص و هوي و هوس وجود ندارد:
" يک گره را جمله، عقل و علم و جود / آن فرشته است و نداند جز سجود"
" نيست اندر عنصرش، حرص و هوي / نور مطلق، زنده از عشق خدا" 
اين گروه تقريبا معادل "سوپرايگو" ي فرويد اند. در اين گروه، غريزه هاي حيواني "ايد"، به طور کامل، ريشه کن شده است. در وجود آن ها، کوچکترين اثري از حرص و هوي و وسوسه هاي جسماني باقي نمانده است. آن چه باقي مانده است، سوپرايگو ي الهي و آسماني است. نور مطلق. سپندمينوي ناب. اهوراي خالص. در اين گروه، جنگ بين "ايد" و "سوپرايگو"، به نفع "سوپرايگو" تمام شده است. در اين جا نيازي به ايگو" يا "ميانجي" نيست. شخصيت افراد، در اين گروه، يک بعدي است. از هندسه ي سه بعدي فرويدي، يعني از مثلث "ايد" و "سوپرايگو" و "ايگو"، تنها بعدي که وجود دارد، "سوپرايگو" است.
گروه دوم، گروه خران اند که فقط در فکر شکم و زير شکم اند:
"يک گروه ديگر، از دانش تهي / همچو حيوان، از علف، در فربهي"
"او نبيند، جز که اصطبل و علف / از سعادت غافل است و از شرف" 
اين گروه تقريبا معادل "ايد" فرويد اند. در اين گروه، قانون هاي اخلاقي " سوپرايگو "، به طور کامل، ريشه کن شده است. در وجود آن ها، کوچکترين اثري از مقررات اخلاقي و قوانين مذهبي باقي نمانده است. آن چه باقي مانده است، غريزه هاي حيواني "ايد" است. ظلمت مطلق. انگره مينوي ناب. اهريمن خالص. در اين گروه، جنگ بين "ايد" و "سوپرايگو"، به نفع "ايد" پايان يافته است. در اين جا نيازي به ايگو" يا "ميانجي" نيست. شخصيت افراد در اين گروه، يک بعدي است. از هندسه ي سه بعدي فرويدي، يعني از مثلث "ايد" و "سوپرايگو" و "ايگو"، تنها بعدي که وجود دارد، "ايد" است.
گروه سوم، گروه آدميزادان اند، که نيم آن ها از فرشتگان و نيم ديگرشان از خران است. در درون انسان، بين نيمه ي خر و نيمه ي فرشته، همواره جنگ و نبرد وجود دارد.
"اين سوم، هست آدميزاد و بشر / از فرشته، نيم او، نيميش خر"
"نيم خر، خود مايل سفلي بود / نيم ديگر، مايل علوي شود"
"تا کدامين غالب آيد، در نبرد / زين دوگانه، تا کدامين برد نرد"
نيمه ي فرشته به سوي آسمان مايل است و نيمه ي خر به سوي پستي تمايل دارد. اگر عقل پيروز شود، آدميزاد از فرشته نيز بالاتر مي شود. اگر شهوت غالب شود، بشر ار خر هم پست تر مي شود. 
"عقل اگر غالب شود، پس شد فزون / از ملايک، اين بشر، در آزمون"
شهوت ار غالب شود، پس کمتر است / از بهايم اين بشر، چون ابتر است"
گروه اول و دوم، يعني گروه خران و گروه فرشتگان، از کشمکش هاي دروني آسوده اند. در درونشان، جنگ و مبارزه اي نيست. آدميزاد، اما، هميشه از جنگ دروني بين دو نيروي مخالف در عذاب است.
"آن دو قوم، آسوده از جنگ و حراب / وين بشر، با دو مخالف، در عذاب"
از نظر مولوي، بشر، يکدست خلق نشده است. در خمير مايه ي او، هم نيروهاي اهورايي و هم نيروهاي اهريمني، هردو، وجود دارد.
اگر فرشته غالب شود:"يک گروه مستغرق مطلق شده / همچو عيسي، با ملک ملحق شده"
اگر خر غالب شود:"قسم ديگر با خران ملحق شدند / خشم محض و شهوت مطلق شدند"
"خر" مولوي و "ايد" فرويد:"خر" مولوي تقريبا معادل "ايد" فرويد و "فرشته"ي مولوي تقريبا معادل "سوپرايگو"ي فرويد است. مولوي معتقد است که اين خر و اين فرشته از بدو تولد، در درون بشر وجود دارند. فرويد، اما، معتقد است که بشر از بدو تولد تا سن سه سالگي،يعني در مرحله ي دهاني و مرحله ي مقعدي، يک سره، زير کنترل غريزه هاي "ايد" است و در درون او، خبري از سوپرايگو نيست. بعد ها، در سن سه تا پنج سالگي، يعني در مرحله ي "قضيبي" يا مرحله ي فاليک، "سوپر ايگو" در درون او تشکيل مي شود. مکانيسم تشکيل "سوپر ايگو" در پسران و دختران، با هم متفاوت است. پسران، در مرحله ي "قضيبي"، آرزو مي کنند که پدر خود را به قتل برسانند و با مادر خود جماع کنند. اما مي ترسند که پدر آلت تناسلي آن ها را ببرد و آن ها را اخته کند. پسران به علت ترس از "اختگي"، کم کم، قوانين اخلاقي پدر را، به صورت "سوپر ايگو" يا "وجدان"، وارد قلمروي شخصيت خود مي کنند. به عبارت ديگر، "سوپر ايگو"، نسخه ي دروني شده ي پدر سرکوبگر است. هدف "سوپر ايگو"، يا اين پدر دروني شده، سرکوب غريزه هاي "ايد" است. مولوي از اين سرکوب استقبال مي کند و از آن به عنوان "کشتن نفس اماره" نام مي برد و آن را "جهاد اکبر" مي خواند. 
ترس از اختگي در مردان:"ترس از اختگي" باعث مي شود که پسر در برابر پدر سر تعظيم فرود بياورد. مراسم ختنه سوران، در ايران، وحشت از اختگي را در ضمير ناخودآگاه پسران، تشديد و تقويت مي کند و آن ها را مطيع و منقاد و استبدادپذير بار مي آورد. خوي استبداد پذيري ايرانيان، از نظر روان شناسي، تا حدودي از اين موضوع سرچشمه مي گيرد. ختنه، مخصوصا در مرحله ي قضيبي، يعني در سنين سه تا پنج سالگي ، از ابزارهاي استبداد شرقي و از ترفندهاي نظام جبارانه ي پدر سالاري است. کساني که ار ترس اختگي، نيروي سرکوبگر پدر را دروني مي کنند، در بزرگسالي، به آساني، مريد پير طريقت، و يا مقلد مرجع شريعت، و يا رعيت سلطان مملکت مي شوند. براي خنثي کردن اثرات منفي ختنه، بايد پسران را قبل از مرحله ي قضيبي، و ترجيحا در هنگام تولد، ختنه کرد. 
ترس از اختگي در زنان :دختر بچه ها، در مرحله ي "قضيبي" يا مرحله ي فاليک، آرزو مي کنند که مادر خود را به قتل برسانند و با پدر خود جماع کنند. دختران در اين سن متوجه مي شوند که کليتوريس آن ها بسيار کوچک تر از قضيب پسران است و خيال مي کنند که کسي قبلا آلت آن ها را بريده است و آن ها را اخته کرده است. بنابر اين، ديگر ترسي از اختگي ندارند. به همين علت، تشکيل "سوپر ايگو" در دختران بسيار کند و ضعيف مي باشد. در بعضي از نقاط ايران، مانند استان خوزستان، دختران را ختنه مي کنند و کليتوريس آن ها را مي برند، تا ترس از اختگي را در آن ها، مصنوعا، بوجود بياورند. از آن جا که مقررات اخلاقي و مذهبي، در زنان، به آساني به صورت "سوپرايگو" دروني نمي شود، بنابراين، در نظام جابرانه ي پدر سالاري، قوانين و محدوديت هاي شديدتري در مورد زنان اعمال مي شود تا اگر "سوپرايگو"ي دروني به علت ضعف نسبي، نتواند غريزه هاي "ايد" را سرکوب کند، مقررات ظالمانه بيروني،با شدت تمام، نفس اماره ي زنان را سرکوب نمايد.به علت کوتاه بودن کليتوريس زنان نسبت به قضيب مردان، و نترسيدن از اختگي، نيروي "اروس" يا وسوسه هاي نفس اماره در زنان آزادتر از مردان است و به همين علت در اساطير مذهبي، زنان به شيطان نزديک ترند، زيرا ابليس تمثيل و سمبول و فرانمود نفس اماره يا "ايد" است و اين حوا است که در باغ بهشت، با کمک شيطان، آدم را فريب مي دهد. به همين علت است که مولوي در کتاب "فيه ما فيه" آنان را چنين پست مي شمارد. در فرهنگ عوام، زن تمثيل وسوسه هاي اغواکننده ي "ايد" است و به همين علت اکثر جادوگران قصه هاي ايراني که پهلوان داستان را فريب مي دهند، زن اند. سرکوب زنان توسط مردان در ايران تمثيل سرکوب نفس اماره و نشان پيروزي پدر دروني شده ي مردان بر نيروهاي "اروس" است. همان طور که اشاره شد، ترس از اختگي، در مردان، باعث مي شود که آن ها، پدر و قوانين ظالمانه ي پدر سالاري را، به صورت سوپرايگو، دروني کنند. اوج اين پروسه، در عرفان مولوي است که پسر غريزه هاي "ايد" را از بين مي برد و صحنه را تماما در اختيار "سوپر ايگو" يا "پدر دروني شده" مي گذارد. پسر با اين کار با پدر آسماني خويش يکي مي گردد و يا به قول مولوي به مرحله ي "فنا في الله" مي رسد. زنان از اختگي ترسي ندارند و بنابر اين، مادر و قوانين ظالمانه ي اجتماعي را، به شدت مردان، به صورت سوپرايگو، دروني نمي کنند. و ، برخلاف مردان، علاقه ي چنداني به عرفان و "فنا في الله" و يکي شدن با مادر دروني شده و سرکوبگر خود را ندارند. به همين علت است که زنان، در ايران، شجاعانه، در برابر نيروهاي استبدادي مقاومت مي کنند و بر خلاف مردان ختنه شده و صوفي مشرب و استبداد پذير ايراني، زير بار زور نمي روند. 
نتيجه گيري:در اين مقاله نشان داديم که آراي جلال الدين محمد بلخي، شاعر ايراني، در مورد طبيعت بشر با فرضيه هاي سيگموند فرويد، روان شناس اطريشي، قابل مقايسه است. يعني جدال بين فرشتـه و حيوان و کشتن نفس اماره در عرفان ايراني قابل مقايسه با جنگ بين "سوپرايگو" و "ايد" و سرکوب "اروس" در فرويديسم اروپايي است، با اين تفاوت که سرکوب کامل "ايد" و کشتن "نفس اماره"، از نظر فرويد، نه مايه ي رستگاري، بلکه، سرچشمه ي بيماري است. 
***
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>باب براون</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/باب-براون</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/باب-براون</guid>

<description><![CDATA[
ايزاك .سي .مونتاگِ 
باب براون Bob Brown&nbsp;
&nbsp;&nbsp; ترجمه :هادي محمدزاده 
 مادر را، در گورستان پروتستانهاي &laquo;گرين اِويل&raquo; قديم ، به خاك سپرديم. او هنگام مطالعه طالع نامه اش، به طور ناگهاني درگذشته بود. اين براي مادري 97 ساله، اتفاق غم باري نبود. او زماني با زندگي خداحافظي كرد كه هر شخصي آرزومند رسيدن به آن است. بي ادبي تلقي نشود اما به نظر مي رسد كه هر فردي ، اوقات خوش محدودي دارد. اما آنچه مي خواهم برايتان بگويم داستان نيست.&nbsp; تا زماني كه مادر زنده بود، چيزي راجع وصيتنامه نمي دانستيم. وصيتنامه اي كه تمام خانواده را تكان داد. مشاجرات هميشگي خاله&laquo; روبي&raquo; و خاله&laquo; ادنا&raquo; سر كم و زياد بودن ارث بر قرار بود كه فقط يك رقابت حسودانه تلقي مي شد .و عمويي به&nbsp; نام &laquo;چارلي&raquo; داشتيم&nbsp; كه با زدن آروغ پس از مهماني هاي مفصل از ديدن اين صحنه هاي تنفر بر انگيز لذت مي برد.
ايزاك .سي .مونتاگِ 
باب براون Bob Brown&nbsp;
&nbsp;&nbsp; ترجمه :هادي محمدزاده 
 مادر را، در گورستان پروتستانهاي &laquo;گرين اِويل&raquo; قديم ، به خاك سپرديم. او هنگام مطالعه طالع نامه اش، به طور ناگهاني درگذشته بود. اين براي مادري 97 ساله، اتفاق غم باري نبود. او زماني با زندگي خداحافظي كرد كه هر شخصي آرزومند رسيدن به آن است. بي ادبي تلقي نشود اما به نظر مي رسد كه هر فردي ، اوقات خوش محدودي دارد. اما آنچه مي خواهم برايتان بگويم داستان نيست.&nbsp; تا زماني كه مادر زنده بود، چيزي راجع وصيتنامه نمي دانستيم. وصيتنامه اي كه تمام خانواده را تكان داد. مشاجرات هميشگي خاله&laquo; روبي&raquo; و خاله&laquo; ادنا&raquo; سر كم و زياد بودن ارث بر قرار بود كه فقط يك رقابت حسودانه تلقي مي شد .و عمويي به&nbsp; نام &laquo;چارلي&raquo; داشتيم&nbsp; كه با زدن آروغ پس از مهماني هاي مفصل از ديدن اين صحنه هاي تنفر بر انگيز لذت مي برد.&nbsp; كارش شده بود انجام شوخي هاي عملي.&nbsp; اين حداقل چيزي است كه از او در خاطرم مانده است. او مي توانست هميشه حداقل يك شكار را، به تله بياندازد. بعد از اينكه مي نشست، سرسختانه و به آهستگي ، از لب اعضاي فاميل نيشگون مي گرفت. مطمئنم كه&laquo; شكسپير1&raquo; مي توانست از او، در&laquo; جنجال بي سبب2&raquo; استفاده كند. 
 تنه تنومند شجره خانواده ما، همواره ، سناتور ايالات متحده،&laquo; ايزاك .سي.مونتاگ&raquo;3&raquo;بوده است. اصلاً مهم نيست كه در سال 1890 مرد. او تنها شخصي است&nbsp; كه&nbsp; ،از چهره اي شاخص در خانواده ما، برخوردار بود . خدمت او در مجلس &laquo; سنا4&raquo; با پشتكار زياد ، شايستگي، راستي و درستي و دلسوزي براي ستم ديدگان و... همراه بود. سناتور بسيار مورد احترام، و آنقدر شريف&nbsp; و آنقدر پاكدامن بود كه گمان مي كرديم دانه شكري است در ميان ما، كه با اين همه دانه نمك، قاطي شده است. وقتي دچار لغزشهاي زمان كودكي مي شدم&nbsp; مادر مي گفت: خجالت نمي كشي ! خجالت نمي كشي !سناتور &laquo;مونتاگ&raquo; هرگز اين كار را انجام نمي دهد.
&nbsp; سناتور، خط كشي بود كه همه ما، به وسيله آن، سنجيده مي شديم. او تنه جاودان با افتخار شجره خاندان ماست. بقيه ما، برگهاي صرف&nbsp; هستيم كه روي شاخه بالايي نشسته ايم. نابهنگام، بر زمين پخش و پلا شده ايم تا به عنوان يك كپه كود، جمع آوري شويم. سرنوشتي درخور براي عمو &laquo;چارلي&raquo; و همه ما به عنوان بزرگترين فرزند ذكور مادر ، سر و سامان دادن به كوهي از عتيقه&nbsp; و اثاثيه اي كه&nbsp; طي 140 سال، در خانه مجلل &laquo;مونتاگ&raquo; انباشته شده بود، به من&nbsp; واگذار گرديده بود. هيولايي سه طبقه ، كه خود سناتور آن را ساخته&nbsp; و تماماً&nbsp; با چوبهاي آذيني، پوشيده شده بود به گونه اي كه مايه رشك خانواده هاي&nbsp; اشرافي&nbsp; سال 1860 بود. حتي طي&nbsp; پنجاه&nbsp; سالي ، كه در آن مراحل رشد را سپري مي كردم ،همواره اثاثيه آن شيك&nbsp; به شمار مي رفت. اما حالا، قطعاً قديمي و از مد افتاده است&nbsp; و با پارچه هاي خاكستري رنگي ،تحت حفاظت قرار گرفته است. ده سال پيش و قتي&nbsp; پيشنهاد دادم كه مادر اينجا را بفروشد و به يك خانه مدل جديد شهري، نقل مكان كنيم با وحشت محض، بر سرم ، فرياد كشيد. و از شدت غليان ،شروع به داد و بيداد كرد. - هرگز سناتور مرا نخواهد بخشيد!
 &nbsp;بر اين باور بود كه سناتور، دم دروازه هاي&nbsp; بهشت، منتظر اوست تا او را به عنوان يك&nbsp; دختر نافرمان، سرزنش كند. دو خواهرم &laquo;ايزابل&raquo; و &laquo;آنابل&raquo;&nbsp; كمك دست نبودند. اين دو &laquo;بل&raquo;&nbsp; از مدتها پيش، به پيتزبورگ5 وسياتل6 نقل مكان كرده بودند، تا به امور خانواده اشان، كه بي شك تحت هدايت سختگيرانه سناتور &laquo;مونتاگ&raquo; بود ، بپردازند. البته هر دو &laquo;بل&raquo;، به هر نوع&nbsp; اقدام من ، معترض بودند، اما چون خيلي، از اينجا دور بودند&nbsp; مادر، مرا ، مامور اجراي&nbsp; خواستهايش كرده بود. 
 من 71 ساله ام. يك مرد زن مرده بازنشسته. بنابراين ، وظيفه رديف كردن امور خانه و لوازم و تجهيزات و اثاثيه آن را پذيرفته ام به گونه اي كه تمام مدت، كارم همين شده است.&nbsp;&nbsp; من و &laquo;بل&raquo; ها، پس از مراسم&nbsp; ختم و به خاك سپاري ،از ساختمان مجلل &laquo;مونتاگ&raquo; بيرون آمديم.&nbsp;&nbsp;&nbsp; و هر يك به خانه اي&nbsp; جديد ، نقل مكان كرديم. هيچكدام از ما، خواستار آن عتيقه هاي كهنه سياه نبود. بر هر چيزي كه در ديد رس بود، توري مندرسي، انداخته شد.&nbsp; &laquo;استيو&raquo; شوهر &laquo;ايزابل&raquo; به صورت زننده اي، دور زيور آلات ، چرخ مي خورد و اين جمله را تكرار مي كرد.
 -هر تصميمي كه همه شما بگيريد، براي من خوب است.
 &laquo;آرنولد&raquo; همسر پول دوست &laquo;آنابل&raquo; هم فقط علاقه مند بود&nbsp; بفهمد&nbsp; چقدر از يك سوم سهم&nbsp; &laquo;آنابل&raquo; ، نصيب او مي شود. عصبي و سر درگم بود: -&nbsp;چقدر طول مي كشد تا تكليف اين وسايل مشخص شود ؟
 تصميم گرفتيم بعد از اينكه ترتيب تمام كارها داده شد، دوباره يكديگر را ملاقات كنيم چرا كه در هر صورت ،مي بايد عوايد حاصله از حراج را ، بين خودمان ،تقسيم مي كرديم.&nbsp; تا كي وراجي؟&nbsp; وصيت نامه مي توانست تكليف همه چيز را مشخص كند . تصميم گرفتم از زير شيرواني ساختمان &raquo;مونتاگ&raquo; شروع كنم و كار را به پيش ببرم.&nbsp;&nbsp; زير شيرواني&nbsp; سيم كشي برق نشده بود،&nbsp; بنابراين فانوسي قديمي&nbsp; را كه كنار پله ها آويزان بود ، با چوب كبريتي كه جعبه آن بر ديوار نصب شده بود، روشن كردم. وقتي پله ها را بالا&nbsp; رفتم، قلبم به تپش افتاد . سكندري خوردني سريع ، داشت متقاعدم مي كرد كه&nbsp; اين كار ممكن است به قيمت جانم تمام شود. چندي نگذشت كه&nbsp; ، كلكسيون &laquo;اسميتسونيان7&raquo; كه متعلق به 1800 بود و همه نورها را به خود جذب مي كرد ، در سوسوي نور فانوس من، درخشيدن گرفت.اثاثيه قرن نوزدهم، از قبيل جالباسي ها چمدانهاي بزرگ ،صندوقها ،كتابها، تصاوير، يك اسب چوبي، سر يك گوزن شمالي كه يك چشمش افتاده بود و خدا&nbsp; داند كجاست&nbsp; ...و پرده هاي غبار گرفته تاريخي از هر طرف مرا محصور كرده بود و ثبات قدم مرا براي شروع&nbsp; كار تحت الشعاع قرار مي داد. فكر كردم نمي توانم كار را پيش ببرم. با رفتن به كافه &laquo;كريسپي كريم&raquo; و خوردن يك قهوه و دونات كنار آمدم.&nbsp; در يك روز باراني، با يك صندوق پر از كيسه زباله&nbsp; و يك تخته كار برگشتم. باران هواي زير شيرواني را خنك كرده بود. من به هر حال در چنين روز دلتنگ كننده اي نمي توانستم كارهاي زيادي انجام دهم. نخستين چيزي كه چشمم را گرفت، هشت جعبه چوبي خاكي بزرگ بود. آنها كنار قفسه هاي يك آشپزخانه بدريخت، جا خوش كرده&nbsp; و هر كدامشان&nbsp; با يك قفل دو زبانه و با يك لولا، چفت و بست شده بودند. آشكارا مشخص بود كه كسي در اين جعبه ها را، از روزي كه به زير شيرواني كشانده شده اند ،باز نكرده است .غبار يكي از جعبه ها را فوت كرده و برچسب رنگ و رو رفته آن را خواندم. در دسامبر 1876از طرف سناتور &laquo;مونتاگ&raquo; در &laquo;واشنگتن دي سي&raquo; براي سناتور &laquo;مونتاگ&raquo; در &laquo;گرين ِاويلِ&raquo; ايالت&laquo; تنسي8&raquo; ،ارسال شده بود. گشتم و يك آلت قديمي نجاري&nbsp; پيدا كردم مشخص نبود ، براي چه كاري طراحي شده است .به هر حال براي باز كردن در يكي از جعبه ها، خيلي&nbsp; به دردم خورد. چند جايزه افتخاري، با گواهي نامه هاي لوله شده اشان، كه آثار قلمكاري قرن نوزدهم بر رويشان خودنمايي كرد، بالاي وسايل جعبه به چشم مي خورد.بقيه جعبه را نامه ها و دسته ها ي كاغذ پر كرده بود. شروع به خواندن چند تا از نامه ها كرده وچند تا از دسته هاي كاغذ را هم&nbsp; باز كردم .&nbsp;&nbsp; سناتور، پدر پدر بزرگ من، اسناد و مكاتبات هجده سال حضور در كنگره اش را به خانه آورده بود. محتملاً ، بسياري از دانشگاهها به تحليل تاريخي اين اسناد ،علاقه نشان مي دادند.&nbsp; از آنها يادداشت برداشتم. تخته رسم براي همين كار بود. من تا حالا ،تنها يكي از&nbsp; جعبه ها را باز كرده بودم. يكي از جعبه هاي ديگر، كه قدري با ديگر جعبه ها ، متفاوت بود، حس كنجكاوي مرا تحريك كرد. جعبه قهوه اي فلزي لعاب داده كوچكي ،كه قفل هم بود . هيچ كليدي&nbsp; براي آن متصور نبود، اما از آن قفلهاي ساده ارزان بود و پس از كمي كلنجار رفتن با يك سنجاق مو، ِتلقي باز شد، گويي جنّي، داخلش بود كه نمي توانست بيش از آن، زمان خارج شدن را انتظار بكشد. جعبه از اشياي مختلفي آكنده بود. از قبيل&nbsp; زنجيرهاي طلا ، دكمه هاي سر دست، دكمه هاي ارتشي، مقداري گيره ، اوراق سهام و يك پاكت، كه&nbsp; مهر و موم آن دست نخورده بود ...&nbsp; خطوط كم رنگِ قلم نوشته روي پاكت، قشنگ و خوانا بود و حدس مي زدم كه سناتور &laquo;مونتاگ&raquo; با دقت زياد، اين جملات را تحرير كرده&nbsp; است.&nbsp;
مهم..................................................... &nbsp;اين نامه تحت هيچ شرايطي باز نشود، مگراينكه&nbsp; ده سال از مرگ من و همسرم مارتا گذشته باشد.&nbsp;
سناتور &laquo;ايزاك سي مونتاگ&raquo; 
مهم .....................................................
 دستورات تهديد آميزي هم، پايين نامه، اضافه شده بود. اگر چه هيجان ديدن اشيا قديمي ، تمام وجودم را فرا&nbsp; گرفته بود اما اين نامه، نسبت به چيزهاي ديگر جاذبه زيادتري داشت ، زيرا ، به وسيله آموزگار، هدايتگر و مربي مطلقم، نوشته شده بود.&nbsp; براي محاسبه اينكه آيا ده سال از مرگ &laquo;مارتا&raquo; و سناتور گذشته است يا نه،&nbsp; هيچ احتياجي به ماشين حساب نداشتم. پيرمرد محترم در 1890 دار فاني را وداع كرده بود و مي توانستم به خاطر بياورم كه &laquo;مارتا&raquo; هم در 1898 جهان را ترك گفته بود. آشكار بود كه هيچكدام از والدين و پدربزرگ مادر بزرگهايم،&nbsp; اين نامه را پيدا نكرده بودند. اعتراف مي كنم كه&nbsp; وقتي داشتم&nbsp; چاقوي جيبي را در مي آوردم تپش قلبم كمي تند تر شده بود.&nbsp; مي خواستم&nbsp; نامه را با برش شسته رفته از قسمت مهر و موم شده باز كنم. احساس كمي گناه مي كردم. گناه ؟چرا گناه ؟ به خاطر تجاوز كردن به امور خصوصي سناتور ؟ فكركردم بهتر است زماني كه&nbsp; دوباره همديگر را ملاقات كنيم نامه را باز كنم.
&nbsp; ******** همه باهم&nbsp; براي ملاقات من ، به منزلم آمدند. يك كتري قهوه، دم كردم و ميز را با&nbsp; دوجين از دونات هاي &laquo;كريسپي كريم&raquo; آراستم. اولين كسي كه به من پريد&laquo;آنابل&raquo; بود. -&nbsp;چگونه به خود اجازه دادي كه&nbsp; جواهرات عتيقه مادر و مادر بزرگ را بفروشي؟ آنها ثروت هنگفتي بودند.&nbsp; شرط مي بندم كه تو عملاً آنها را نابود كرده اي&nbsp; براي خودت چقدر برداشتي ؟ كو اون&nbsp; اسب چوبي كه من از بچگي دوستش داشتم؟&nbsp; مي خواستم آن را به يكي از نوه هايم بدهم.
 لازم به توضيح است كه جوانترين نوه اش، يك دلال سهام سي ساله است. &laquo;ايزابل&raquo; هم به من هجوم آورد و به خاطر برخي اثاثيه و همچنين شيشه هاي تراشيده نقش و نگار دار ،&nbsp; شديداً مرا مورد مواخذه قرار داد.&nbsp;&nbsp; نمي توانستم به خاطر بياورم كه او راجع چه چيزهايي صحبت مي كند. سريع چرخيد دستانش را بالا آورد و فرياد كشيد:
تو نوميد كننده اي !&laquo;آنابل&raquo; در &laquo;سياتل&raquo; زندگي مي كند من در&laquo; پيتزبورگ&raquo; آن را هجي كن! 
پ-&nbsp; ي-&nbsp; ت- ... اوه! مهم نيست! 
&laquo;آرنولد&raquo; پرسيد:
چقدر بابت تمام اين عتيقه جات، گيرت اومد؟
&laquo;استيو&raquo; شوهر &laquo;آنابل&raquo; گفت:
شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد. 
بعد از اينكه غبار سرو صدا، فرونشست دعوت كردم بنشينند و خودم هم پشت ميز تحريرم قرار گرفتم. نامه را نشان دادم و شرح دادم كه چگونه آن را پيدا كرده ام &laquo;آرنولد&raquo; گفت: 
بازش كن تا ببينيم آن پيرمرد محترم ،چه گفته است. &laquo;آنابل&raquo;به سمت جلو خيز برداشت: عجله كن! جون به لب شدم كه ببينم چي توشه. 
 &laquo;ايزابل&raquo;گفت: فكر نمي كنم مجاز باشيم بازش كنيم. 
&laquo;استيو&raquo; دوباره گفت :
از مدتها پيش مهر و موم شده و همچنان بايد مهر و موم بماند. اگر چه شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد. 
چاقوي جيبي ام را در آوردم و به طرز شسته رفته اي از قسمت مهر و موم شده بازش كردم. نامه چندين صفحه بود.&nbsp; &laquo;آنابل&raquo; تا كنار من پيش خزيد. خم شد و يك طرف نامه را شروع به&nbsp; وارسي كرد پرسيدم: 
 مي خواهي تو آن را بخواني&nbsp; &laquo;آنابل&raquo;؟
- نه نه نه! 
- تو بر من مقدمي. 
و به سمت صندلي اش برگشت. 
اينجا چنين آمده است: 
27 ژوئن 1887. خواننده عزيز! ايمان دارم كه تو يكي از خويشاوندان عزيز من هستي. بار ها&nbsp; اين نامه را نوشتم و در پايان&nbsp; آن را سوزاندم. بزرگترين افتخار من هميشه پاكدامني&nbsp; راستگويي&nbsp; و آبرومندي بوده است. اطلاعاتي كه اينجا مي خواهم فاش كنم اگر منتشر شود خويشاوندان و دوستان مايوس خواهد كرد. اما من با يك جبر نا خود آگاه،&nbsp; به اين سمت رانده شده ام، تا راستي بر قرار بماند. من صاحب آگاهي هايي هستم كه هيچ شخص زنده اي از آن آگاه نيست. در پايان سال 1868 يك دختر دوست داشتني به نام&laquo; بيلي آن &raquo; ... &laquo;ايزابل&raquo; ناله كنان گفت:&nbsp;&nbsp;
 اوه !... من مي دانستم كه نبايد هرگز آن را باز مي كرديم. &laquo;آرنولد&raquo; در حالي كه لقمه دونات در دهانش بود گفت:
بايد آن را بسوزانيم. 
&laquo;ايزابل&raquo;گفت :
اگر اصرار داري ادامه بده! 
تقريباً مي توانستي صداي ترك خوردن ديوار وجدان &ldquo;ايزابل&raquo;را بشنوي&nbsp; در پايان سال 1868 يك دختر دوست داشتني به نام &laquo;بيلي آن&nbsp; برانسون&raquo;&nbsp; د ر جستجوي كار به دفتر كار من آمد. بيلي از زيبايي خاصي برخوردار بود كه توجه مردها را به خود جلب مي كرد و حسادت ديگر زنها بر مي انگيخت. اعتراف مي كنم كه او را به استخدام خود درآوردم اگر نشان مي داد عاري از گونه استعدادي است .او بانوي نظافتچي دفتر من شد. بزودي دريافتم كه بسيار باهوش و كار آمد است. در اوقات شلوغ به من، در كار پرونده ها و ديگر&nbsp; وظايف تايپي دفتر كمك مي كرد. هر خواسته مرا به سرعت جامه عمل مي پوشاند.&nbsp; آشكارا تلاش مي كرد به هر طريقي مرا راضي نگه دارد. اگر او مرد بود فورا او را به عنوان منشي استخدام مي كردم. اما او لياقتش از مردها هم بيشتر بود. هرگز از گذشته اش سخن نمي گفت، به جز اينكه، زماني كه خيلي كوچك بوده پدر و مادرش دار فاني را وداع گفته اند. به سرعت با هم انس گرفتيم تا حدي كه من انگار جاي پدرش بودم.&nbsp; بيست سال از او بزرگتر بودم. منزل من تنها دو بلوك با سكونت گاه او فاصله داشت. در يكي از شبهاي تاريك زمستاني از آنجا كه مسيرمان يكي بود، او را تا سكونت گاهش مشايعت مي كردم. اينجا اين نكته قابل ذكر است كه &laquo;مارتا&raquo; اصلاً به&laquo; واشنگتن&raquo; علاقه نداشت&nbsp; و به ندرت در منزل من حاضر مي شد. ترجيح مي داد در &laquo;تنسي&raquo; بماند. اين توضيح را هم اضافه كنم كه شبهاي زمستان، به جز كارهاي آشپزي و خانه داري اغلب مرا تنها مي گذاشت و من اندكي دلتنگ مي شدم. مطمئناً وقتي &laquo;بيلي&raquo; پاي به خانه ام مي گذاشت شبهاي غم گرفته ام، روشن مي شد شامي مي خورديم و سپس بحث كتابها را پيش مي كشيديم و...از آنجا كه من زياد اهل سفر بودم، و او هرگز سفر نكرده بود، مجذوب شنيدن ماجراهايي از سرزمينهاي دور مي شد. به دستگاه سه بعدي نماي تصاوير پاريس و لندن علاقه نشان مي داد. شرمسارم كه بگويم، من دلباخته بودم و درست مثل يك بچه مدرسه، دچار هيجان و جوش و خروش شده بودم. ها! ها! پيرمرد محترم، عجب كله اش داغ بوده. 
&nbsp;اين &laquo;آرنولد&raquo; بود كه مثل هميشه با صداي بلند&nbsp; فرياد سر داد.
&laquo;ايزابل&raquo;گفت :
خاموش ! &laquo;آرنولد&raquo; خب ادامه بده !
كوشش مي كردم كه ديدارهايمان را به حداقل برسانم. مردان زيادي سعي مي كردند كه مورد عنايت &laquo;بيلي آن &raquo;&nbsp; قرار گيرند اينكه چرا ، با من به سر بردن را ترجيح داده بود نمي توانم توضيحي بدهم. علي رغم خوب جلوه كردنش در چشم ديگر مردان، كاملاً خودش را حفظ مي كرد و من فكر مي كنم بر سينه تمام خواستگارانش دست رد زده بود. منزلگاه من شرايطي برايش پديد آورده بود كه به مذاقش خوشايند بود. هرازگاهي،&nbsp; مرد جواني براي مدتي كوتاه به دفتر من مي آمد و آن دو با هم دفتر را ترك مي كردند. هيچ جزيياتي در مورد اين جوان نمي دانستم. اما احساس شخصي من اين بود كه او مي توانست &laquo;بيلي&raquo; مرا از چنگ من در آورد. انتقاد سختي كه بر من وارد است اين است كه اين فكر نادرست در من رسوخ كرده بود كه حق مالكيت&laquo; بيلي آن&raquo; با من است.
&nbsp;&laquo;آرنولد&raquo; با ضربه اي شديد روي زانويش كوبيد: 
لعنتي !من كه مي گويم &laquo;ايزاك&raquo; پير از &laquo;بيلي&raquo; سوء استفاده كرده بود ها! ها! اين اوضاع تا ماهها شايد تا يك سال ادامه يافت. سرانجام ما&nbsp; ، به سرعت در پايان 1868مشخص شد. يك روز&laquo; بيلي آن &raquo; پيام فرستاد كه حالش خوب نيست و سر كار نمي تواند حاضر شود. من خواستم پيشش بروم اما از اين كار سر باز زدم. زيرا از اشخاص مورد سو ظني كه در پانسيون او&nbsp; به سر مي بردند نفرت داشتم.&nbsp; مي ترسيدم كه ممكن است&nbsp; اين رفتن مرا بد تعبير كنند و داستانهايي را شايع كنند كه حسن شهرت مرا لكه دار كند. در عوض يادداشتي به عنوان دلداري، برايش فرستادم. &laquo;بيلي&raquo; پيغام داد كه تا روز سوم&nbsp; كارش را پي خواهد گرفت. در طول روز، مشاهده كردم كه چهره اش، آن فروغ&nbsp; معمول و شادابي گذشته&nbsp; را ندارد. مثل اغلب موارد، او آخرين كارمندي بود كه هنگام عصر كارش را ترك مي كرد. با اضطراب زيادي وارد دفترم شد و به من فهماند كه با من، كمي حرف دارد. من حقيقتاً، علاقه اي به شنيدن مشكلات شخصي افراد نداشتم. اما دوستي ما به گونه اي شكل گرفته بود كه احساس كردم نمي توانم سر باز زنم. از او خواستم اجازه بدهد او را تا سكونت گاهش همراهي كنم، و او در طي مسير حرفهايش را بزند. بيرون با نامطبوع ترين شرايط مواجه شديم. هرچند باران مدتي بود كه&nbsp; بند آمده بود اما تاريكي و مه آلودگي زيادي، بر همه جا حاكم بود. همچنان كه سلانه سلانه قدم مي زديم با شرمندگي آشكاري&nbsp; سعي مي كرد كلماتش را با دقت&nbsp; و شمرده شمرده بر زبان آورد. گفت شرايطي برايش به وجود آمده كه&nbsp; زندگي اش را با مشكلي جدي مواجه ساخته است. براي فهم معضلي كه بدان دچار بود، زحمت زيادي به خود ندادم. سرم را بالا نياوردم، اما شنيدم كه دو&laquo; بل&raquo; يكصدا فرياد ي كشيدند&nbsp;&nbsp; &laquo;استيو&raquo; در حال چرت زدن بود و من خشنود بودم كه هر تصميمي كه ما بگيريم&nbsp; براي او خوب است! &nbsp;دستخوش هيجان و خشم&nbsp; و نوميدي شده بودم. مثل اين بود كه ناگهان نقابي از صورت اين دوشيزه فرو افتاده باشد&nbsp; ما بر روي پل كوتاهي بوديم كه آب&nbsp; زير آن، به طور طبيعي راكد بود. اما به خاطر بارندگي هاي جديد، به حركت در آمده و راهش را به سمت رودخانه&laquo; پُتومك9&raquo; ( رودخانه اي كه از شهر واشنگتن مي گذرد ) پيش گرفته بود. &laquo;بيلي&raquo; ايستاد. خيلي ناخشنود بودم. همچنان به اطراف نگاه مي كردم تا مطمئن شوم كسي ما را زير نظر ندارد. 
-&nbsp;من چكار مي توانم انجام دهم.
دايماً اصرار مي كرد كه به حرفهايش ادامه دهد اما من اصلاً دوست نداشتم چيز بيشتري بشنوم.
دوباره&nbsp; نگاهي به من انداخت و اظهار داشت: 
اوه سناتور! من چكار بايد بكنم.
چهره اش&nbsp; ذهنم را از كار انداخته بود. چگونه مي توانست آن اتفاق، آنگونه ناگهاني بيفتد. زيبايي صورتش&nbsp; مثل ديگر افراد معمولي به نظر مي رسيد&nbsp; . من ناچار بودم كه خودم را از اين بد نامي برهانم. ناگهان فكري به كله ام خطور كرد. راه حل مشكل او دست من بود. مي توانستم او را بلند كنم و در رودخانه خروشان پرت كنم. هيچكس هم از اين مسئله مطلع نمي شد.&nbsp; براين نقشه سر پوش گذاشتم. ديد انزجار برانگيزي نسبت به او&nbsp; پيدا كرده بودم چرا كه فكر مي كردم يك عمر تلاش به بي آبرويي بزرگي ختم خواهد شد .
 فلاكتم زياد شده بود .آنچه&nbsp; انجام دادم به صورت خيلي ناگهاني اتفاق افتاد. خدايا روح مرا قرين رحمت كن !آن در يك لحظه اتفاق افتاد.خود استنباط كنيد كه من چه كردم. سناتور &laquo;ايزاك سي . &laquo;مونتاگ&raquo;
يك تكه كاغذ زرد شده يك روزنامه، به آخرين صفحه نامه چسبانده شده بود. دستم را به سمتش دراز كردم اما ليز خورد و مثل پروانه اي كه از پس صد سال آزاد شده باشد رقصان رقصان آزادي اش را در هوا جشن گرفت. آمد و آمد و روي زانوي &laquo;ايزابل&raquo; نشست &laquo;ايزابل&raquo; به دقت آن را برداشت و آن را به من بر گرداند. آهسته از بال كاغذ&nbsp; گرفته بود تو گويي پروانه اي را به دام انداخته است. تمام حضار سكوت كرده بودند حتي &laquo;آرنولد&raquo;. جمله كوتاهي كه آنجا نوشته شده بود، حاكي از اين بود كه جسد زن جواني در قسمت پايين رودخانه &laquo;پُتومك&raquo; مايلها دور از &laquo;واشنگتن&raquo; پيدا شده است.
پايان. پانوشتها :
1-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; Much Ado About Nothing.
2-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; Shakespeare
3-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;Isaac C. Montague
4-&nbsp;Senate  5-&nbsp;شهري در ايالت پنسيلوانياي آمريكا
6-&nbsp;شهري در ايالت واشنگتن آمريكا
7-&nbsp;Smithsonian  8-&nbsp;Tennessee
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سایلنزیا</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/سایلنزیا</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/سایلنزیا</guid>

<description><![CDATA[
سايلنزيا
نوشته ي آلن نلسون
ترجمه ي فرانک محمدپور&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
منبع: سايت هفتم
&nbsp;
??در ابتدا، به هيچ وجه اجازه نداشتم داستان سايلنزيا را بازگو کنم؛ به هيچ شکل و به هيچ کس. اما حالا، انجمن را متقاعد کرده&zwnj;ام که از بازگو کردن آن خسارتي وارد نمي&zwnj;شود. مردم بالاخره درباره&zwnj;ي سايلنزيا چيزهايي مي&zwnj;شنوند و يقيناً يک داستان مجاز که نام مکان&zwnj;ها و شخصيت&zwnj;هايش عوض شده است، بهتر از داستان&zwnj;پردازي&zwnj;هاي افسار گسيخته است.
&nbsp;
سايلنزيا
نوشته ي آلن نلسون
ترجمه ي فرانک محمدپور&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
منبع: سايت هفتم
&nbsp;
??در ابتدا، به هيچ وجه اجازه نداشتم داستان سايلنزيا را بازگو کنم؛ به هيچ شکل و به هيچ کس. اما حالا، انجمن را متقاعد کرده&zwnj;ام که از بازگو کردن آن خسارتي وارد نمي&zwnj;شود. مردم بالاخره درباره&zwnj;ي سايلنزيا چيزهايي مي&zwnj;شنوند و يقيناً يک داستان مجاز که نام مکان&zwnj;ها و شخصيت&zwnj;هايش عوض شده است، بهتر از داستان&zwnj;پردازي&zwnj;هاي افسار گسيخته است.
&nbsp;
داستان از روزي شروع شد که تصميم گرفتم اديث را ترک کنم. او از اين موضوع خبر نداشت. حتي بو هم نبرده بود. ولي من تصميمم را گرفته بودم.
البته همسر خوبي بود، اما امان از سروصداهايي که راه مي&zwnj;انداخت! ديگر طاقتم طاق شده بود: سرکوفت&zwnj;هايش از اين که من چيزي بيش از يک معلم تندنويسي مدرسه&zwnj;ي بازرگاني نيستم؛ خنده&zwnj;ي تيزش که مثل صدايي بود که يک نفر با ناخن&zwnj;هاي بلند از روي يک سقف حلبي به پايين ليز بخورد؛ پيانو نوازيِ دائمي، بي&zwnj;رحمانه و شديدش که مثل اين بود که او در يک جنگل، راهش را با چاقوي کندي باز مي&zwnj;کرد و صداي قرچ قورچ تو خاليِ خاراندن باسنش قبل از آمدن به تخت خواب.
&nbsp;
کلبه&zwnj;ي کوچکي در کوه&zwnj;هاي سيسکيو و شغلي در تعميرگاه همان نزديکي پيدا کرده بودم. مي&zwnj;خواستم به آن جا بروم و در مجاورت سنجاب&zwnj;ها زندگي کنم....
&nbsp;
&nbsp;
... تا اين که سايلنزيا را پيدا کردم. سايلنزياي زيبا و شگفت&zwnj;انگيز. داشتم در پستوي مغازه&zwnj;ي زيگرت، سمساري کوچکي در خيابان سوم، صندوق&zwnj;ها را زير و رو مي&zwnj;کردم. دستم را داخل صندوقي آهني بردم و زير چند تا لباس پاره پوره&zwnj;ي کهنه، يک بطري خوشبوکننده&zwnj;ي هوا پيدا کردم. يک بطري خوشبو کننده&zwnj;ي هوا، بله، اما با ماده&zwnj;ي بسيار خاصي پر شده بود &mdash; مايعي شيري رنگ و کدر که به نرمي در اطراف چند سيم&zwnj; مسيِ به هم پيچيده مي&zwnj;جوشيد.
&nbsp;
سرش را پيچاندم و فتيله را بالا آوردم. آناً سکوت با شکوهي مرا در بر گرفت. سروصداي خيابان، صداي فروشنده&zwnj;هاي زيگرت که بلند بلند حرف مي&zwnj;زدند، صداي دلنگ دلنگ بانجويي که يک مشتري آن را امتحان مي&zwnj;کرد &mdash; همه&zwnj;ي اين صداها کاملاً ناپديد شدند. فتيله را به داخل بطري برگرداندم. صداها برگشتند.
&nbsp;
نگاه مختصري به برچسب بطري کردم. کسي با مداد قرمز و با خط خرچنگ قورباغه روي برچسب خوشبو کننده&zwnj;ي هوا نوشته بود: سايلنزيا. در شگفت بودم که چطور ممکن است کسي جذب کننده&zwnj;ي صدايي اختراع کرده باشد، که با صداهاي ناخوشايند همان کاري را مي&zwnj;کند که خوشبو کننده&zwnj;ي هوا با بوهاي ناخوشايند مي&zwnj;کند؟
&nbsp;
با دست&zwnj;پاچگي سر بطري را پيچاندم و آن را در جيب جليقه&zwnj;ام قرار دادم، صندوق را خريدم و آن جا را ترک کردم.
&nbsp;
تمام راه تا خانه را در ترافيک ساعت پنج، با فتيله&zwnj;ي بالا کشيده&zwnj;ي سايلنزيا، قدم زنان رفتم، در حالي که با خيمه&zwnj;ي بسيار مجللي از سکوت احاطه شده بودم. صداي وحشتناکِ جعبه&zwnj;ها&zwnj;ي گرامافون خودکار، آژيرها، دلينگ&zwnj;دلينگ تابلوهاي آگهي، صداي قورباغه&zwnj;ايِ روزنامه فروش&zwnj;هاي دوره&zwnj;گرد، سايلنزيا همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها را براي من حذف کرده بود.
&nbsp;
زماني که ناشيانه با کليد در مقابلم ور مي&zwnj;رفتم براي اولين بار با مرد خپلي که چهره&zwnj;اي دلواپس و کلاه هامبورگي خاکستري داشت، مواجه شدم. او سربالايي را پشت سر من بالا آمده بود. کلاهش را برداشت و نفس زنان گفت: &laquo;اميدوارم منو ببخشيد آقا، اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد با شما در موردش صحبت کنم.&raquo;
&nbsp;
هيجان&zwnj;زده&zwnj;تر از آني بودم که با دوره&zwnj;گردها سر و کله بزنم. او را به کناري هل دادم و به داخل رفتم.
&nbsp;
ما در آپارتماني در يک ساختمان سه طبقه در تلگراف هيل زندگي مي&zwnj;کرديم &mdash; يک حفره&zwnj;ي تشديد چوبي که اديث آن را به خاطر فضاي هنرمندانه&zwnj;اش انتخاب کرده بود، ولي متاسفانه جمعيت از هر طرف ما را احاطه کرده بود. در سمت چپمان يک نوازنده&zwnj;ي زايلوفون زندگي مي&zwnj;کرد که مچ&zwnj;&zwnj;هاي قويي داشت. کمال&zwnj;گرايي بود که هفت ماه بود که نواختن &laquo;رقص آنيترا&raquo; را تمرين مي&zwnj;کرد. در طرف ديگر، يک کابينت ساز بازنشسته ساکن بود که سه سال بود که مشغول ساختن چيزي بود که دائماً به پتک&zwnj;زني و سنباده&zwnj;ي برقي احتياج داشت، طبقه&zwnj;ي بالا، نوجوان نامتوازني اقامت داشت که داشت به روش مکاتبه&zwnj;اي تعليم وزنه&zwnj;برداري مي&zwnj;ديد. و درست زير پاي ما، اسنيتلينگ نامي بود که دائماً تلاش مي&zwnj;کرد ديگران را با کوبيدن دسته جارو به سقف ساکت کند.
&nbsp;
مبارزه&zwnj;ي طولاني من با آن&zwnj;ها شکست خورده بود. اما حالا اوضاع فرق مي&zwnj;کرد. امروز، با سايلنزيا، من چيزي نمي&zwnj;شنيدم....
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
... به زحمت مي&zwnj;&zwnj;توانستم منتظر بمانم تا آن را روي اديث امتحان کنم. پانزده دقيقه بي&zwnj;صبرانه در آشپزخانه نشستم و با سروصداها بازي کردم، صداي آن&zwnj;ها را هر چقدر که دلم مي&zwnj;خواست، با بالا و پايين کشيدن فتيله، کم و زياد مي&zwnj;کردم.
&nbsp;
سرانجام از روي شانه&zwnj;ام او را ديدم که برگشته بود. در راهرو ايستاده بود و کلاهش را برمي&zwnj;داشت. در سکوت ديدم که لب&zwnj;هايش به هم مي&zwnj;خورند، دستانش در هفت جهت حرکت مي&zwnj;کردند و عضلات ريز صورتش مي&zwnj;جنبيدند &mdash; اديث داشت حرف مي&zwnj;زد.
&nbsp;
غريزه&zwnj;ي قويي به من مي&zwnj;گفت که هرگز اجازه ندهم اديث از سايلنزيا چيزي بداند. آگاهانه کتم را از طرف جيبي که سايلنزيا در آن قرار داشت، تا کردم و وانمود کردم که مي&zwnj;فهمم او چه مي&zwnj;گويد.
&nbsp;
تا حالا به کسي که حرف مي&zwnj;زند و شما صدايش را نمي&zwnj;شنويد، نگاه کرده&zwnj;ايد؟ مثل گوش کردن از پشت شيشه&zwnj;ي پنجره است؛ احساس بسيار خوشايندي را همراه دارد. خيلي راحت مي&zwnj;توانستم موضوع صحبت او را حدس بزنم: شرح کامل جزئيات کلاس سفال&zwnj;گري بعدازظهرش، چيزهايي که وقتي فروشنده&zwnj;ي سوپرمارکت خواسته است به او گران فروشي کند به او گفته، نطقي دوهزار کلمه&zwnj;اي&zwnj; درباره&zwnj;ي اين که من چگونه زندگيم را در کالج تجارت مدرن تلف کرده&zwnj;ام. انگار که من از کار کردن براي آموس سي. اشماک&zwnj;بايندرِ کچل و بي&zwnj;لب و شاگردهاي جوشدارش لذت مي&zwnj;برم.
&nbsp;
وقتي لب&zwnj;هاي اديث بالاخره آرام گرفتند، من يک مرتبه فکر کردم آيا صداي من از زير لايه&zwnj;ي سکوت به او مي&zwnj;رسد يا نه؟ آيا سايلنزيا يک طرفه بود؟
&nbsp;
پرسيدم: &laquo;چرا برام پيانو نمي&zwnj;زني؟&raquo;
&nbsp;
نگاه مشکوکي به من کرد، مرا به اتاق جلويي برد و شروع به نواختن کرد، او مانند يک بوکسر سبک وزن که براي گرم کردن به کيسه بوکس حمله مي&zwnj;کند، به کليدها حمله کرد. روي صندلي دسته دار ولو شدم و اجرايش را با لذت تمام تماشا کردم.
&nbsp;
در انتهاي اجراي اولش گفتم: &laquo;فکر مي&zwnj;کنم به دست چپ فشار کافي نميدي.&raquo; با دستپاچگي نگاهي کرد و در اجراي دومش نزديک بود مچش پيچ بخورد. من تقاضاي اجراي ديگري کردم &mdash; اصرار کردم! &mdash; بعد دوتاي ديگر، و بعد از تمام کردن يکي ديگر، خسته&zwnj;تر از آن بود که ادامه دهد.
&nbsp;
شام آن شب يک جشن کوچک و مسحور کننده بود، صداي اديث را کاملاً حذف نکردم، فقط آن قدر کمش کردم که بتوانم موضوع کلي گفتگو را دريابم. چقدر شيرين و دلپذير است که بدين گونه در سکوت زيباي بهاري بنشيني! چقدر هماهنگ کردن کلماتم با انرژي مهارنشدني حرکت لب&zwnj;هاي خستگي&zwnj;ناپذير آن طرف ميز لذت بخش بود.
&nbsp;
فکر مي&zwnj;کنم هفته&zwnj;هاي بعد از آن، لذت&zwnj;بخش&zwnj;ترين لحظات زندگي من بودند. بعضي وقت&zwnj;ها شب هنگام در شهر پرسه مي&zwnj;زدم &mdash; شهرِ نور&zwnj;بارانِ گنگ &mdash; به گله&zwnj;ي مردم و ماشين&zwnj;ها که در خيابان&zwnj;هاي شلوغ، بي&zwnj;صدا حرکت مي&zwnj;کردند و نقش&zwnj;هاي چرخان مي&zwnj;ساختند زل مي&zwnj;زدم. باله&zwnj;ي خارق&zwnj;ا&zwnj;لعاده&zwnj;ي بدون موسيقيي بود، و من متعجب بودم که تا آن زمان بدون سايلنزيا، سايلنزياي نازنين، چه مي&zwnj;کردم ...
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
... ممکن است سوال کنيد که اگر من اين قدر نسبت به صدا حساسيت داشتم، چرا مدت&zwnj;ها قبل پرده&zwnj;ي گوشها&zwnj;يم را پاره نکردم و خودم را از شرش خلاص نکردم؟ مطمئنا جوابش خيلي آسان است. چون هنوز در دنيا چيزهاي خيلي مهمي براي گوش کردن وجود داشت: صداي پاروها در آب، صداي پق بيرون پريدن چوب&zwnj;پنبه&zwnj;ي بورگوندي، کنسرتو&zwnj;هاي بتهون، جلز و ولز سرخ شدن بيکن...
&nbsp;
گه&zwnj;گاه در حيرت مبهمي فرو مي&zwnj;رفتم که آيا تمام بدبختي&zwnj;هاي دنيا به سادگي از سر و صدا ناشي نشده&zwnj;اند؟ آيا انفجارهاي خونيني که همواره دنيا را &zwnj;لرزانده&zwnj;اند &mdash; غرش توپ&zwnj;خانه&zwnj;هاي زميني و بمب&zwnj;هاي اتمي &mdash; آيا همگي در اصل، تجمع صداي هزاران منازعه&zwnj;ي کوچک، کلمات کثيف و سخنراني&zwnj;هاي احقمانه&zwnj;ي ايراد شده از بالکن&zwnj;ها نبودند که در طول سال&zwnj;ها متراکم شده و در يک آن با غرشي سر باز کرده&zwnj;اند؟ غرشي که پژواکش هرگز فرو نمي&zwnj;ميرد.
&nbsp;
حالا حتي اديث هم به نظرم متفاوت مي&zwnj;نمود. در لحظاتي که آن طرف ميز روبروي او مي&zwnj;نشستم، و صدايش را کم مي&zwnj;کردم، مانند روزهاي خيلي وقت پيش به او خيره مي&zwnj;شدم &mdash; به موهاي نرم و قهوه&zwnj;ايش، به لبخندي که قبلاً قلبم را به تپش وا مي&zwnj;داشت. به خودم مي&zwnj;گفتم که احتمالاً ديگر لازم نيست به آن کلبه&zwnj;ي کوهستاني عقب&zwnj;نشيني کنم.
&nbsp;
فکر مي&zwnj;کنم اجتناب ناپذير بود. فکر مي&zwnj;کنم اين اتفاق براي هر کسي که از هر چيزي زيادي داشته باشد، مثل قدرت، پول و سکوت، مي&zwnj;افتد. من از خودراضي و متکبر شدم. مانند کسي شده بودم که تفنگ نويي دارد و تا وقتي از آن استفاده نکند آرام نمي&zwnj;گيرد، مثل نشانه&zwnj;روي به قوطي&zwnj;هاي حلبي، خرگوش&zwnj;ها و حتي انسان&zwnj;ها&zwnj;. من شليک به طرف سروصداها و پاک&zwnj;سازي آن&zwnj;ها را شروع کردم. عمل نا شنيده گذاشتن آن&zwnj;ها، آن طوري که بودند، به من احساس شکوهمند پيروزي مي&zwnj;داد.
&nbsp;
من توانستم وقتي بيوک&zwnj;هاي کروکي مي&zwnj;خواستند با بوق&zwnj;هاي ممتد کر کننده&zwnj;ي&zwnj;شان مر از جا بپرانند، سفت و محکم سر جايم بمانم.
&nbsp;
در مدرسه کارهاي کوچکي براي دست&zwnj;انداختن رئيسم شروع کردم. اشماک&zwnj;بايندر مردي بود که سخنراني کردن را بيشتر از غذا خوردن دوست داشت و من آن روح شکنجه&zwnj;ديده&zwnj;اي بودم که او کلمات شريرانه&zwnj;اش را با تکرار کردن براي او تمرين مي&zwnj;کرد.
&nbsp;
مثلاً مي&zwnj;گفت: &laquo;هيلکي، من سخنران مهمان شب روتاري فرايدي هستم.&raquo; و مرا در دفترش به دام مي&zwnj;انداخت، &laquo;ميشه يه ذره وقت بذاري و گوش بدي چي مي&zwnj;خوام بگم؟&raquo;
&nbsp;
و بعد بدون اين که منتظر جواب بماند، وارد عمل مي&zwnj;شد. کلماتش کهنه و کسالت&zwnj;آور بودند، مثل رشته&zwnj;ي بي&zwnj;پايان ذرات آشغالي که در لوله&zwnj;ي زنگ زده&zwnj;ي فاضلاب آشپزخانه تلق تلق کنان پايين مي&zwnj;روند.
&nbsp;
حالا اوضاع فرق مي&zwnj;کرد. حالا من تحريکش مي&zwnj;کردم، روش&zwnj;هايي کشف کرده&zwnj;بودم که هر سخنراني را چهار بار، پنج بار يا حتي بيشتر تکرار کند، تا وقتي که صدايش مثل صداي قورباغه مي&zwnj;شد و آب دهانش مانند چسب به دهانش چسبيد، در حالي که من راحت و آسوده در صندلي دسته&zwnj;دار لم داده بودم و چشمانم را روي ساختمان آن طرف خيابان که هميشه آدم&zwnj;هاي جالبي براي گرفتن حمام آفتاب آن جا مي&zwnj;لوليدند، متمرکز کرده بودم.
&nbsp;
من حتي سايلنزيا را براي دوشيزه مکنزي نيز استفاده کردم، شاگردي در کلاس مياني تندنويسي، دختري که به نحو کسل کننده&zwnj;اي بااستعداد، قوي هيکل و حريص بود. عينکي ضخيم داشت و گويي در حنجره&zwnj;اش، به جاي تارهاي صوتي، سيم&zwnj;هاي از کوک در رفته&zwnj;ي گيتار کار گذاشته بودند. دختري که هميشه با صداي بم از من سوالات فني مي&zwnj;پرسيد و بحث&zwnj;هاي بي&zwnj;معنيي مطرح مي&zwnj;کرد که من به خاطر کم حوصلگيم نمي&zwnj;توانستم اميدي به برنده شدن داشته باشم.
&nbsp;
روزي که من نتايج امتحان تندنويسي روز قبل را اعلام کردم، او ناله کنان گفت: &laquo;نمي&zwnj;دونم چرا نبايد نمره&zwnj;ي بالاتري در اين درس بگيرم؟&raquo;
&nbsp;
جواب دادم: &laquo;الان ميگم چرا&raquo; به صفحه&zwnj;هاي خط&zwnj; خورده و علامت&zwnj;هايي که دورشان دايره کشيده شده بود، نگاه کردم، &laquo;خانم مکنزي اجازه بدين چيزي رو که اين&zwnj;جا نوشتين، بخونم. بر طبق علامت&zwnj;هاي تندنويسي شما، ترجمه&zwnj;ي تحت اللفظي اون، اينه:
&nbsp;
آقايان محترم،
&nbsp;
نامه&zwnj;ي تاريخ بيست و پنجم شما درياقت گرديد و در باشج مايليم اطهار کنيم که تمام محمولي&zwnj;هاي ما شامل جعبه&zwnj;ها و قوطي&zwnj;ها صدقه ديده&zwnj;اند. چنانچه يک بار ديگر چنس موردي يا موارد مشابح مساهبه گردد، تمام اجنس عودت داده خواهند شد و صورت&zwnj;حساب&zwnj;ها به حالت تعليف در خواهند آمد.
&nbsp;
با تقديم احترام.
&nbsp;
بعد فتيله را تا جايي که مي&zwnj;شد بالا کشيدم و اجازه دادم صحبت کند. سرانجام وقتي که ديدم لب&zwnj;هايش از حرکت ايستادند، گفتم: &laquo;کاملاً دربست ميگين.&raquo;
&nbsp;
بعد کاغذ&zwnj;ها را در دست وارفته&zwnj;اش گذاشتم و در حالي که زير لب آواز مي&zwnj;خواندم خارج شدم....
... قضيه اين طور شروع شد و از آن به بعد هيچ چيز جلو دارم نبود. اديث عاشق چيزهاي پر سر و صدا و پر جنب و جوش بود &mdash; به خدا سوگند حاضر بودم همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها را برايش فراهم کنم! مشتاقانه در همه&zwnj;ي فعاليت&zwnj;هاي اجتماعي احمقانه&zwnj;ي مورد علاقه&zwnj;اش شرکت کردم و چند تايي را هم خودم کشف کردم. او فقط کمي از علايق مرا کشف کرده بود. ما وقت زيادي را در سخنراني&zwnj;هاي راه&zwnj;هاي بهبود شهرنشيني، مهماني&zwnj;هاي جمع&zwnj;آوري اعانه براي شاعران جوان تهيدست و مجموعه&zwnj;ي سخنراني&zwnj;هاي باشگاه خوش بيني اشماک&zwnj;بايندر گذرانديم. من او را با اصرار به سالن بولينگ، جشن&zwnj;هاي فارغ&zwnj;التحصيلي، بحث&zwnj;هاي سياسي و کوارتت&zwnj;هاي آماتوري مي&zwnj;بردم.
&nbsp;
من ديگر، مرد نرم&zwnj;خويِ کم سر و صدا و گوشه&zwnj;نشين نبودم. هرجايي که سرو صدا بود، من در وسط ماجرا بودم. با بي&zwnj;خيالي وحشيانه&zwnj;اي در سر و صدا شرکت مي&zwnj;کردم و همه&zwnj;ي سر و صدا را با سايلنزيا جذب مي&zwnj;کردم.
&nbsp;
در يکي از اين برنامه&zwnj;ها بود &mdash; فکر کنم در يک کوکتل پارتي &mdash; بود که يک بار ديگر با مردي که کلاه هامبورگ خاکستري داشت برخورد کردم. به طور مبهمي به ياد داشتم که او را در برنامه&zwnj;هاي ديگر هم ديده بودم.
&nbsp;
او شروع کرد: &laquo;اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد با شما در موردش صحبت کنم.&raquo;
&nbsp;
فتيله کمي بيرون بود، صداي او برايم مبهم بود. نيمه مست بودم. شکل گراز بود. حوصله نداشتم در مورد چيز مهمي صحبت کنم. يواشکي فتيله را تماماً بيرون کشيدم، و صبورانه منتظر ماندم حرفش تمام شود &mdash; ابروهايم را هر از گاهي بالا مي&zwnj;بردم تا نشان دهم که در حال گوش کردن هستم &mdash; بعد، گيلاسم را خالي کردم و از او جدا شدم.
&nbsp;
بعد، در يکي از عصرها که به خانه رسيدم، ديدم اديث بار و بنديلش را جمع کرده است.
&nbsp;
پرسيدم: &laquo;کجا ميري؟&raquo; فتيله&zwnj;ي سايلنزيا را به داخل برگرداندم تا بتوانم صدايش را بشنوم.
&nbsp;
با قيافه&zwnj;ي عبوسي جواب داد: &laquo;مت، دارم از پيشت ميرم.&raquo;
&nbsp;
خوب، اين حسابي تکانم داد. من در اين چند هفته&zwnj;ي بي&zwnj; سر و صدا به اديث خو گرفته بودم. از زماني که او را خاموش نگه &zwnj;داشته بودم، تصور مي&zwnj;کردم که ما مي&zwnj;توانيم به خوبي با هم کنار بياييم.
&nbsp;
&laquo;اما چرا، اديث؟&raquo;
&nbsp;
او دل پُري داشت. بطور خلاصه، همه&zwnj; چيز به صدا برمي&zwnj;گشت: سروصدايي که به پا مي&zwnj;کردم، بلند حرف زدنم، خنده&zwnj;هاي تيزم. و اين که من در چند هفته&zwnj;ي گذشته&zwnj; تغيير کرده&zwnj;ام و از اين حرف&zwnj;ها. کلبه&zwnj;ي کوچکي در فلان کوهستان و کاري در رستوراني در همان نزديکي پيدا کرده بود. او داشت مي&zwnj;رفت.
&nbsp;
فکر کردم وقت آن رسيده است که قضيه&zwnj;ي سايلنزيا را به او بگويم. با بي&zwnj;ميلي شروع کردم، اما به جاي اين که او را تسکين دهم، کلماتم فقط او را خشمگين کرد.
&nbsp;
او جيغ زد: &laquo;يعني تو يک کلمه هم از حرف&zwnj;هايي که توي اين ماه گفتم رو نشنيدي؟&raquo;
&nbsp;
کلمات اديث به طور ناخوشايندي با اعصاب من مي&zwnj;جنگيدند &mdash; تقريباً فراموش کرده بودم صداي او مرا به ياد کسي مي&zwnj;اندازد که سيم ظرفشويي مي&zwnj;جود. تمام احساس دلسوزيم نسبت به او بخار شد.
&nbsp;
اديث مي&zwnj;گفت: &laquo;اگه قول بدي شر اون وسيله&zwnj;ي کوچکِ زشت رو کم کني، ممکنه عقيده&zwnj;ام رو درباره&zwnj;ي رفتن عوض کنم. يا اون بطري يا من. همين الان تصميمتو بگير.&raquo; ...
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
...خوب، بعد از اين&zwnj;که اديث رفت، من تصميم گرفتم روي همسايه&zwnj;ها کار کنم. يک مجموعه طبل و يک جفت توبا به خانه آوردم. ياد گرفتم که نوازنده&zwnj;ي زايلوفون را در آهنگ رقص آنيترا با بوق کشتي همراهي کنم.
&nbsp;
بعد از اين&zwnj;که آن&zwnj;ها هم رفتند، من به فکر کارهاي بزرگتر افتادم. قبلاً هم فکر ساخت جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا براي توزيع عمومي به ذهنم خطور کرده بود و مطمئناً سفارشاتي که فقط از جانب بچه&zwnj;نگهدارها و عشاق موسيقي مي&zwnj;رسيد، رقم عظيمي مي&zwnj;شد. اما تا اين لحظه، هميشه من در برابر تجارت احساس تهوع کرده بودم. سايلنزيا ذاتاً يک دستگاه سِرّي بود. توليد انبوه مي&zwnj;توانست براي جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا کشنده باشد. تبليغ کنندگان راديويي، سخنرانان، توليدکنندگان بوق و ديگر سر و صدا فروشان دنيا به زودي راهي براي بي&zwnj;اثر کردن خاصيت سايلنزيا پيدا مي&zwnj;کردند؛ آن&zwnj;ها به طريقي نفوذ مي&zwnj;کردند و عشاق سکوت حداکثر فقط چند ماهي براي لذت بردن از آن فرصت داشتند و بعد از آن، جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا مثل کيسه&zwnj;هاي خوشبو کننده&zwnj;ي جيبي از مد افتاده مي&zwnj;شدند.
&nbsp;
اولين کسي که آن را براي فروش عرضه کند، مطمئناً، يک ميليون دلاري به جيب خواهد زد. اما چرا تا حالا براي فروش گذاشته نشده است؟ امکانش هست که کسي مرا در اين کار شکست بدهد؟
&nbsp;
اين فکر مرا مصمم کرد. مي&zwnj;توانستم سايلنزيا را پايين رودخانه در معرض فروش بگذارم، و با آن يک ميليون دلار مي&zwnj;توانستم براي خودم کلي سکوت و آرامش بخرم ...
&nbsp;
سايلنزيا را برداشتم و مهربانانه به او خيره شدم. ناگهان اخم کردم و آن را به خودم نزديک&zwnj;تر کردم. تصور من بود يا بطري واقعاً اين روزها گرم&zwnj;تر شده بود؟ و آيا واقعاً مايع شيري رنگ، ذره&zwnj;اي بيشتر مي&zwnj;جوشيد؟ شانه&zwnj;هايم را بالا انداختم &mdash; شايد اين روزها يک خرده زيادي از آن کار کشيده&zwnj;ام. بسيار خوب، اگر مي&zwnj;خواستم تاجر جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا باشم، بهتر است از همين الان شروع کنم. مردي که مي&zwnj;خواستم ببينم، چارلي موک، رئيس اينجينيرز اسوسيتز بود. او مي&zwnj;توانست محتويات بطري را برايم تحليل کند.
&nbsp;
کلاهم را به سر گذاشتم و از در خارج شدم. بلافاصله ايستادم. آن طرف خيابان، همان خپله&zwnj;ي کلاه هامبورگي صبورانه منتظر بود. اين کوتوله&zwnj;ي لعنتي داشت عصبيم مي&zwnj;کرد. وقت نداشتم با او صحبت کنم. به داخل برگشتم و از در عقبي خارج شدم.
&nbsp;
سي. جي موک مردي بلند و لاغر بود که به ندرت حرف مي&zwnj;زد و وقتي هم که حرف مي&zwnj;زد حتي يک ماهيچه در صورتش نمي&zwnj;جنبيد. پاچه&zwnj;هاي شلوارش روي زانوهايش باد کرده بود و وقتي مي&zwnj;ايستاد به نظر مي&zwnj;رسيد مي&zwnj;خواهد خيز تندي بردارد.
&nbsp;
داستانم را گفتم و به او اجازه دادم سايلنزيا را امتحان کند. او چند دقيقه نشست و با سر و صدا&zwnj;ها بازي کرد و آن را حسابي امتحان کرد. گوشه&zwnj;&zwnj;ي دهانش پريد و قطره&zwnj;ي عرقي روي ابروي چپش ظاهر شد. او نمي&zwnj;خواست آن را آزمايش کند، او مي&zwnj;خواست آن را بخرد.
&nbsp;
گفت: &laquo;بهت 100000 دلار ميدم، همين الان!&raquo; و يک دسته چک بيرون کشيد. &laquo;پس 200000 دلار!&raquo;
&nbsp;
به او پوزخند زدم.
&nbsp;
فرياد زد: &laquo;ببين، مرد! من اونو براي خودم مي&zwnj;خوام. من چهار تا بچه دو تا يازده ساله دارم. اونا اسباب بازي دارن. اونا به برنامه&zwnj;هاي راديو گوش مي&zwnj;دن. اونا دوستايي دارن که تو خونه&zwnj;ي من بازي مي&zwnj;کنن، تازه، يه خواننده&zwnj;ي تِنور ايرلندي درست اون طرف راهروي ساختمون زندگي مي&zwnj;کنه، مي&zwnj;فهمي اين يعني چي؟&raquo;
&nbsp;
باز هم به او خنديدم.
&nbsp;
بسيار خوب، سرانجام به اين نتيجه رسيد که نمي&zwnj;تواند همان لحظه آن را آزمايش کند، مهندس سرپرست آزمايشگاه براي يک هفته به مسافرت رفته بود و موک از من خواست جذب کننده&zwnj;ي صدا را تا برگشتن او آن&zwnj;جا بگذارم. او قول داد خيلي عالي از آن مراقبت کند! يک بار ديگر به او خنديدم، مي&zwnj;توانستم يک هفته&zwnj;ي ديگر برگردم، در اين مدت بايد دنبال زمين براي کارخانه مي&zwnj;گشتم ....
... آن عصر من قدم زنان به خانه رفتم. انگار پاهايم پياده&zwnj;رو را لمس نمي&zwnj;کرد. چه دنياي جالبي! چه جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صداي جالبي! هيچ چيز نمي&zwnj;تواند خوشي مرا از بين ببرد، هيچ چيز!
&nbsp;
اما چيزي اتفاق افتاد. يک گلوله به ديوار آجري کنارم برخورد کرد، و ذرات ريز غبار قرمز را از شش اينچي بالاي سرم به هوا بلند کرد. قوز کردم، اطرافم را با وحشت نگاه کردم &mdash; همان لحظه هيکل خپلي را با کلاه هامبورگ خاکستري ديدم که در پيچ خيابان دوردستي فرار&zwnj;کرد.
&nbsp;
وقتي به خانه رسيدم اعصابم متشنج بود. اين مرد کوتوله که هميشه مرا تعقيب مي&zwnj;کند چه کسي است و حالا چرا مي&zwnj;خواست مرا بکشد؟ اي کاش قبلاً يک بار به حرف&zwnj;هايش گوش کرده بودم. تقريباً يک ساعت در اتاق قدم زدم تا اين مسئله را حل کنم.
&nbsp;
بعد گرمايي را در جلوي سينه&zwnj;ام حس کردم. سايلنزيا را از جيبم خارج کردم، وقتي به آن نگاه کردم ترس جديدي به من چنگ زد. مطمئناً بلايي سر سايلنزيا آمده بود. به طرز ناجوري گرم بود، وزوزي از آن شنيده مي&zwnj;شد و وقتي سرش را پيچاندم، فيس کوچکي از آن خارج شد، انگار که فشار داخليش خالي شده باشد.
&nbsp;
هيچ وقت فکر نکرده بودم براي سروصداهايي که سايلنزيا مي&zwnj;بلعد چه اتفاقي مي&zwnj;افتد &mdash; شايد نقطه&zwnj;ي اشباعي وجود داشته باشد؟
&nbsp;
دو روز بعدي تيره&zwnj;ترين روزها بودند. اولاً اين&zwnj;که من هنوز از تيراندازي عصبي بودم و ثانياً اين که واقعاً نگران حال سايلنزيا بودم. گاهي بهتر مي&zwnj;شد، گاهي بدتر... فکر کردم شايد به استراحت نياز دارد. تمام روز او را پيچيده در يک پارچه&zwnj;ي خنک، در گنجه&zwnj;اي آرام و تاريک در خانه گذاشتم.
&nbsp;
به غير از اين نگراني&zwnj;ها، بدون بطري کوچک من کاملاً از دست رفته بودم. سايلنزيا مانند الکل يا ترياک بود: يا هميشه به آن وابسته&zwnj;ايد، يا هيچ وقت. اعصابم حساس شده بود و کم&zwnj;ترين صدايي مرا از جا مي&zwnj;پراند.
&nbsp;
در غروب روز سوم بود که سوء قصد ديگري به من شد. در پياده&zwnj;روي بين استاکتون و گرينويچ قدم &zwnj;مي&zwnj;زدم که ماشين سياه و بزرگي ناگهان سر رسيد و در حالي که از لاستيک&zwnj;هايش صداي وحشتناکي برمي&zwnj;خاست يک راست به سمت من آمد. براي حفظ جانم خيز برداشتم. گلگير فقط شلوارم را پاره کرد. از جايي که در پياده&zwnj;رو افتاده بودم، در حالي که ماشين داشت مي&zwnj;پيچيد، براي لحظه&zwnj;اي چشمم به راننده افتاد. او يک کلاه هامبورگ خاکستري به سر داشت.
&nbsp;
وقتي که از پلکان بالا &zwnj;آمدم، هنوز داشتم مي&zwnj;لرزيدم. تصميمم را گرفته بودم: سايلنزيا را به قيمت دويست هزار دلار به چارلي موک مي&zwnj;فروشم و مدتي از شهر خارج مي&zwnj;شوم.
&nbsp;
دستم را داخل گنجه بردم و جذب کننده&zwnj;ي صدا را به آشپزخانه بردم. حالا ديگر واقعاً احساس خطر کرده بودم. حباب&zwnj;ها و فيس&zwnj;فيس&zwnj;ها حالا بيشتر و بلندتر شده بودند، خيلي وحشتناک. کف لزجي از لبه&zwnj;ي دهانه&zwnj;اش بيرون مي&zwnj;چکيد و بطري داغ&zwnj;تر از آن بود که بشود در دست گرفت. با دستپاچگي قالب&zwnj;هاي يخ و پتويي آوردم تا او راز سر و صداي خيابان حفظ کنم. سرش را شل کردم تا فشارش کمتر شود. وقتي سرش را پيچيدم غرش زشتي از آن خارج شد. فواره&zwnj;هاي کوچکي از مايع به بيرون پاشيد.
&nbsp;
در همين زمان نوازنده&zwnj;ي آکاردئون شروع کرد. او همسايه&zwnj;ي جديدي بود که از &laquo;بر فراز امواج&raquo; تا &laquo;لا پالوما&raquo; را چنان تيز مي&zwnj;نواخت که موهاي گردنم را سيخ مي&zwnj;کرد. با هر غژغژي سايلنزيا محتضرانه&zwnj;تر بالا مي&zwnj;آورد.
&nbsp;
فکر کنم مغزم از کار افتاده بود. با عجله از هال گذشتم، در خانه&zwnj;ي مرد را کوبيدم و از او خواستم فورا آهنگ زدنش را قطع کند. با هم نزاع سختي داشتيم و داد و بيداد و تهديد کرديم و زماني که او را خفه کردم و به آپارتمانم برگشتم، چيزي شنيدم که تا مغز استخوان يخ کردم.
&nbsp;
&laquo;... چرا نمي&zwnj;توني براي خودت کسي باشي؟&raquo; صداي اديث از آشپزخانه مي&zwnj;آمد، زير و از شکل افتاده بود، مانند صداي يک صفحه&zwnj;ي گرامافون قديمي. &laquo;... تو خودت رو با کار کردن براي آموس اشماک&zwnj;بايندر ضايع مي&zwnj;کني...&raquo;
&nbsp;
به اتاق هجوم بردم، کسي آن&zwnj;جا نبود، هيچ کس. &laquo;قرچ... قو...ر...چ&raquo; به جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صداي روي ميز نگاه کردم، يعني ممکن است؟
&nbsp;
&laquo;از سر راه برو کنار مرتيکه&zwnj;ي احمق&raquo; بطري سر من جيغ زد. صداي جيغ ترمز آمد، بوق اخطار، ويژ ويژ چراغ خطر، صداي خرد شدن دنده&zwnj;&zwnj;ها. صداي ديگري اضافه شد &mdash; صداي اشماک&zwnj;بايندر بود:
&nbsp;
&laquo;اين که من امروز عصر در جمع شما افراد متشخص هستم افتخاري بزرگ است. و اين پيشکشي است به ايده&zwnj;ها، روياها و اميدها...&raquo;
&nbsp;
&laquo;قرچ... قو...ر...چ...&raquo;
&nbsp;
&laquo;سفيده&zwnj;ي دو تخم&zwnj;مرغ را جدا کنيد و آن&zwnj;ها را با...&raquo;
&nbsp;
هراسان در بطري را برداشتم و سعي کردم آن را روي بطري مريض احوال بپيچم. مقداري از مايع داغ بيرون پريد و روي کتم ريخت. صداي مغشوش و زشتي از آن نقطه از آستينم جريان پيدا کرد.
&nbsp;
&laquo;...و در باشج مايليم اطهار کنيم که تمام محمولي&zwnj;هاي ما شامل جعبه&zwnj;ها و قوطي&zwnj;ها صدقه ديده&zwnj;اند...&raquo; ...
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
... با نيروي وحشيانه&zwnj;اي در بطري را بستم. صدا به طرز خفه&zwnj;اي هنوز هم بيرون مي&zwnj;آمد. اما من نمي&zwnj;توانستم درش را بسته نگهدارم. تمام مواد داخل بطري بيشتر از قبل تکان مي&zwnj;خورد. فتيله باد کرد و مانند يک زبان قوي به جنبش درآمد. دوباره در بطري را برداشتم.
&nbsp;
نت&zwnj;هاي زير رقص آنيترا به بيرون غريد و با صداي صندوق خريد و ماشين&zwnj;هاي تايپي که مانند صندوقي پر از غازهاي ديوانه وزوز و تق&zwnj;تق مي&zwnj;کردند در هم آميخت. مزخرف&zwnj;تر از همه طغيان جيغ&zwnj;هاي منقطع خودم بود &mdash; صدايي تيز و احمقانه، جيغ جيغو و پي&zwnj;درپي.
&nbsp;
ديگر نمي&zwnj;توانستم يک دقيقه هم طاقت بياورم. وحشيانه در اطرافم دنبال کلاهم گشتم.
&nbsp;
&laquo;...يعني تو يک کلمه هم از حرف&zwnj;هايي که توي اين ماه گفتم رو نشنيدي؟&raquo; صداي اديث وقتي که به جلوي در رسيده بودم به من حمله کرد.
&nbsp;
در اولين پاگرد توقف کوتاهي کردم. درست آن طرف خيابان، در سياهي کوچه&zwnj;ي خلوت يک نفر سيگاري روشن کرد. باز هم کلاه هامبورگ خاکستري! منتظرم بود. داخل خانه برگشتم، تلفن را قاپيدم و شماره&zwnj;ي چارلي موک را گرفتم.
&nbsp;
او پرسيد: &laquo;اين هياهو از کجاست؟ از کجا تلفن مي&zwnj;کني؟ مثل اين که وسط بازاري.&raquo;
&nbsp;
فرياد زدم: &laquo;سايلنزياست. داره هر صدايي رو که تا حالا بلعيده بالا مياره.&raquo;
&nbsp;
چارلي چند لحظه به سروصداها گوش کرد.
&nbsp;
سرانجام بريده بريده گفت: &laquo;از قرار معلوم زيادي ازش کار کشيدي. فقط خونسرد باش.&raquo;
&nbsp;
فرياد زدم: &laquo;خونسرد باشم؟ اين ميتونه تا يه ماه ديگه همينطور بالا بياره. حتي بيشتر. وقتيم که سعي مي&zwnj;کنم درشو ببندم، مي&zwnj;خواد منفجر بشه. مي&zwnj;خوام از پنجره بندازمش بيرون.&raquo;
&nbsp;
او ملتمسانه گفت: &laquo;اين کارو نکن!&raquo;
&nbsp;
&laquo;خوب پس يه کاري بکن.&raquo;
&nbsp;
کمي فکر کرد.
&nbsp;
گفت: &laquo;ببين، ماشينتو بردار. تا ده دقيقه&zwnj;ي ديگه بيا دنبالم. جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا رو هم بيار. ما اونو مي&zwnj;بريم آزمايشگاه. شايد بتونيم چيزي پيدا کنيم.&raquo;
&nbsp;
او قطع کرد. چند لحظه تامل کردم، به هامبورگ خاکستري فکر کردم. شايد بتوانم دزدکي خارج شوم.
&nbsp;
در حالي که در سياهي کامل از پله&zwnj;ها&zwnj;ي پشتي به پايين مي&zwnj;خزيدم صداي اديث فرياد زد: &laquo;... فوراً شر اون وسيله&zwnj;ي زشت کوچولو رو کم کن...&raquo;
&nbsp;
&laquo;قرچ... قو...ر...چ&raquo;
&nbsp;
در را هل دادم.
&nbsp;
وقتي از حياط خلوت گذشتم صداي نوجواني باناله گفت: &laquo;آقاي رئيس، جناب مدير، اعضاي فارغ&zwnj;التحصيل کلاس، اوليا، مربيان، دوستان و هم&zwnj;کلاسي&zwnj;ها...&raquo;
&nbsp;
وقتي از حصار پشتي بالا رفتم صداي آواز تنور ايرلندي بلند شد: &laquo;من دوووووباره توووو را به خاااااانه ميييييي&zwnj;آوووورم کاااااتليييين...&raquo;
&nbsp;
داخل ماشين مجبور بودم درِ سايلنزيا را به زور بسته نگاه دارم&zwnj;. کوکتل پارتيي در هوا برپا بود و هامبورگ خاکستري مي&zwnj;توانست آن را از سه بلوک آن طرف&zwnj;تر بشنود و دنبالم بيايد. بطري را روي صندلي کنارم گذاشتم، پايم را روي گاز گذاشتم و غرش کنان فرار کردم.
&nbsp;
از داخل آينه، پشت سر را نگاه کردم. ماشين ديگري، بزرگ و سياه، از جدول کنده شد. داخل گرانت پيچيدم. ماشين هم پيچيد. بعد از دو بلوک، ترديدي نداشتم که تحت تعقيب بودم ...
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
... چه مدت در خيابان&zwnj;هاي شب به چپ و راست رفتم و پيچيدم، خدا مي&zwnj;داند. يادم مي&zwnj;آيد که سرانجام خودم را در جاده&zwnj;ي کوهستاني متروکه&zwnj;ي کنار اقيانوس پيدا کردم. فقط يأس عميقي يادم مي&zwnj;آيد که با گذشت هر ثانيه عميق&zwnj;تر مي&zwnj;شد. ترسيده بودم، بله. ترس از مردي که بي&zwnj;رحمانه مرا تعقيب مي&zwnj;کرد. ترس از بطري که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. اما بالاتر از همه از زندگيِ بدون سايلنزيا وحشت داشتم.
&nbsp;
بيش از اين نمي&zwnj;توانستم آن را پيش خودم نگاه دارم. هيچ شکي وجود نداشت. چارلي هم نمي&zwnj;توانست به او کمک کند. هيچ کس نمي&zwnj;توانست. او ديگر از دست رفته بود. با تلخي خودم را به باد ناسزا گرفتم که با روشي که اعمال کرده بودم، سايلنزيا را به باد فنا دادم و زندگي او را به خاطر زايلفون و کوکتل پارتي هدر دادم.
&nbsp;
به پايين نگاهي کردم. سايلنزيا آن&zwnj;قدر داغ بود که روکش صندلي شروع کرده بود به دود کردن. شعله&zwnj;ي فسفري براقي در داخل بطري در حال سوسو زدن بود. در فلزي به خاطر فشار دروني فزاينده، باد کرده بود. غرش شوم آهسته&zwnj;اي به آرامي تمام بطري را لرزاند.
&nbsp;
مي&zwnj;دانستم تا زماني که همه چيز به هوا برود چند ثانيه&zwnj;اي بيشتر فرصت ندارم. به سرعت کنار جاده کشيدم، کتم را درآوردم، سايلنزيا را در آن پيچيدم، محتاطانه او را به آن طرف جاده، کنار لبه&zwnj;ي صخره&zwnj;اي که تا اقيانوس پايينش صدها پا ارتفاع داشت، بردم. از تپش دروني بطري، صداي خفه و نامفهومي خارج مي&zwnj;شد. او را نزديک گوشم نگه داشتم:
&nbsp;
&laquo;...اسم من امت دوگانگ... موضوع مهم... با شما صحبت کنم...&raquo;
&nbsp;
اين صداي مرد کلاه هامبورگي خاکستري بود. تشنجي به بطري دست داد. جز اين&zwnj;که آن را به طرف صخره پرتاب کنم...
&nbsp;
&laquo;... آقا، شما بايد جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا رو به من برگردونيد... راه ديگه&zwnj;اي وجود نداره آقا. شما نمي&zwnj;تونيد اونو نگه داريد. هرگز... ما براي اين که نگذاريم... هر کاري مي&zwnj;کنيم.&raquo;
&nbsp;
براي لحظه&zwnj;اي غرش وحشتناکي بر صداي او غلبه کرد. وقتي نزديکتر شدم گرماي بطري موهايم را سوزاند. صدا برگشت:
&nbsp;
&laquo;... در حقيقت به انجمن تعلق داره... منو مامور کردن تا رد وسيله&zwnj;ي گمشده رو پيگيري کنم... قبل از اين&zwnj; که شما اتفاقي اونو پيدا کنين، من رد اونو تا مغازه&zwnj;ي سمساري دنبال کرده بودم... بايد برگرده...&raquo; ...
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
... نمي&zwnj;توانستم يک لحظه&zwnj;ي ديگر تحمل کنم. کتم شروع به دود کردن کرده بود. دوباره روي نرده&zwnj;ي محافظ خم شدم تا آن را بياندازم. دوباره مردد ماندم.
&nbsp;
&laquo;... يقيناً نمي&zwnj;تونن اجازه بدن يک جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صداي يک طرفه دست افرادي خارج از انجمن بيفته... خطر سو استفاده... خطر خريد و فروش... خطر... خطر...&raquo;
&nbsp;
بطري تکان شديدي خورد. کت در حال دود کردنم آتش گرفت. بطري را پرتاب کردم. وقتي بطري به پايين سقوط مي&zwnj;کرد سکوت مرگ&zwnj;باري حاکم شد.
&nbsp;
بعد صداي انفجار آمد.
&nbsp;
آيا مي&zwnj;توانيد انفجاري را تصور کنيد که هوا را با سوت&zwnj;ها، واق&zwnj;واق سگ&zwnj;ها، بوق تاکسي&zwnj;ها، جيرينگ جيرينگ گيلاس&zwnj;ها، آژيرها، زنگ&zwnj;هاي ساعت&zwnj; و غرش هزاران خنده، فرياد و زمزمه&zwnj; بشکافد؟ اين چيزي است که اتفاق افتاد. و وقتي که پژواک آن هم از بين رفت، من بي&zwnj;حس به محافظ جاده تکيه دادم و به تاريکي زير پايم خيره شدم. در قلبم بيماري و خستگي حس مي&zwnj;کردم.
&nbsp;
سرانجام خودم را جدا کردم و برگشتم. يک مرد کوتاه و خپل راهم را سد کرد &mdash; مردي با کلاه هامبورگ خاکستري.
&nbsp;
گفت: &laquo;اسم من امت دوگانگه. موضوع مهمي هست که بايد در موردش با شما صحبت کنم.&raquo;
&nbsp;
***
&nbsp;
ديگر چيز زيادي نيست که بخواهم و اجازه داشته باشم درباره&zwnj;ي جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صدا بگويم، به جز اين که ناراحتي من به خاطر از دست دادن سايلنزيا با دانستن اين&zwnj; که آن تنها جذب&zwnj;کننده&zwnj;ي صداي موجود نبوده است تسکين يافت &mdash; دقيقا هزاروهشتصدو هفتادو شش تا &mdash; که همه توسط انجمن بين&zwnj;المللي دوست&zwnj;داران سکوت توزيع شده&zwnj; و تحت نظر بودند.
&nbsp;
اما نبايد بيشتر بگويم. دوره&zwnj;ي آزمايشي عضويت من در حال حاضر به اندازه&zwnj;ي کافي متزلزل است. در سه سال آينده، پس از طي دوره&zwnj;ي کامل آزمايشي، اگر کارها خوب پيش برود، من يک عضو کامل خواهم شد و يک جذب کننده&zwnj;ي صداي ثبت شده براي استفاده&zwnj;ي شخصي خواهم داشت.
&nbsp;
شما چطور مي&zwnj;توانيد عضو شويد؟ متاسفانه من اجازه ندارم به اين سوال هم جواب بدهم. هيچ انجمني تا حالا اين قدر در مورد حفظ سکوت تعصب به خرج نداده است. هيچ انجمني تا حالا اين قدر با دقت اعضاي آينده&zwnj;اش را انتخاب نکرده است و متعصبانه از اختراعاتش محافظت نکرده است. البته من آن&zwnj;ها را تحت فشار گذاشتم &mdash; آن&zwnj;ها مجبور بودند مرا بگيرند &mdash; بديهي است که من هنوز توسط مردي با کلاه هامبورگ خاکستري و چهره&zwnj;اي دلواپس تحت نظر هستم و اگر باز هم براي تجاري کردن جذب کننده&zwnj;ي صدا اقدام کنم، در کمال خونسردي کشته خواهم شد.
&nbsp;
نه، نمي&zwnj;توانم به شما بگويم چگونه تماس بگيريد. اگر خوشبخت باشيد، با شما تماس برقرار خواهند کرد. دنبال مردي با چشماني سرزنده&zwnj; باشيد، مردي که برآمدگي کوچکي در جيب بغلش دارد. مردي که گاهي حرف&zwnj;هاي شما را مي&zwnj;شنود و گاهي نه. دنبال يک مرد خاموش بگرديد....
&nbsp;
پايان&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پروانه ها</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/پروانه-ها</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/پروانه-ها</guid>

<description><![CDATA[
پروانه ها
راجر دين كايزر
مترجم : هادي محمد زاده
دوراني در زندگي من وجود داشت كه تا حدودي، در آن&nbsp; زيبايي، برايم از مفهومي خاص برخوردار بود .&nbsp; حدسم اگر درست باشد ،آن زمان، حدوداً هفت يا هشت ساله بودم. يكي دو هفته،&nbsp; يا شايد يك ماه، قبل از اينكه يتيم خانه، به يك پيرمرد تحويلم دهد. در يتيم خانه طبق معمول ، صبحها بلند مي شدم.....&nbsp;
پروانه ها
راجر دين كايزر
مترجم : هادي محمد زاده
دوراني در زندگي من وجود داشت كه تا حدودي، در آن&nbsp; زيبايي، برايم از مفهومي خاص برخوردار بود .&nbsp; حدسم اگر درست باشد ،آن زمان، حدوداً هفت يا هشت ساله بودم. يكي دو هفته،&nbsp; يا شايد يك ماه، قبل از اينكه يتيم خانه، به يك پيرمرد تحويلم دهد. در يتيم خانه طبق معمول ، صبحها بلند مي شدم ، تختم را ،مثل يك سرباز كوچك ،مرتب مي كردم و مستقيما،ً با بيست سي تن از بچه هاي هم خوابگاهي ،براي خوردن صبحانه، راهي مي شديم. &nbsp;صبحِ يك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،&nbsp; در حين برگشتن به خوابگاه ، ناگهان، مشاهده كردم ،سرپرست يتيم خانه، سر به دنبال پروانه يي كه گِردِ بوته هاي آزالياي اطراف يتيم خانه، چرخ مي خوردند ، گذاشته است. با دقت به كارش خيره شده بودم .او اين مخلوقات زيبا را، يكي پس از ديگري ،با تور مي گرفت و سپس سنجاقي را، از ميان سر و بالشان عبور مي داد و آنها را روي يك صفحه مقوايي بزرگ، سنجاق مي كرد.&nbsp; چقدر كشتن اين موجودات زيبا، بي رحمانه به نظر مي رسيد. من چندين بار، بين بوته ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم&nbsp; و دستانم نشسته بودند&nbsp; و من توانسته بودم از نزديك به آنها خيره شوم. تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه ،كاغذ مقوايي بزرگ را، پاي پله هاي سيماني گذاشت و براي پاسخ دادن ، وارد يتيم خانه شد. به سمت صفحه&nbsp; مقوايي رفتم و به يكي از پروانه هايي كه روي آن سطح كاغذي بزرگ، سنجاق شده بود ،خيره شدم. هنوز داشت حركت مي كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.&nbsp; شروع به پرپر زدن كرد و سعي كرد فرار كند، اما هنوز بال ديگرش به سنجاق گير داشت .&nbsp; سرانجام بال كنده شد و پروانه روي زمين افتاد و شروع به لرزيدن كرد.&nbsp; بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعي كردم آن را روي پروانه بچسبانم، تا، قبل از اينكه سرپرست برگردد، موفق شوم ،پروانه را به پرواز در آورم.&nbsp; اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت&nbsp; و جور نشد. طولي نكشيد كه سرپرست ،از پشت در اتاق زباله داني ، سر رسيد و بر سرم ،شروع به داد كشيدن كرد .&nbsp; هر چه گفتم من كاري نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقواي بزرگ را برداشت و محكم ، به فرق سرم كوبيد.&nbsp; قطعات پروانه&nbsp; ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روي زمين انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانيِ پشت خوابگاه بياندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پير بزرگ ،&nbsp; روي زمين نشستم&nbsp; و تا مدتي سعي كردم قطعات بدن پروانه ها را، با هم مرتب كنم ،تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدري برايم مشكل بود. بنابراين برايشان دعا كردم و سپس&nbsp; در يك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ريختمشان&nbsp; و با ني&nbsp; خيزراني بزرگي، گودالي،&nbsp; نزديك بوته هاي توت جنگلي كنده و دفنشان كردم.&nbsp; هر سال، وقتي پروانه ها، به يتيمخانه بر مي گردند و در آن اطراف به تكاپو بر مي خيزند ، سعي مي كنم فراريشان دهم ، زيرا آنها نمي دانند كه يتيم خانه، جاي بدي براي زندگي&nbsp; و جاي خيلي بدتري براي مردن بود.&nbsp;&nbsp; پايان
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ادبیات و نقد ادبی از دیدگاه ارسطو</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/ادبیات-و-نقد-ادبی-از-دیدگاه-ارسطو</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/ادبیات-و-نقد-ادبی-از-دیدگاه-ارسطو</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
ادبيات و نقد ادبي از ديدگاه ارسطو
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
م.عاطف راد
&nbsp;
ashianeandisheh.persianblog.com 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو كه با نگرش منطقي به پديده ها, همه چيز را قانونمند و نظم پذير مي دانست, نخستين انديشمندي بود كه كوشيد قوانين و اصول آفرينش ادبي را كشف و تدوين كند, شناخت آفريده هاي ادبي را به قاعده و نظم درآورد و اسلوب ها و موازيني براي سنجش و داوري آن ها ايجاد كند. به همين دليل اين آموزگار نخست را به حق بايد بنيان گزار و پدر شيوه ي منطقي نقد و نظريه پردازي ادبي دانست.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ادبيات و نقد ادبي از ديدگاه ارسطو
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
م.عاطف راد
&nbsp;
ashianeandisheh.persianblog.com 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو كه با نگرش منطقي به پديده ها, همه چيز را قانونمند و نظم پذير مي دانست, نخستين انديشمندي بود كه كوشيد قوانين و اصول آفرينش ادبي را كشف و تدوين كند, شناخت آفريده هاي ادبي را به قاعده و نظم درآورد و اسلوب ها و موازيني براي سنجش و داوري آن ها ايجاد كند. به همين دليل اين آموزگار نخست را به حق بايد بنيان گزار و پدر شيوه ي منطقي نقد و نظريه پردازي ادبي دانست.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
مهم ترين اثر به جا مانده از ارسطو در زمينه ي ادبيات و نقد ادبي, رساله ي &laquo; فن شعر &raquo; است. البته ارسطو آثار ديگري نيز در زمينه نقد ادبي داشته كه يا به طور كلي از بين رفته و از آن ها جز نامي به جا نمانده, يا تنها بخش هاي ناچيزي از آن ها باقي مانده است , مانند رساله هايي&laquo; در باره ي شاعران &raquo; و رساله ي &laquo; در باره ي ابداعات &raquo;.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
همين رساله ي &laquo; فن شعر &raquo; هم كه از ارسطو به يادگار مانده,بنا بر بعضي قراين ناقص است و ناتمام, و به احتمال زياد بخش هايي از آن از بين رفته است. ظاهرا مباحث اساسي اين رساله يادداشت هايي بوده كه ارسطو براي منظم ساختن انديشه هاي خودش مي نوشته و نگاه مي داشته تا به موقع از آن ها در يك رساله ي جمع بندي شده ي مدون استفاده كند, ولي يا به دلايلي اين فرصت و امكان را نيافته است, يا اگر هم رساله ي &laquo; فن شعر &raquo; را كامل كرده, نسخه ي كامل آن به دست ما نرسيده است. اما از آن چه به جا مانده نيز به روشني مي توانيم برداشت و دريافت ارسطو از مباحث ادبي را بفهميم , به انديشه هاي او در باره ي نقد ادبي و ادبيات پي ببريم, و قدرت تجزيه و تحليل منطقي ارسطو و مهارت او در ارائه ي قياس ها و استقراء هاي خردمندانه را دريابيم.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
رساله ي &laquo; فن شعر&raquo; داراي بيست و شش بخش كوتاه است. چهار بخش نخست آن به تعريف شعر مي پردازد و در باره ي رابطه ميان شعر و تقليد, منشاء و انواع شعر و انواع تقليد بحث مي كند. بخش پنجم مقدمه اي است بر سه موضوع كمدي , تراژدي و حماسه. در بخش هاي شش تا بيست و دو به تعريف تراژدي و مشخصات آن مي پردازد و مباحثي را در باره ي اندازه و يگانگي كردار, كردارهاي ساده و پيچيده , دگرگوني و بازشناخت, اقسام باز شناخت, اجزاء تراژدي, ترس و شفقت در تراژدي, انديشه و گفتار در تراژدي, اجزاء گفتار, تراژدي و عقده گشايي, سيرت اشخاص داستان, و اوصاف گفتار شاعرانه طرح مي كند. سه بخش از آخرين بخش هاي رساله ي &laquo; فن شعر&raquo; در باره ي حماسه است, و در اين سه بخش پس از بررسي ناقص و كوتاهي در باره ي شعر حماسي, به بررسي شعر حماسي هومر, به عنوان نمونه مي پردازد. در آخرين فصل رساله نيز به مقايسه بين تراژدي و حماسه پرداخته , با استدلالي منطقي ثابت مي كند كه تراژدي بر حماسه برتري دارد و از آن عاليتر است. يك فصل از رساله نيز به پاسخ گويي به بعضي از اشكالات منتقدان اختصاص يافته و در آن ارسطو خطاهايي را كه در فن شعر ممكن است روي دهد بررسي و تجزيه و تحليل كرده است.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
يكي از انگيزه هاي اساسي ارسطو در نگارش رساله ي &laquo; فن شعر&raquo; پاسخ دادن به ايراد ها و انتقادهايي بوده كه افلاطون از ديدگاه اخلاق و دانش بر شعر و ادبيات وارد كرده بود, و رد شبهات مطرح شده از طرف او بود. افلاطون شعر را از جهت اخلاقي زيان آور و ويرانگر مي دانست و از ديدگاه معرفت شناسانه آن را دور از حقيقت و فاقد ارزش علمي مي پنداشت. او ارزش زيبايي شناسانه ي ادبيات را در نظر نمي گرفت يا ناچيز مي شمرد و به جاي آن از ديدگاه ارزش اخلاقي به ادبيات نگاه مي كرد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
از ديد افلاطون شعر بسي از حقيقت دور است و اگر هم نشاني از معرفت در آن است, پيوندش با معرفت حقيقي بسي سست است و از معرفتي مبهم و مه آلود سرچشمه مي گيرد. افلاطون شعر را پرورده ي بخش پست و بي ارزش نفس مي دانست و مي پنداشت كه ادبيات از راه ايجاد شور و هيجانات دروغين و ساختگي به روح فرد و اجتماع آسيب و زيان مي رساند و به همين دليل مي بايست مهار شود و تحت نظارت سخت گيرانه ي اجتماع قرار گيرد. افلاطون بر اين گمان بود كه شاعران كارشان تقليد از حقيقت است, آن هم نه تقليدي مستقيم و آگاهانه بلكه تقليدي نا آگاهانه, بي بهره از فهم و ادراك, و با چند درجه فاصله از حقيقت, به دليل همين فاصله ي بسيار دور حاصل كارشان از حقيقت و به دليل ناآگاهي و جهلشان نسبت به حقيقت چيزي كه در باره ي آن سخن مي سرايند, كارشان ارزش چنداني ندارد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو براي پاسخ دادن به اين شبهات و انتقادات, رساله ي &laquo; فن شعر&raquo; را به رشته ي تحرير در آورد. از ديد ارسطو ادبيات , اعم از نثر و نظم و شعر, همچون ساير هنرهاي ديگر,بر مبناي دو شالوده ي اساسي بنيان گرفته است, يكي از اين شالوده ها طبيعت تقليد گر ذهن و روح انسان است, و ديگري نياز طبيعي اش به توازن, هماهنگي و ريتم است. بنابراين ادبيات در همه ي شكل هاي گوناگون خويش, گونه اي فرآورده ي ذهني است كه از طبيعت مقلد انساني صاحب قريحه و خلاق سرچشمه مي گيرد و نياز روحي او به هماهنگي و توازن را ارضاء مي كند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو بر اين عقيده است كه انسان به طور غريزي تقليد گر است و از تقليد ماهرانه ي صورت ها و سيرت ها لذت مي برد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; شاهد اين دعوي, اموري است كه در عالم واقع جريان دارد. چه موجوداتي كه چشم انسان از ديدن آن ها ناراحت مي شود , اگر آن ها را خوب تصوير نمايند از مشاهده ي تصوير آن ها لذت حاصل مي شود.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعرـ ترجمه ي دكتر عبدالحسين زرين كوب ـ بخش 1)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
هم چنين ارسطو گرايش به هماهنگي و توازن را در انسان سائقه اي طبيعي و غريزي مي داند و معتقد است كه تركيب اين دو گرايش طبيعي سبب پيدايش شعر و ادبيات شده است:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; پس چون غريزه ي تقليد و محاكات در نهاد ما طبيعي بود, چنان كه ذوق آهنگ و ايقاع به علاوه ذوق اوزان كه نيز جز اجزاء ايقاع ها چيزي نيستند, كساني كه هم از آغاز امر در اين گونه امور بيشتر استعداد داشتند اندك اندك پيشتر رفتند و به بديهه گويي پرداختند و هم از بديهه گويي آن ها بود كه شعر پديد آمد.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 4)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو بر اين نظر است كه تقليد انواع گوناگون دارد. از ديد او تقليد ممكن است به صورت روايت موضوع از زبان ديگري باشد, يا آن كه موضوع را از زبان خود گوينده و بي دخالت شخص راوي نقل كند, و يا ممكن است تمام اشخاص داستان را در حال حركت و عمل تصوير نمايد. و همين تفاوت هاي موجود در انواع تقليد است كه منجر به پيدايش انواع شعر شده است:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; آنگاه شعر, بر وفق طبع و نهاد شاعران گونه گون گشت. آن ها كه طبع بلند داشتند افعال بزرگ و اعمال بزرگان را تصوير كرده اند و آن ها كه طبع شان پست و فرو مايه بود به توصيف اعمال دونان و فرو مايگان پرداختند. اين دسته اخير هجويات را سرودند و آن دسته ي نخست, به نظم سرود هاي ديني و ستايش ها دست زدند.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 4)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو عقيده دارد كه تكامل هجو سرايي منجر به پيدايش سبك و اوزان خاصي در ادبيات شد كه آن را&laquo; اوزان ايامبيك&raquo; ناميدند و تكامل بعدي آن سبب پيدايش كمدي در ادبيات شد. و تكامل ستايش سرايي منجر به&laquo; اوزان هروييك&raquo; شد كه تكامل بعدي آن به پيدايش حماسه انجاميد, و سپس شاخه اي از حماسه سرايي به گونه اي خاص رشد كرد و به پيدايش تراژدي منجر شد :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; و چون تراژدي و كمدي پديد آمد, شاعران هر يك بر وفق طبع و مذاق خويش يكي از اين دو شيوه را در پيش گرفتند, بعضي ها به جاي آن كه شعر ايامبيك بسرايند سراينده ي كمدي شدند و برخي به جاي آن كه شعر هروييك بگويند گوينده ي تراژدي گشتند.&raquo; 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش4)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو كمدي را تقليد اطوار شرم آوري مي داند كه موجب ريشخند و استهزاء مي شود, و با وجود عيب ها و زشتي هايي كه در آن هست, اما از آن گزندي به كسي نمي رسد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
هم چنين او تراژدي و حماسه را تقليد موزون از احوال و اطوار مردمان بزرگ و جدي مي داند, با اين تفاوت كه حماسه بر خلاف تراژدي همواره وزن واحدي دارد و شيوه ي بيان آن نقل و روايت است. سپس ارسطو به تعريف تراژدي مي پردازد و آن را چنين تعريف مي كند:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; تراژدي تقليد است از كار و كرداري شگرف و تمام , داراي درازي و اندازه ي معين, به وسيله ي كلامي به انواع زينت ها آراسته, و آن زينت ها نيز هر يك به حسب اختلاف اجزاء مختلف, و اين تقليد به وسيله ي كردار اشخاص تمام مي گردد, نه اين كه به واسطه ي نقل و روايت انجام پذيرد و شفقت و هراس را بر انگيزد تا سبب تزكيه ي نفس انسان از اين عواطف و انفعالات گردد.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 6 )
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
مهم ترين اجزاء تراژدي از ديد ارسطو اين شش جزء هستند كه تراژدي از آن ها تركيب مي يابد و ماهيتش توسط آن ها حاصل مي گردد. اين اجزاء عبارتند از :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
افسانه ي مضمون, سيرت, گفتار, انديشه, منظره ي نمايش , آواز. 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو مهم ترين وظيفه ي تراژدي را تركيب كردن و در هم آميختن افعال و اعمال مي داند و معتقد است كه تراژدي تقليد كردار و زندگي و نيك بختي و بد بختي است, و نيك بختي و بد بختي , هر دو از نتايج و آثار كردار و رفتار مي باشند و غايت و مقصود زيستن كيفيت عمل است نه كيفيت وجود , و بهروزي و تيره روزي مردمان به سبب كردارها و اعمال آن هاست و برخاسته از سيرت ها و خصلت هايشان.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو افسانه و مضمون داستاني تراژدي را بر سيرت و خصلت اشخاص نقش پرداز در تراژدي مقدم مي داند و انديشه را در مرحله ي سوم قرار مي دهد. ارسطو سيرت را چنين تعريف مي كند:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; سيرت آن امري است كه شيوه ي رفتار, يعني همان طريقه اي را نشان مي دهد كه چون براي انسان مشكلي پيش آيد آن طريقه را اختيار مي كند و يا از آن طريقه اجتناب مي نمايد و به همين سبب در سخناني كه گوينده را در آن كمترين امكان اختيار طريقه يا اجتناب از طريقه اي نيست, هيچ اثر خصلت و سيرت وجود ندارد, اما انديشه در هر سخن كه دلالت بر بودن يا نبودن چيزي مي كند, يا به بيان فكري كلي مي پردازد, وجود دارد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعرـ بخش 6)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
گفتار در مرحله ي چهارم قرار دارد و منظور از گفتار عبارت است از تبيين فكر به 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
وسيله ي الفاظ , و صفات و مختصات آن. پس از گفتار, آواز قرار مي گيرد و در آخرين مرحله ترتيب منظره ي نمايش, كه اگر چه در عامه تاًثير بسيار دارد اما دورترين امور از فن شعر است و كمتر از هر جزء ديگر به صناعت شعر تعلق دارد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
به نظر ارسطو افسانه هايي كه مضمون تراژدي را مي سازند, براي اينكه زيبا و هنرمندانه جلوه كنند بايد از نظم و ترتيب خاصي بين اجزاء برخوردار باشند و متناسب و هماهنگ باشند و داراي اندازه ي معقول و به هنجار باشند , چون :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; زيبايي شرطش داشتن اندازه اي معين و هم چنين داشتن نظم است. به همين جهت موجود زنده اگر زياده از حد كوچك باشد ممكن نيست كه آن را بتوان زيبا شمرد, زيرا چون چشم فرصت بسيار كوتاهي براي رويت آن دارد , به ادراكش نايل نمي گردد. هم چنين اگر زياده از حد بزرگ باشد , بر آن محيط نمي شود بلكه وحدت و تماميت آن نيز از نظر بيننده مخفي و مستور مي ماند.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش7)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
حد زماني كه ارسطو براي تراژدي مجاز مي شمرد به ميزاني است كه در طي آن رشته اي از رويدادها كه به صورت احتمالي يا ضروري در پي هم مي آيند, قهرمان داستان را از شور بختي به شيرين كامي يا از بهروزي به تيره روزي بكشاند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
از ديد ارسطو افسانه و داستان تراژدي بايد از وحدت كردار برخوردار باشد و وحدت كردار به اين معنا است كه اعمال و رفتار هايي كه قهرمان تراژدي مرتكب مي شود با يكديگر در ارتباطي منطقي و تنگاتنگ باشند و كل واحد و منسجمي را تشكيل دهند , به طوري كه :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; اگر يك جزء از آن اجزاء را جا به جا كنند و يا حذف نمايند ترتيب كل به هم بخورد و متزلزل بشود, چون آن امري كه ممكن باشد آن را به چيزي افزايند و يا نيفزايند و در هيچ يك از دو حال در آن چيز تغييري آشكار پديد نيايد, آن امر جزئي از يك كل به شمار نتواند آمد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 8)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو وظيفه ي تراژدين ها را نه نقل درست و وفادار به واقعيت رويداد ها, آن طور كه در عالم واقع رخ داده اند , بلكه روايت امور به آن شيوه كه ممكن است و مي تواند اتفاق بيفتد, مي داند و از اين نظر مقام شاعر تراژدين را بالا تر و والاتر از مقام مورخ , و شعر را
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
فلسفي تر از تاريخ مي داند, زيرا :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; شعر بيشتر حكايت از امر كلي مي كند در صورتي كه تاريخ از امر جزئي حكايت دارد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 9)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
و بر اين اساس ارسطو به اين برداشت اساسي مي رسد كه شاعر بيشتر بايد افسانه ساز باشد تا سازنده ي سخنان موزون, و جوهر ادبيات افسانه سازي و قصه پردازي است نه سخن سرايي و نظم پردازي.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو تقليد صرف , بي تفسير و بي نتيجه ي تراژدي را از كردار هاي تام كافي نمي داند بلكه بر اين نظر است كه:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; بايد آن چه مورد تقليد واقع مي شود, نيز موجب انگيختن ترس و شفقت بشود. و اين احوال از همه بيشتر هنگامي دست مي دهد كه وقايع بر خلاف انتظار روي دهد , و در عين حال نيز آن وقايع يكي از ديگري ناشي گردد, زيرا در اين صورت جنبه ي اعجاب و شگفتي آن وقايع بسي بيشتر خواهد بود تا اين كه در اثر بخت و اتفاق روي داده باشد. چون حتي وقايع و حوادثي هم كه از روي تصادف و اتفاق روي داده است, وقتي بيشتر موجب اعجاب و شگفتي مي شود كه به ظاهر از روي عمد و قصد به نظر بيايد.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 9)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بر انگيزش ترس و شفقت يكي از مهم ترين وظايف و اهداف ادبيات از ديدگاه ارسطو است. ترس و شفقت ممكن است محصول منظره ي نمايش باشد يا ممكن است كه از ترتيب رويدادها پديد آيد. به نظر ارسطو ترس و شفقتي كه از ترتيب حوادث به وجود مي آيد ارزشمند تر و موًثر تر است و اين البته هنر بزرگي است كه كار هر كسي نيست و تنها از عهده ي شاعران بزرگ بر مي آيد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; در واقع افسانه بايد چنان تاًليف گردد كه هر چند كسي نمايش آن را نبيند , همين كه نقل و روايت آن را بشنود از آن وقايع بلرزد, و او را بر حال قهرمان داستان رحمت و شفقت آيد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 14)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ترس حاصل از تراژدي نبايد دهشتناك باشد, بلكه بايد شفقت انگيز و ترحم آفرين باشد و اگر داستان تراژدي بر اساس رخ دادن قتل و جنايتي ساخته و پرداخته شده باشد بايد شرح ماجرا ايجاد ترسي همراه با شفقت كند. به عنوان مثال:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; برادر برادري را يا پسر پدر را به هلاكت مي رساند يا مادر فرزند را يا فرزند مادر را هلاك مي كند يا هر يك از اين ها نسبت به ديگر كس در صدد ارتكاب جنايتي ديگر از اين گونه بر مي آيد و البته اين گونه موارد است كه شاعر آن ها را براي موضوع تراژدي بايد بجويد و برگزيند.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 14)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
كردار هاي تراژيك معمولا ناروا و ناعادلانه و زشت هستند. اين گونه كردارها ممكن است آگاهانه, ارادي و تعمدي باشد يا نادانسته و ناخواسته و غير تعمدي. و بهترين نوع كردار تراژيك آن است كه :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; شخص نا دانسته مرتكب عملي شود, و بعد از ارتكابش بر آن خطاي خويش واقف گردد. زيرا كه در اين حال , ديگر آن عمل و كردار سبب نفرت و اشمئزاز نمي شود, و باز شناخت هم كه بعد از ارتكاب عمل حاصل مي شود سبب مي گردد كه تماشاگر يا خواننده ناگهان پي به حقيقت حال ببرد.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 14)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
از نظر ارسطو كردار هاي تراژيك كردارهايي هستند كه تغيير و تحول سرنوشت قهرمان در آن به وسيله ي &laquo; دگرگوني و بازشناخت &raquo; انجام پذيرد و هم چنين لازم است كه چنين تحولي از اصل و بنيان خود افسانه پديد بيايد, به گونه اي كه يا به حكم ضرورت يا به حكم احتمال نتيجه ي منطقي وقايع قبلي باشد, نه اين كه تنها به دنبال رويداد هاي ديگر و بدون ارتباط تنگاتنگ و ارگانيك با رويدادهاي پيشين رخ دهد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو دگرگوني را عبارت مي داند از تبدل و تحول وضع فعلي به ضد آن , و بر اين نظر است كه اين دگرگوني بايد به حكم ضرورت و يا بر حسب احتمال پيش آيد.او بازشناخت را به صورت انتقال از ناشناخت به شناخت تعريف مي كند كه &laquo; سبب مي شود ميانه ي كساني كه مي بايست به سعادت يا شقاوت رسند كار از دوستي به دشمني, يا از دشمني به دوستي بكشد و خوش ترين بازشناخت آن است كه با دگرگوني همراه باشد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
و به عقيده ي ارسطو چنين بازشناختي وقتي همراه با دگرگوني باشد سبب بر انگيزش ترس همراه با شفقت مي شود. و در حقيقت تراژدي تقليد كردارهايي است كه اين گونه عواطف را برانگيزد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو براي باز شناخت انواع گوناگوني قائل مي شود و آن را به چند دسته تقسيم مي كند: بازشناخت به وسيله ي نشانه هاي مريي موروثي يا اكتسابي. 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بازشناخت هايي كه مطابق سليقه و ذوق شاعر ابداع شده باشند و نه موافق آن چه در اصل وقايع داستان بوده است .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بازشناختي كه با ياد آوري حاصل مي شود يعني ديدن چيزي يك حس پيشين و فراموش شده را به ياد مي آورد .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بازشناختي كه از روي قياس حاصل مي شود .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بازشناختي كه مبناي آن اعتماد شاعر بر قياسي كاذب است كه گمان مي كند براي خواننده يا بيننده پيش مي آيد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
از ميان اين بازشناخت ها, نوع اول و دوم را ارسطو فاقد ارزش هنري و ضعيف مي داند و از ديد او :
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; بهترين بازشناخت آن است كه از خود حوادث حاصل آيد زيرا شگفتي و اعجابي كه در اين حال حاصل مي شود, به وسيله ي امور محتمل بوده است.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 16)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
اما افسانه به جز دگرگوني و بازشناخت, جزء مهم ديگري هم دارد كه ارسطو آن را 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; واقعه ي درد انگيز&raquo; مي نامد و چنين تعريفش مي كند:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; واقعه ي دردانگيز كرداري است كه سبب هلاكت يا موجب رنج مي گردد. مانند مرگ در صحنه ي نمايش, شكنجه, جراحات و نظاير آن.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 11)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطوـ به جز اجزاء اصلي ـ اجزاء ديگري نيز براي تراژدي برمي شمرد و مهم ترين آن ها را عبارت مي داند از: پيش گفتار, واقعه ي ضمني , مخرج, آواز گروه خنياگران. پيش گفتار جزئي است كه قبل از ورود گروه خنياگران قرار دارد. واقعه ي ضمني جزئي است كه بين دو آواز كامل قرار مي گيرد. مخرج جزئي است كه ديگر آوازي به دنبال ندارد. نخستين آواز خنياگران &laquo; راه&raquo; ناميده مي شود و آواز مرثيه گونه اي كه گروه خنياگران و بازيگران نمايش با هم مي خوانند &laquo; مويه &raquo; ناميده مي شود.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
افسانه ي تراژدي نيز از ديد ارسطو بايد داراي ويژگي ها ي معيني باشد و امور خاصي را طرف توجه قرار دهد و از امور خاصي اجتناب كند. افسانه ي تراژدي نبايد هرگز طوري پردازش شود كه در آن نيكان از بهروزي به تيره روزي بيفتند, زيرا اين امر ترس و شفقت را در تماشاگر بر نمي انگيزد بلكه سبب ايجاد نفرت و رميدگي در او مي شود. هم چنين نبايد بدكاران از شقاوت به سعادت نايل آيند زيرا كه چنين تحولي نه عواطف انسانيت را بيدار مي كند و نه حس ترس و شفقت را بر مي انگيزد. هم چنين نبايد فرو مايگان و دون سرشتان از سعادت به شقاوت فرود آيند و مبتلا شوند زيرا اين نيز اگر چه حس انسانيت را بر مي انگيزد اما ايجاد ترس و شفقت نمي كند, چون:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; آنچه مورد شفقت است كسي است كه دچار شقاوتي شده است اما مستحق آن بدبختي نبوده است, و آن چه ترس را بر مي انگيزد احوال كسي است كه به خود ما شباهت دارد. پس موضوع شفقت, آدمي است كه مستوجب شقاوتي كه دچار آن شده است, نيست, و موضوع ترس, آدمي است كه شبيه و مانند خودمان است. باري در آن حال كه فرومايه ي بدنهادي از سعادت به شقاوت دچار آيد واقعه طوري نيست كه بتواند شفقت و ترس را در وجود ما برانگيزد.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 13)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
به نظر ارسطو افسانه ي تراژيك براي آن كه خوب به نظر برسد بايد در آن دگرگوني از سعادت به شقاوت باشد و نه از شقاوت به سعادت, و اين دگرگوني بايد نه به سبب پستي و فرومايگي سرشت و نهاد قهرمان تراژدي, بلكه به دليل اشتباهات بزرگ ,هولناك و جبران ناپذير او پيش آمده باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در باره ي سيرت قهرمانان تراژيك نيز ارسطو توجه به چهار نكته را ضروري مي داند. از نظر او سيرت اين گونه اشخاص بايد پسنديده و رفتارش سنجيده باشد. سيرت قهرمان تراژدي بايد مناسب با شخصيت و جنسيت و طبقه ي اجتماعي اش باشد. سيرتش بايد با اصل آن مشابهت داشته باشد. قهرمان تراژدي بايد در سيرت خود ـ حتي اگر اين سيرت بي ثباتي خلق و خوي باشد ـ ثبات داشته باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
علاوه بر اين چهار خصلت اساسي, سيرت قهرمانان بايد ضروري باشد يا نزديك به حقيقت و محتمل باشد, به طوري كه گفتار و رفتارش همگي به اقتضاي ضرورت يا به حكم احتمال باشد و در توالي رويدادها نيز بايد همين نكته رعايت شود. فرجام داستان ها نيز مي بايست از خود داستان بر آيد, و هرگز نبايد به مداخله دادن خدايان در رويدادها و وقايع متوسل شود, مگر در مورد حوادثي كه در خارج از داستان جريان پيدا كند يا پيش از حوادث مذكور در داستان رخ داده است, يا پس از آن رخ دهد و پردازش به آن از حوصله ي داستان و مخاطب آن بيرون باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
كيفيت تاًليف تراژدي نيز از موضوعات مهمي است كه مورد توجه ارسطو قرار گرفته است. از ديد او:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; شاعر بايد در هنگام طرح و نظم افسانه و هم در موقع تاًليف اثر هر قدر ممكن است خود را در جاي تماشاگر بگذارد. زيرا با رعايت اين شيوه, چون تمام امور را به وضوح مي بيند و گويي خود در جريان وقايع حاضر و ناظر مي باشد, خواهد توانست آن چه را لازم و مناسب است بياورد و از آن چه با غرض و هدف او مغايرت دارد احتراز كند.&raquo; 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 17)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در تاًليف نيز شاعر بايد تا حد امكان وضع اشخاص و حركات آن ها را پيش خود مجسم نمايد. وشاعر قادر و توانگر كسي است كه خود تا بيشترين حد اثر پذير و داراي عواطف رقيق, و زير نفوذ عواطف و هيجانات واقعي باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; چنان كه در واقع كسي مي تواند حالت بدبختي و نوميدي را خوب و درست مجسم كند كه بدبختي و نوميدي او بتواند حقيقي جلوه كند و كسي مي تواند حالت خشم و غضب را بهتر تعبير و تمثيل نمايد كه قلب خود را از خشم و غضب لبريز تواند كرد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
از اين رو , فن شعر مناسب كساني است كه يا به طبع خويش از اين موهبت بهره مندند و يا قابليت شور و هيجان بسيار دارند, چون در صورت اول مي توانند به ميل خويش در قالب هر شخص كه خواهند در آيند و در صورت ثاني مي توانند كه خويشتن را به كلي تسليم جذبه ها و هيجان ها نمايند.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ 17)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
شاعر براي پرداختن به مضموني كه انتخاب كرده است, بايد نخست طرحي كلي از آن در نظر بگيرد, و آن گاه به حوادث فرعي آن بپردازد و آن طرح كلي را بسط و گسترش دهد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
موضوع مهم ديگري در تراژدي كه مورد توجه ارسطو قرار گرفته است &laquo; عقده و عقده گشايي &raquo; است. ارسطو عقده و عقده گشايي را چنين تعريف مي كند: 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; عقده به آن قسمت از تراژدي مي گوييم كه از اول تراژدي آغاز مي شود و سرانجام منتهي مي گردد به دگرگوني و تبدل حال, به سعادت يا شقاوت. و آن قسمت از تراژدي را هم كه از آغاز اين دگرگوني شروع مي شود و تا پايان آن دوام دارد عقده گشايي اصطلاح مي كنم.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 18)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بر اساس اين تعاريف و تقسيم بندي ها, ارسطو تراژدي را به چهار دسته تقسيم مي كند: تراژدي مركب كه يكسره عبارت است از دگرگوني و بازشناخت ـ تراژدي درد انگيز ـ تراژدي خصلت و سيرت ـ تراژدي ساده كه رويداد هاي آن در دنياي ديگر جريان پيدا مي كند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در باره ي تفاوت ها و شباهت هاي تراژدي ها ارسطو بر اين نظر است كه اين امر بر اساس شباهت ها و تفاوت هاي ظاهري داستان ها قابل ارزيابي نيست بلكه بر اين اساس است كه عقده و عقده گشايي در آن ها شبيه باشد يا متفاوت باشد و اثر تراژيك ارزشمند و بديع اثري است كه هم طرح عقده و هم عقده گشايي در آن به خوبي و هنرمندانه انجام گرفته باشد , و عقده و عقده گشايي آن مبتكرانه , خلاقانه و بديع باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
نكته ي مهم ديگري كه ارسطو به آن توجه مي دهد اين است كه نبايد از مجموع افسانه ها و داستان هاي يك حماسه , تراژدي ساخت و در صورت انجام اين كار, نتيجه ضعيف و كم ارزش مي شود , چون طبيعت تراژدي و حماسه با يكديگر متفاوتند و اختلاف بنيادي و ماهوي دارند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
سپس ارسطو به موضوع زبان و بيان در اثر تراژيك و گفتار مي پردازد و طي چهار بخش, موضوع هايي چون انديشه و گفتار ـ اجزاء گفتار ـ انواع اسم ـ و اوصاف گفتار شاعرانه را بررسي و تحليل مي كند. از نظر ارسطو گفتار شاعرانه گفتاري است كه مبتذل و ركيك نباشد. چنين گفتاري بايد روشن و رسا باشد ولي نبايد در آن الفاظ عاميانه و متداول روزمره زياد باشد چون در اين صورت به پستي و ابتذال دچار مي شود, اما خيلي نيز نبايد از زبان عوام دور گردد چون در اين صورت يا مجبور به استفاده از كلمات بيگانه مي شود, كه مبتلا به ضعف غرابت مي شود, يا مجبور به استفاده از مجاز ها و استعارات و كنايه ها مي شود كه در اين حالت به صورت معما گونه و مغلق در مي آيد, يا اين كه مجبور به استفاده از كلمات متروك و نا متداول مي شود كه در اين صورت نامفهوم و درك ناپذير مي گردد, و در هر سه حالت, صورتي معما گونه و مبهم پيدا مي كند كه اين نيز سبب ضعف و سستي بيان , زبان و گفتار مي شود.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
به اين ترتيب سازنده ي تراژدي بايد زباني را به كار گيرد كه در مرز باريك بين زبان عوام و زبان خواص واقع باشد, و رسايي و روشني و شيوايي آن در كنار غرابت و ايهام و معماوار بودنش قرار گيرد و هماهنگ با آن باشد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; كلام بايد مخلوطي باشد از هر دو گونه الفاظ. احتراز از ركاكت و ابتذال به اين طريق دست مي دهد كه كلمات بيگانه, و انواع مجاز و محسنات و ديگر انواع اسم را كه ذكر آن ها گذشت, در كلام استعمال نمايند. در صورتي كه دست يافتن به روشني كلام, راهش استعمال الفاظ معمولي و متداول است.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 22)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
براي پردازش سخني كه هم رسا و روشن باشد و هم دچار ابتذال و ركاكت نشود, ارسطو مهم ترين روش را كاربرد&laquo; تطويل و تغيير و تخفيف در الفاظ&raquo; مي داند و معتقد است كه كاربردي اينگونه هم گفتار را از ابتذال و ركاكت دور نگه ميدارد و هم روشني آن را حفظ مي كند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
پس از به پايان رسانيدن بحث در باره ي تراژدي, ارسطو به طور اجمالي و مختصر به بحث در باره ي حماسه مي پردازد و برخي از مطالبي را كه در باره ي تراژدي گفته, در باره ي حماسه نيز تكرار مي كند, و از نظر مضمون افسانه, آن را مانند تراژدي مي داند, يعني حماسه نيز بايد مانند تراژدي, متضمن عمل و كرداري واحد و كامل باشد و داراي آغاز و ميانه و پايان باشد و خوش برداخت باشد و اجزايش مانند اجزاي موجود زنده پيوند ارگانيك داشته باشد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو شعر حماسي هومر را از نظر اين كه تمام امور لازم را به درستي رعايت كرده است, عاليترين نمونه ي شعر حماسي مي داند و او را به طور حيرت آوري داراي مقام اعلي مي شمارد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; تمام اين امور را اولين بار هومر مراعات كرده است و خوب هم از عهده بر آمده است. از دو منظومه ي او , يكي كه عبارت از ايلياد باشد داستاني ساده است كه بر وقايع دردانگيز مشتمل است و آن ديگر كه اوديسه باشد داستاني است مركب, مشحون از بازشناخت ها و مربوط است به خصلت و سيرت اشخاص, گذشته از اين ها هومر از حيث گفتار و از حيث انديشه هم بر همه ي شاعران ديگر برتري جسته است.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ بخش 24)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو در بخش 24 رساله ي فن شعر به توصيف ويژگي هاي حماسه و تفاوت ها و تشابه هاي آن با تراژدي مي پردازد و همه جا شعر حماسي هومر را به عنوان عالي ترين نمونه ي شعر حماسي شاهد مثال مي آورد و آن را از هر نظر عالي مي داند و مي ستايد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; در بين اوصاف و مزاياي متعددي كه هومر را مستحق مدح و ثنا كرده است اين مزيت هم مخصوص اوست كه از همه ي شعرا تنها كسي كه مي داند شاعر در منظومه ي خويش تا چه حدودي حق دارد مداخله ي شخصي بكند, هومر است. در حقيقت شاعر از پيش خود بايد خيلي كم سخن بگويد زيرا اگر جز اين باشد شاعر ديگر تقليدي به جا نياورده است.... همچنين اين نكته را نيز هومر به ساير شعرا آموخته است كه امور خلاف واقع را چگونه بايد تعبير و بيان نمود و اين كار از طريق مغلطه حاصل مي گردد كه گفتن حرف غلط باشد در كسوت حرف صحيح.&raquo; ( رساله ي فن شعر ـ 24)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بخشي از رساله ي فن شعر نيز به مقايسه ي تراژدي و حماسه اختصاص دارد. در اين بخش ارسطو چنين مطرح مي كند كه تقليدي بهتر و برتر شمرده مي شود كه ابتذال آن كمتر باشد و تماشاگرانش اشخاصي برتر و برگزيده تر باشند . و بنابراين از اين زاويه ديد, حماسه را برتر از تراژدي مي شمارد, زيرا:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; حماسه مخاطبش جماعتي است ممتاز كه براي درك آن محتاج به تمثيل حركات نيست, در صورتي كه تراژدي طرف خطابش جماعتي ميانه حال و فروتر است. پس چون تراژدي مبتذل تر است, روشن است كه آن را از حماسه پست تر و فرو تر مي توان شمرد.&raquo;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
( رساله ي فن شعر ـ بخش 26)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
اما از زاويه هاي ديگر ديد تراژدي را برتر از حماسه مي شمرد و معتقد است كه در مجموع تراژدي بر حماسه تفوق دارد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&laquo; چون تراژدي تمام مزاياي حماسه را واجد است حتي جايز دانسته اند كه وزن حماسه را هم در آن به كار برند, به علاوه اين مزيت ديگرش هم خالي از اهميت نيست كه از موسيقي و مجلس آرايي نيز بهره مند است و اين ها نيز خود وسيله ي موًثري براي ايجاد لذت مي باشند. تراژدي صفت خاص ديگري هم دارد كه عبارت باشد از وضوح و روشني بسيار, خواه قرائت شود و خواه به نمايش درآيد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
تراژدي اين مزيت ديگر را نيز دارد كه با مجال كمتر غايتي را كه خود از تقليد دارد تحقق مي دهد. چون مردم آن داستاني را كه محدودتر باشد از آنچه طولاني تر و پراكنده تر باشد بيشتر دوست دارند.&raquo; ( رساله ي فن شعرـ بخش 26)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
و در جمع بندي نهايي ارسطو تراژدي را به سبب تمام مزاياي خود و به خصوص به خاطر تاًثير خاصي كه بر انسان دارد و به اين دليل كه غايت و غرض خود را بهتر تحقق مي بخشد, بر حماسه ترجيح مي دهد و آن را برتر و عالي تر مي داند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
بخشي از رساله ي فن شعر نيز اختصاص به رفع اشكالات منتقدان شعر و پاسخ گويي به ايرادات و شبهاتي دارد كه معترضين و منتقدين شعر و ادبيات به آن وارد كرده اند .
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ارسطو در فن شعر نشان مي دهد كه تا چه حد بر ادبيات و شعر زمان خود مسلط بوده و همه گونه شعر دوران خود و دوران گذشته را چقدر خوب مي شناخته است. در هر بخش و در هر موضوع ارسطو شاهد مثال هاي متنوعي از آثار ادبي برجسته ي يونان باستان آورده است و با مهارت به موضوعاتي از آن ها كه به بحثش مربوط بوده استناد كرده است. آثاري چون منظومه ي كنتورس از خرمون ـ منظومه ي دييلياد از نيكوخارس ـ آنته اثر آگاثون ـ لنسه و دانائوس اثر تئودكت ـ ايفي ژني اثر اوري پيد ـ الكمئون اثر آستي داماس ـ اوليس مجروح اثر تلگونومس ـ آنتيگونه , الكترا , آژاكس , فيلو كتتس , زنان تراخيس , اديپوس شاه,و اديپوس در كولونوس اثر سوفوكل ـ ايفي ژني, هلن , هيپوليت , آلسست , و ايون اثر اوري پيد ـ آگاممنون اثر آيسخولوس و امثال آن, به وفور در رساله ي فن شعر ارسطو مورد استناد قرار گرفته و به آن ها اشاره شده است.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در جمع بندي نهايي بايد رساله ي فن شعر ارسطو را نخستين رساله درباره ادبيات و نقد ادبي دانست و ارسطو را معلم بزرگ فن نقد و نظريه پردازي ادبي به شمار آورد.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سنگ باید زد</title>
<link>https://nursery.loxblog.com/سنگ-باید-زد</link>
<guid>https://nursery.loxblog.com/سنگ-باید-زد</guid>

<description><![CDATA[
پس کجایید ای پرستوهای ابابیل
ابری سیاه و سرد
در آسمان غزه&shy;ی امروز
&nbsp;
&nbsp;
پس کجایید ای پرستوهای ابابیل
ابری سیاه و سرد
در آسمان غزه&shy;ی امروز
بر کوچه&shy;های بادبادکها،
عروسکها
خیمه&shy;ی هزاران ساله&shy;ای بنا کرده است.
کعبه، را دستان عصاینگر به ویرانی
پتک ها برداشته
در دست مردمانی دل سپرده به هجومی تازه تر
دورتر از
لحظه های ساکت بیدار
خون فرزندان ابراهیم بر جو یها جاریست
بوی قربان در میان کوچه های غزه پیچیده است.
سنگ باید زد
دستهای جلاد شیطان را
سنگ باید زد
پس کجایید ای پرستوهای ابابیل
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

